به دلیل سانسور شدن این پست توسط گشت ارشاد خانمه ، کلا از پرده ها کشیدیمش پایین .
![]()
آقاهه
برداشت اول
آنانکه همچنان در آرزوي خانه بخت ... بي جا و مکانند ...
آنانکه خانمه اي دارند و بيسيــــار نيز دوستش مي دارند ...
آنانکه شنيده اند ياد دادن زکات آموختن است و از هر چي خمس و زکات و مفت خور هم است بدشان مي آيد ، ولي دوست دارند خير سرشان کلاس بگذارند ... و چيزي ياد بدهند ...
آنانکه استاد دارند و شاگرد دارند و درس دارند و کلاس آموزش ندارند ...
لطفا آنان اگر راهي براي برگزاري کلاسشان پيدا کردند به ما هم بگويند ( دفترمان حاضر شود جبران مي کنيم ) ... ما که به لابي هتلها پناه برده ايم ... اما بسي خوش هستيم و همين نيز ما را کافيست ...
بفرماييد کمي برنامه نويسي با چاي و کيک و نگاههاي گارسنهاي سمج هتل ...
برداشت دوم
ما را ياري کنيد که ابزاري به نام قطره چکان را از کجاي اين شهر مي شود خريد ؟
خانمه : زنت که شدم هر روز بايد سالاد شيرازي منو با آبغوره و روغن زيتون بخوري و از لذت خوشمزگي و خوشبختي تو پوست خودت نگنجي
فهميدي عزيزممممممم ![]()
آقاهه : روغن زيتون !!!!! ... نه ه ه ه ه ه ه ه ![]()
خانمه : نگران نباش ، چند قطره بيشتر نمي ريزم ![]()
آقاهه : ![]()
برداشت سوم
خداوندا ... از تو متشکريم که ما مردان را آنقدر محکم آفريدي که در برابر فشارهاي تازه الوقوع زندگي بنفش مي شويم اما کمر خم نمي کنيم ...
خداوندا ... از تو متشکريم که کردگدن را آفريدي تا پوستش را بکنيم و به تن کنيم و در برابر مشکلات همانند سگ مقاومت کنيم
خداوندا ... از تو متشکريم که کشورمان قزوين دارد و قزوين سنگ پا دارد و ما مردهاي قزوين دوست نيز از آن استعاره مي گيريم تا در برابر سوناميهاي تورم هر هر بخنديم
خداوندا ... ما که آنقدر قوي هستيم ، پس چرا رنگ رژ لب نامزدمان ما را آنقدر خر مي کند ؟ که همانا راه بازگشت به خانه مان را با جوق آب اشتباه مي گيريم !!!!!!!! ![]()
آقاهه
قـــال شمـســـی خانم (س) : تــــلاش واسه زنـــدهموندن و زندگیکردن حالتــو بهتر میکنه . ( این س سلام بودا ) اینو دوست گلفروشمون
جات خالی که سر همین یه جمله کلی با پدر بزرگوار بحث کردم و هر کدوممون به نتیجه دلخواه خودمون رسیدیم و کلی هم پا فشاری کردیم تا دلمون خنک شه که چقدر جفتمون کله شقیم . حالا هم سر جفتمون درد می کنه و مثلا رفتیم پی کارمون که بخوابیم .
خوب آره ... منم می دونم که فقط دغدغه آدمهای ضعیف زنده موندنه ، می دونم که شکارچی به زندگی فکر می کنه نه زنده موندن ... اما برداشت من از حرفهای شمسی خانم چیز دیگه ای بود ... والا هر کی زنجموره های این خانمه من رو تو پست قبلش می خوند هم همین حس بهش دست می داد که بیا فعلا یه قرص قند بهش بدیم بگیم شفاست ، بخور حالت رو بهتر می کنه ، بلکه آروم شه و دست از سر کچل عزراییل برداره .
اما همیشه معتقد بودم زندگی دو رکن داره ... رکن دومش که مهمتره احساسه ... همون چیزی که اگه خوبش رو داشته باشیم خوشبختیم و در غیر این صورت می گیم خاک تو سر بدبختمون ... حرفهای شمسی بهم چسبید چون منم فکر می کنم تلاش واسه زندگیکردن حال رو بهتر میکنه . حال هر کی هم بهتر شه ، خوشبخته ... به همین سادگی .
