تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

پيازها رو يه دست و متوسط خرد ميكنم ، دوست دارم تمام گردي تابه رو سفيدي پياز پر كنه . حبه‌هاي سير رو هم خرد ميكنم و بعد با يه عالمه روغن ميگذارم روي شعله كه جلز و ولز كردنش دلم رو خوش كنه .

 

نميتونم تصور كنم كه حتي يه پنجشنبه رو كنارم نباشه ، كاش برنامه‌اش بهم بخوره ....

 

 فلفل دلمه‌اي سبز رو هم نگيني درشت خرد ميكنم و بهشون اضافه ميكنم . با چشمام همچين براندازشون ميكنم كه هر چي انرژي مثبت دارم همه هوار بشه سر اين تابه و محتوياتش .

 

اگه بدونه چه دلشادم از اينكه هميشه و هميشه كنارم بوده و معمولا اين من بودم كه برنامه‌اي رو بهم ميزدم و تغيير ميدادم ، چه جوري بگم بهش كه تحمل ندارم پنجشنبه‌هاي منو حتي خرج خودش كنه ...

 

طلايي و خوشرنگ كه شدن گوشت رو اضافه ميكنم و تفت كه خورد بهش فلفل و زردچوبه و نمك ميزنم و بعد هم يه عالمه رب گوجه فرنگي و سس كچاپ ميزنم تا حسابي رنگ بگيره . زرشكها رو هم اضافه ميكنم .

 

من اونقدر خودخواهم كه نتونم رفتنش رو تحمل كنم اما گاهي خودم ميرم ، بعوض هميشه به اين بزرگمنشي و طبع قشنگش افتخار كردم و قند تو دلم آب شده كه اين همه براش مهمم ....

 

 هويجي رو كه درشت رنده كردم ميريزم روي مواد و در تابه رو ميگذارم و شعله رو كم ميكنم كه بخار همه چيز رو نرم كنه . درسته رنگش رو ميگيره اما طعم دلچسبي بهش ميده .

 

سخته نبودنش ... اما اگه همچين روزهايي نباشه ، خودمم هم نميفهمم كه شده همه دنياي من . اما نه ...

 

زرماكارون محبوبم رو آبكش ميكنم و بعد بادقت همه چيز رو لايه به لايه تو قابلمه‌اي با ته ديگ سيب زميني ميريزم . يه سالاد گوجه فرنگي و خيار با كلي فلفل سياه و آبغوره بزمم رو تكميل ميكنه . اينه عاشقانه من . بخشي از عشق من براي تو .

 

                    

 

هر چي و هر جوری که بلدم دعا ميكنم كه فردا نره  ، آخه اگه بره دق ميكنم ... كاش بهش بگن كه نبودنش بدجوري تلخه .  بگن كه باشه

                                                         براي مــــن  ،

                                                                  كنار مــــن   ،

                                                                          همراه مــــن ....

 

 پنجشنبه نوشت : دعاهام با مشکل مواجه شد . آقاهه مریض شد نه مهمونی میره نه میاد پیش من

 

 

خانمه منتظرAnimated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت 15:9  توسط خانمـــه  | 

دکتر رفتن من حکایت جالبی پیدا کرده تو این چند سال . معمولا تو هیستوری که به پزشک میدم و از بیماریم اسم میبرم دیگه اعتماد به نفس دکتر مربوطه رو تو تجویز دارو میفرستم تعطیلات و خودم برای خودم دارو تجویز میکنم و میگم فقط برام نسخه مینویسن و عملا فقط از مهرشون استفاده میکنم .

دیگه دستم اومده که با این دکتر وسواسی و سختگیری که من دارم کافیه یه رفت و آمد خانوادگی با ویروسها انجام بدم و محض مزاح یه آنفولانزایی بگیرم ٬ اونوقته که باید حتما چند ده روز سفکسیم و سیپروفلوکساسین و شربت آویشن شیرازی و ... بخورم . معمولا همونطور که مشغول نوشتنه میگه " خانمه داروی تقویتی چی میخوری ؟؟؟ " تا میام جواب بدم بابا من هر روز دارم مشت مشت قرص میخورم ٬ ور میداره فرتی ویتامین ‍‍C جوشان و شربت آهن اطفال و سانستول و فارماتون و ...  مینویسه و میپرسه " ببینم ٬ مگه تو میوه نمیخوری ؟؟؟"

 

رو میزم پر از داروست . همکارام هی میان میگن "وا تو از اینا میخوری ؟ ما که اینارو به بچه هامون میدیم ." منم لبخند میزنم میگم " آخه دکترم گفته بخور " خلاصه یه ذره به سن و سال من رحم نمیکنه با این شربتهای جینگیلی مستونی که بهم میده

 

دیگه روم اینقدر زیاد شده که حتی تو خوردن داروهای شیمی درمانیم هم نظرم رو بهش تحمیل میکنم و مثلا وقتی میخواهد دز دارو رو بالا ببره هی چک و چونه میزنم که فکر کنم اینقدر بخورم بهتر باشه هاااا و معمولا هم پیروز میشم .

یادمه اولین باری که برام تزریق داخل نخاعی انجام داد هیچ توصیه ای بهم نکرد که دچار اون همه عوارض کشنده نشم و من تا مرگ رفتم از سردرد و تهوع و درد ... دیگه تو تزریقهای بعدی خودم ست تزریقش رو چک میکردم و هر بار میگفتم بهم کورتون و مسکن و ... بزن حتی gage سوزن تزریق رو هم خودم بهش میگفتم تا با حواس پرتی پدر منو درنیاره .