من نمی دونم این خانمه من دیگه چی می خواد از زندگی آخه ؟ خانم جان ... آقاهه به این ماهی ... پدر شوهر راضی ... مادر خودش راضی ... اقوام کلهم راضی ... همسایه ها راضی ... دوست گل فروش هم که راضی ... خوب ... گور پدر ناراضی ... وکیلم ؟
مبارکه ... ![]()
آقاهه
شمسی گلم شاید باید اعتراف کنم که بیشتر اینها رو حس کردم . وقتی همه چیز خراب و شد و به گند کشیده شد و اتفاقاتی افتاد که حس میکردم نباید می افتاده به این نتیجه میرسیدم که اینها بقول تو پیشونی نوشته و دست من نیست و باید سوخت و ساخت چون چاره ای نیست ...
به تناسخ به این شکلی که گفتی عقیده ندارم . اما این ذهنم و امیدمه که هی میمیره و زنده میشه . وقتی که بارها در اوج ناتوانی و استیصال همه چیز رو تو یه چاه ویل رها میکنم و قید همه چیز رو میزنم و میشینم دم در که عزراییل بیاد منو ببره ، یهو یه اتفاق کوچیک من و امیدمو زنده میکنه و حالا باید تاوان خرابکاری هام رو بدم . تقاص پس دادن بابت یه ذهن منفی فعال و قوی خیلی سخته ، خیلی ...
میگی ایراد ممکنه از ذهنت باشه ، قبول . اما دیگه نمیخواهم بشینم باهاش حرف بزنم که عزیزم این چیزهایی که دیدی و برات اتفاق افتاد همه فیلم بوده و دیگه گذشته . ذهنم بچه نیست که گولش بزنم . میدونه تمام این وقایع که فقط خدا و خودش میدونن چی بود و چی شد همه لحظات و مهلت زندگیش بودن و دیگه چیزی برنمیگرده . بهم میگه وقتی این همه عاشق بودم ، صادق بودم ، منعطف بودم ، وقتی این همه غرق عشقم بودم ، وقتی فقط و فقط رسیدن به اوج رو خواستم و در حد بضاعتم تلاش کردم ، صبر کردم و خودم رو سر پا نگه داشتم از اون بالا چند بار پرت شدم پایین ...دیگه بذار همین پایین بپلکم تا همه چی سر بیاد ...
میگی درس بگیر . میگم چشم . اما دلم گاهی میگیره که به یه نفر گاهی چه درسهای سختی رو تند تند میدن . هی یه چیزی رو بهش میدن ازش میگیرن ، بهش درد و رنج میدن تا یاد بگیره شاکر باشه ، بهش چیزی رو که ار ته دل میخواهد به این سادگی ها نمیدن تا لایقش بشه ، سخته هر چیزی که برات مهم باشه و یه جوری بهش دل بستی رو ازت بگیرن و تو هی به خودت بگی باز دارن بهم درس میدن . باز تو این یکی دو هفته دوتا درس دیگه بهم دادن . بهم میگن چیزی نخواه چون نمیدیـــــــم . بهم میگن صبر کن ، رضا داشته باش و تسلیم باش ... کاش یه فکری به حال بغضم میکردن... کاش ...
شمسی جون میدونی چرا میخواهم علت این وقایع رو بدونم ؟؟؟ چون هنوز هم ریز و درشت داره برام میوفته و من هر بار خسته و ناتوان به خودم وعده میدم ، این آخریش بود خانمه ، آخریش ... دیگه نمیتونم گول سراب رو بخورم ...
میگی بپرس : چیکار کنم که بهتر بشم ؟ راست میگی باید بپرسم . اما ذهنم همه اش میپرسه چیکار کنم که تموم بشه ... انگار باید قید خواستن رو بزنم ، چون به محض اینکه چیزی برام هدف شد و خواسته ٬ باز کلاس فوق العاده درس تشکیل میشه که یاد بگیرم از " دست دادن " درس زندگیمه نه " بدست آوردن "
خانمه ![]()
به نام اوني که همه مي دونيم
ما اصلا هنوز مرد نشده ايم آخر ! ... می خواهیم مرد باشیم اما آخر هنوز معاني وسيع مردانگي کامل نشده ، به جان بچه نداشته مان ...
باور نداريد ؟
عمو علي مان مي گويد مرد همان خر است که البته دور از جان بيشتر بار مي برد , کمتر مي خورد , جفتکهايش آرامتر است و صد البته گوشهايش هم بلندتر ... ( توضيحات : عمو علي مان همه کار مي کند , آخرين شغلش جوشکاري ساختمان در کوير است )
زندايي فاطي مان مي گويد مرد يعني ماشين مولد کره کشي ... ( توضيحات : او 6 فرزند دارد , 7 امي و هشتمي اش هم ماه آينده مي آيند )
عمه نسرين مان مي گويد مرد يعني سيبيل ... ( توضيحات : شوهرش از وقتي بيکار شد سيبيلهايش را نيز زد )
سکينه خانم زن مرحوم حسين آقا ( پسر عموي پدرمان ) مي گويد مرد يعني ناصرالدين شاه ( توضيحات : حسين آقا اجاقش کور بود البته دکترها مي گفتند طفلي اصلا اجاق نداشته که بخواهد کور باشد )
زن عمو پري مي گويد مرد يعني آقاي مظفريان ( توضيحات : عموي من زيور آلات را سرطان زا میداند )
زن باباي مادرمان مي گويد مرد يعني اعليحضرت همايوني ( توضيحات : همیشه یک حسی به او می گفت شجره او به دربار وصل است, آخر پارسال فهميد دایی نا تنی اش مطرب دستگاه بوده )
دختر عمويمان الهام مي گويد مردي يعني منصرف نشدن از ازدواج ( توضيحات : خواستگار آخرش بعد از تصادف ، ضربه مغزي شد و کسي را به خاطر نمي آورد ، مخصوصا دختر عمويمان را ... )
حاج آقا فتوره چي مي گويد مرد يعني آقا (ره) ( توضيحات : او سال پيش مدرک دکتري تخصصيش رو در زمينه علوم آسماني و فناوری هاله سبز رنگ از حوزه علميه گرفت )
زندايي حسن ( زن دايي پدرمان ) مي گويد مرد يعني دوست راج کاپور در فیلم سنگام ( توضيحات : او دوست داشت نام پسر خود را گوويندا بگذارد اما شوهرش گذاشت عبدالرضا )
زهرا ( دختر دايي پدرمان ) مي گويد : مرد يعني آقاهه ( من ) ( توضيحات : البته طفلي مادر زادي سندرم داون دارد و عقب مونده ذهنيه )
بانوي بشکن و بالا بنداز (دختر دايي خانمه ) مي گويد : مرد يعني آقامون ( توضيحات : الان چندين دهست که قراره آقا دار بشن ولي همه از اين مسئوليت سر به بيابان مي گذارند )
بزرگ خاندان ( اون یکی دختر دایی خانمه ) می گوید : مرد یعنی اونی که تو زندگی و کارش صادقه مثل بعضی از پرده فروشها ( توضيحات : پرده فروش محلشون از پشت تلفن ایشون رو جای یه دختر ۲۰ ساله اشتباه گرفته بودند و بهش گفته بود صداتون خیلی خوب مونده هاااااا )
مادرم مي گويد مرد يعني آقات تو اون اولهاي زندگي ( توضيحات : آقايمان چند سال پيش مطالعات زيادي روي تکنولوژي فکر کرد و زندگي خود و همه ما را متحول کرد و به اوج رسانید )
آقام مي گويد مرد يعني اون زن ويتنامي که به خاطر مردم و خلقش جلوي نماينده سازمان ملل نفت رو خودش ريخت و خودش رو آتش زد . (توضيحات : بعدها فهميدن اعتراض زنه به خاطر قانون چند زنه بودن مردها بوده - البته ما به پدرمان هيچي نگفتيم )
حالا هي بگوييد ما مرد هستيم . ما کدام يک از اين بالاييها هستيم آخر ![]()
مادر خانمه هم که همچنان روحش بي خبر از ظهور عنقريب ما در خاندان است . هر چه مي گوييم بابا سنمان دارد سه رقمي مي شود اين دخترتان را بدهيد خيرش را ببينيم خبرمان ... مي گويند برو هر وقت مرد شدي بيا ... باز مي گوييم آخر پدر من ، تا دخترتان را نگيريم مرد نمي شويم که ! چطوري خودمان خودمان را مرد کنيم ؟ علاوه بر مشکلات منکراتی ، دور از شئونات مردانگيست به خدا ... مي گويند آن مشکل خودت است ... همین است که است ... ![]()
خانمه پریروز ما را دعوت به خريد هديه مردانگي کرد . اما هديه مردانگي تمام شده بود و سايز پاي من نبود . اوني هم که بود رنگش مشکي نبود . اوني هم که رنگش مشکي بود راحت نبود . اوني هم که راحت بود را به ماندادند .
نهایتا دیروز مجددا ما را برد دنبال يک هديه مردانگي ديگر ... هر چه گفتیم شلوغ است ... کارمان مانده ... پنجشنبه مي رويم ... بگذار کارمان را تمام کنيم خلاص شويم ... نرويم امروز ... الا و بلا که بايد برويم ...
آنگاه که قبول کردیم و مي گوييم برويم . مي گويد نرويم ...
ما مي خواهيم بميريم آخر . راهی سراغ دارید ؟
همين دو روز پیش در گرماي هوا با خانمه در پارک ته دیگ شدیم . تمام جونمان نوچ شد . اين خانمه ما را بگو که تا رسيد خونه خوابيد با همان تن نوچ و دور از حمام ! صبح ملحفه ها هم به تنش چسبيده بودند از نوچی . اما بازم حمام نرفت چون دير شده بود سر کار ... ما هم براي همدردي با ناموسمان نرفتيم . لذا امروز جفتمان در جمع مورچگان به شدت مورد ليسيدگي واقع شده ايم .
صبح به اداره برق زنگ زديم ... گفتيم ظاهرا برق خانه مان را اشتباها از پشت چراغ راهنمايي رانندگي گرفته اند ! يک در ميان مي رود آخر ... گفتند : به قول آيت الله مجلسي : باکي نيست .
گفتیم دیشب ما شب پدر گرفته بودیم به همراه تولد پدرمان (۶۲ ساله شدند) ، داشتیم شام تناول می کردیم و تو فکر کیک بودیم که باز برقمان را بردید ! گفتند : ...... چیزی نگفتند ، قطع کردند .
آخ دلمان پر است ... آخ مي خواهيم دادي بزنيـــــــــــــــــم .... فریزرمان هم سوخت از نوسانات برق به خدا ...
تمام پادگانهاي شهر منور شده اند به نور ريسه هاي لامپهاي رنگي و مهتابي ... براي روز مرد ... هميشه هم روشن است . آنوقت ما برقمان چهار ساعت در روز مي رود ... آخ مي سوزيم مي بينيم برقمان را به ائمه مي دهند تا با آن تولد بگيرند . آخ مي سوزيم مي بينيم تولد پدر ما شمع بايد روشن باشد و تولد آنها شهر ...
راستی ... ما مي خواهيم مرد باشيم خدایا ... ![]()
آقاهه

و آن طرف
در افق مهتابي ستاره رو در رو
زن مهتابي من ...
و شب پر آفتاب چشمش در شعلههاي بنفش درد طلوع ميكند
مرا به پيش خودت ببر!
سردار بزرگ روياهاي سپيد من!
مرا به پيش خودت ببر!
روزت مبارک عزیزکم ... ![]()
پ.ن ۱: چه عسلی بود این خانمه ما در خجسته روز زن ! اتفاقا پارسال هم همینطوری شکفته بود . یعنی این یک عادت زنانست ؟ همه خانمها تو این روزها اینجوری قند و نباتن !؟
![]()
خانمه : نمی دونم . برام مفهوم نداره .... من مادر نيستم ، من همسر نيستم ، اين روز مال من نيست ...
آقاهه :
پس اینهمه تعارف جر و واجر کردن و تبریک گفتن برا چیه ؟
آقاهـــــه
نه راه گم نکردم ... عیده و شرکت هم که ساکت و خلوت . کارها خستم کرد ، این بود که اومدم پیش تو . ناراحتی میخوای برم ؟
راستی سال نوت هم مبارک
. اون موقعها که مدرسه می رفتم یک بار یکی از اون معلمهای مسخره یه انشا داد ، موضوعش نامه ای به تو بود . یادش بخیر ، انشام رو که خوندم از کلاس بیرونم کرد . اینو گفتم که باز نری فرتی دو کلوم اختلاتمون رو به همه بگی آق خدا . آخه دنیا خیلی پیچیده و عجیب شده .
اگه بدونی چقدر قانون و بند و تبصره و وضو و رکوع و سجود و ملکوت و هپروت و الموت هست که بخواهیم چند دقیقه مزاحمت بشیم . خوب دیگه ... این قانون طبیعته ، هر چقدر تقاضا بره بالا ، عرضه کمتر و گرونتر می شه . همه همینن . اون خری رو هم که میبینی از رو پل گذشته و خوشحال نیست ، جدی نگیر . خره دیگه ، عوضش صاحبش خوشحاله . ![]()
بگذریم ... راستی تو که اون بالایی یه نگاه بنداز ببین این خانمه ما کیش چه می کنه
طفلی دلش گرفته . خودش می گه از دوری آقاهست . اما من که می گم مال گرماست .
جان ؟ نه بابا ، تاپ کدومه ؟ خانمه من چادریه . اما بالا غیرتا بیا ، مرد و خداگونه یه معامله ای با هم بکنیم
. ببین عزیز دل من . من شخصا از پرمیژن ( اجازه ) توانایی لخت گشتن مردانه خودم گذشتم . یعنی منظورم اینه که نصف آزادی مردی من برای تو . اصلا من از فردا با جلیقه نجات میام بیرون ، عوضش این خانمه ما رو دریاب
. ببین چطوری کنار دریا زیر چادر چک و چک باید عرق بریزه ! تو دلت نمی سوزه ؟ گناهش چیه که دوست داری اینجوری بپیچیش لای چادر ؟ والا به خدا این پوشش برتر لذتی که نداره هیچ ، کلی هم گرمه به خودت قسم .
تو که خودت اون بالایی . اون یکی ساحل رو نگاه کن . اون یکی نه
... اونی که اون ور خلیجه . ببین زنه رو
! خوب خانمه منم همینا رو می بینه دیگه دلش می سوزه . چطور اون با بیکینی می شینه لب ساحل برنزه شه ؟ اونوقت خانمه ما رو اینجوری براش سونا بخار درست کردی !
والا ماکرو ویوم یک ساعت کار می کنه سیمهاش ذوب میشه . نه دیگه . جان آقاهه توجیه نکن ... ما رو جهان سومی کردی چیزی نگفتیم ، تروریست شدیم حرفی نزدیم ، عقب مونده بد بخت فقیرمون کردی گفتیم شکرت ، مربی تیم ملیمون برای اقامت حق توحش هم می خواد گفتیم گور پدر فوتبال ... اما تو این معامله بیا و روی ما رو زمین ننداز . ایشالا به حق خودت تو هم از تنهایی در بیای . ![]()
اوه ... گفتم تنهایی ... این خانمه من رو هم زودتر برگردون . جدا تو چه می کنی اون بالا با تنهایی آخه ؟
هرچند ... تو که حوصلت سر نمی ره . ماشاالله شش ، هفت میلیارد سوژه برای دید زدن هست .
باز من رو بگی ... که وقت نمی کنم تی پی اس ها رو آپگرید کنم . اما نگفتی چرا تنها ؟ نکنه تو هم رفتی خرید ؟ من که از مهمون و شلوغی فراریم اما خرید رو دوست دارم مخصوصا با خانمه ، اما دیروز ... جای هر دوتون پر ...
خیار درختی : ۱۴۰۰
خیار بوته ای اعلا : ۱۶۵۰
خیار بوته ای غیر اعلا : ۱۶۲۵
خیار بوته ای بو گندو : ۱۶۱۵
خیار بوته ای گندیده : ۱۶۰۸
خیار بوته ای تون به تون شده کثافت آشغال بی پدر در به در ... : ۱۶۰۰
گوجه فرنگی : همون تو مایه های خیار
پرتغال بی خود : ۹۵۰
پرتغال با خود : ۱۱۰۰
پرتغال با کلی نخود : ۱۳۰۰
پرتغال تامسون : ۱۵۵۰
پرتغال تامسون لبنانی : ۱۷۵۰
پرتغال تامسون با لهجه آمریکایی : ۱۸۵۰
پرتغال جکسون : ۲۱۰۰
پرتغال کاترین زتا جونز (با صحنه) : ۲۶۵۰
لیمو شیرین : ۱۹۰۰
لیمو ترش : ۲۴۵۰
لیمو بی مزه : ۱۸۵۰
لیمو زهر مار بدمزه : ۱۸۰۰
سیب : ۱۳۵۰
آشغال سیب : ۱۳۲۵
کیوی : همون قیمتهای پرتغال + ۵۰۰ تومان حق کرک و پرز
باور نمی کنی ؟ یه جعبه پرتغال خریدم ( حاوی ۱۶ عدد ) با چند عدد کیوی شد یازده هزار تومن . باز پدر حاج دکتر احمد رو بیامرز که لااقل نفت رو سر سفره ها آورد ، بشه بجای میوه با نون تلیت کرد و خورد . یاد اون مصاحبه افتادم که می گفت : آقا بنزین رو شب عید آزاد کردیم مردم برن صفا کنن این تعطیلات رو ............ ا ا ا ا ، یاد اون مصاحبه ۳۰ سال پیش هم افتادم که می گفت : من نمی فهمم چرا مردم می گن مرگ بر شاه ؟ ما که این همه خدمت کردیم بهشون !؟ .................. ای بابا ، یاد اون ماجراهه هم افتادم که مردم ده در خونه کدخدا جمع شدن و داد می زدن و شعار می دادن . پسر کدخدا از باباش پرسید : اینا چی میخوان بابا ؟ کدخدا : نون پسرم ، نون می خوان . پسر : نون نیست ؟ خوب این همه شیرینی !!! بگو شیرینی بخورن بجاش . ( قربون اون شکم سیرت برم که بی خبره از خالی شدن ) ![]()
اما نگفتی چرا تنهایی ؟ واقعا بخاطر میوه ؟ کور خوندن ... مرد که با این چیزها جا نمی زنه خیر سرش
فوق فوقش پدرش در میاد
. شایدم مثل من عیدی تنها موندی . من که موندم و یه خانمه سر به کیش گذاشته و قاب عکس خالیش ...
نه بابا ... به بهونه تو عکس هم نمی ده
. تنها عکسی که ازش دارم فتوکپی سیاه و سفید صفحه اول پاسپورتشه . خوب دیگه ... من می گم هنریه ، رمانتیکه ، تو هم همینو بگو و بهش فکر نکن . دلت می گیره . ![]()
باشه باشه ، برو . الان باز چهار تا اتوبوس تو جاده های جنوب چپ می شه ، می گن من هواست رو پرت کردم . بازم عیدت مبارک
. کسی که امسال به ما عیدی نداد . اما تو خواستی حاجی فیروزی کنی و خجالتمون بدی ، یه خانمه هست که دلش زندگی با آقاهه رو می خواد . یه آقاهه هم هست که دلش آرزوی دل خانمه رو می خواد . می دونم عیده و سرت شلوغ ، اما ته کیسه رفاقتت یکی هم که موند ، و خواستی به یه کدوممون بدی ، کافیه سرت رو بچرخونی .
ما برات دست تکون می دیم ![]()
آقاهه ![]()
طبق معمول صبح حدود ساعت ۹ بود که رسیدم سر حجاب . تا دفتر پنج دقیقه بیشتر راه نبود ، اما ... چقدر شلوغ بود ! که یهو دیدم !!!

چی شده ؟
می خواد خودشو بندازه پایین .
چرا ؟
می گن خله
نه بابا ، حقوق ، عیدیشو ندادن ...
عمرن بندازه ... مردی بپرررررر ( محکم فریاد زد )
از کی این بالاست ؟
هفت تا حالا ...
شما هم از هفت اینجا ایستادی ؟
نگا ... ده تا پلیس و آتش نشانی جمع شدن نتونستن بیارنش پایین . فقط کفشهاشو پرت کرد پایین .
بپر دیگه ه ه ه ( فریادی با خنده )
ببین باباش رو بالاخره آوردن . آخه یکی نیست بگه این پیری چه کار می خواد بکنه ، چه حرفی بزنه به این بچه دیوونه ! روانشناس ندارن مگه ؟
روانشناس سیخی چنده داداش من ! اینا اگه دستشون بهش می رسید که هلش می دادن پایین ، زودتر غائله بخوابه . حالا این پیریه هم نیفته پایین خوبه .
پرده وسط : همه چیز برای پسرم
مامور آتشنشانی : آقا فریبرز ، پدرتون اومدن می خواد باهات حرف بزنه .
فریبرز : بابا اینو چرا آوردین ! من گفتم که خودمو میندازم ...
پدر فریبرز : تو ( گلاب به روتون ) می خوری که خودتو بندازی پایین . پدر سگ ، پدر سوخته این مسخره بازیها چیه در آوردی ؟ رفتی اون بالا که خودتو بندازی پایین . نمی گی من آبرو دارم بی شرف ؟ کم برات جون کندم که اینقدی بشی بیای معرکه باز کنی خودتو پرت کنی پایین . تف به روت ... یتیم مونده بی صاحاب بیا پایین بینم . میای پایین یا میام بالا پدر پدر سوختتو در میارم . بیا پایین تن لش بی خاصیت ... تون به تون شده ... ( شما گوشاتونو بگیرید )
مامور آتشنشانی : کمی آرومتر باهاش حرف بزن حاج آقا ، عصبیه .
پدر فریبرز : عصبیه ، به گور جدش خندیده که عصبیه . این مگه عصب حالیش می شه . ببین چطوری ما رو مسخره مردم کرده . بیا پایین بی پدر . به ارواح خاک مادرت بیام بالا خودم خفت می کنما .
مامور آتشنشانی : حاج آقا ، آرومتر . آرومش کنید بیاد پایین .
پدر فریبرز : حاج آقا کیه پدر من ؟ خیلی از حاجی خوشم میاد تو هم هی به ما بگو حاج آقا ، حاج آقا ... در به در بیا پایین ، ببین چه ( گلاب به روتی ) زدی به خیابون . آخه مرتیکه من که بهت گفتم دیگه نمی خواد بیای تو این شرکت بی صاحاب شده که خراب بشه رو سرت . آخه خاک تو سرت کنن ور دست ما کار می کردی که شرف داشت به این بی آبرویی . اون زن بدبختتم کشوندن اون پایین ، ببینه شوهر نره خرش داره چه ( گلاب به روتی ) می خوره این بالا .
مامور آتشنشانی : حاج آقا بیا تو ، نمی خواد باهاش صحبت کنی . الان خودشو پرت می کنه پایین .
پدر فریبرز : پرت چی می کنه !!!! این آخه وجود داره که خودشو نفله کنه ؟ این تنبونشم نمی تونه بکشه بالا . زر می زنه آقا . من این پدر سگو می شناسم .
مامور آتشنشانی : سرکار بیا حاجا آقا رو ببر اونور ، یه آب قندی بهش بده آروم شه .
پرده آخر : عمر همین پنج روز و شش نباشد
پس چرا خودشو نمی ندازه پایین ؟ همونطور نشسته که چی اونجا !
باباش رو آورده بودن گریه زاری کنه بلکه شازده راضی شه خودشو نندازه پایین
بد بخت اون پدر ... من می دونم داره چی می کشه . یه عمر جون بکن ، پسر بزرگ کن ، آخرشم اینطوری . حالا چرا بردنش تو ؟
برداشتن این پیریه زبون بسته رو آوردن اینجا ، این صحنه ها رو می بینه ، ناراحت می شه ، قلبش می گیره و فاتحه ...
ا ا ا ا ا ، بلند شد . یا قمر بنی هاشم ... داره خودشو پرت می کنه ...
نه بابا ، داره می ره تو . پنجره رو باز کرد . نمی ندازه ...
( صدای اه و اوه جمعیت ) ... این که رفت تو که !
بنداز خودتو و و و و ...
ای تو اون روهت که این همه آدم رو مچل کردی . رفت ...
حالا واقعا چرا می خواست خودشو بندازه پایین ؟
بی خیال ، حالا که ننداخت .
پایان ![]()
آقاهه