الان حسابی بهش اعتماد دارم و وقتی هفته پیش دیدمش که بی نهایت خسته و داغون بود و انگار چند سالی پیر شده بود خیلی نگران شدم .

شاید این حس برای امثال من آشنا باشه ٬ بیمارانی که مبتلا به عارضه خطرناکی هستن و مدت طولانی به درمان نیاز دارن ٬ حس یه ناجی رو نسبت به پزشکشون پیدا میکنن و دیدن سلامتی و شادی پزشکشون یه منبع عظیم انرژی براشونه .

امیدوارم دکترهای پرتلاش ٬ ماهر و مجرب هرگز دچار مشکلات نشن و با کمک خداوند با دستان شفا بخششون لحظلات آرومی رو به بیماران هدیه کنن . هرگز فراموش نمیکنم زمانی رو که بعد از حدود یک ماه شبانه روز نشستن و بی نفس بودن ٬ وقتی تونستم روی تخت دراز بکشم و کم کم به راحتی نفس بکشم . فقط خداوند میتونه زحمات این ناجیان رو پاسخ بده

 

 

 

درخواست خانمه : ميشه يه گوشي تا قيمت ۳۰۰ هزار تومن بهم معرفي كنين . نوكيا نباشه لطفا . ممنون

 

خانمه Animated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت 9:9  توسط خانمـــه  | 

 

داشتم فكر ميكردم يعني چندتا آدم ديگه مثل من تو اين دنياي مجازي پيدا ميشن كه از اين روز ولنتاين خوششون نياد . صبح كه  اين مطلب رو  از پور پدر خوندم ديدم خوب خدا رو شكر اين اوليش .

هر كار ميكنم نميتونم با اين روز سمبليك ارتباط برقرار كنم . جز دادن اس م اس هايي كه فرت و فرت برات مياد و بايد مراقب باشي بدون شكوفه زدن روشون اونو فوروارد كني ، ترجيح ميدم در صحنه حاضر نباشم .

 

راستي شما اصلا به جوابهايي كه من به كامنتهاتون ميدم توجه اي دارين يا من تو توهم ارتباط باشما از نوع Face To Face ام در كامنتدونيه اينجا ؟

كسي از گيلاسي خبر داره ؟چرا سايتش باز نميشــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟

 

 

 

خانمه تو فاز غر و اينا Animated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 9:44  توسط خانمـــه  | 

اون مامان پست پاييني بودااا ، يادتونه ؟ مهربونيهاي مادرونه زيادي هم داره كه بنده خدا در طول زندگيش شده وظيفه‌اش در برابر ما ، البته من وقتي چشمم به بعضي از مادرها ميوفته تو يه سري از زمينه‌ها خدا رو شكر ميكنم و گاهي هم حسرت ميخورم .

مامان مستقل ما هميشه تكيه‌گاه خوبي براي بچه‌هاش تو هر رده سنی بوده و هنوز كه هنوزه تو كارهامون ساپورتمون ميكنه و اون استقلال شخصيتيش باعث شده كه هيچ وقت بار اضافه‌اي رو دوش ما نگذاره و هميشه از پس همه كارهاي زنونه و مردونه زندگيش بر بياد .

 

توقع كمكي ازمون نداره و كارهاش رو بعهده ما نمیذاره . يه كيفي داره وقتي از سر كار ميرم خونه و تا شب فقط مراسم بخور و بخواب دارم . وقتي غذا رو ميكشه من فقط زحمت خوردنش رو ميكشم . يه دست پخت عالي با يه سفره‌اي كه هميشه سبزي خوردن تازه و سالاد فصل و ترشي خونه‌گيش به راهه و اين سبزي خوردنش بدجور به آدم ميچسبه چون كار هر روزه مامان تهيه اونه . اين وسط اگه احيانا بخواهم كمكش ظرف بشورم كلي كل‌كل داريم كه "نميخواهد خودم ميشورم " ... عجيبه برام ديدن مامانهاي خانه‌داري كه بچه هاي كارمندشون بايد همه خدماتي بهشون بدن . مامان من حسابي از اين جهت بچه‌هاش رو لوس كرده . مثلا موقع خونه تكوني برعكس اكثريت مامانها به ما ميگه دير بياييد خونه كه اذيت نشيد

البته اين روحيه‌اش كاملا به من منتقل شده و مثلا وقتي ميره سفر من ديگه براي پسرهاش سنگ تموم ميذارم و حتي ميوه هم براشون پوست ميگيرم . كلا ژن معيوبي داريم از اين لحاظ . معمولا به هر كي ميگم از آشپزي و ظرف شستن لذت ميبرم طرف يه جورايي به عقلم شك ميكنه

 

مامانم يه خانه‌داري است كه وقتش رو به بطالت نميگذرونه ، همه كارهاي خونه رو به تنهايي انجام ميده ، پياده‌روي عصرها ، مطالعات مذهبي و نمازهاي طولاني ، كمك كردن به خواهرم و بچه كوچيكش ، سر زدن به فك و فاميلش و ديد و بازديدها و سفرهاي زنونه ، و مثلا همراهيه پسرهاش تو ديدن مسابقات فوتبال و برنامه نود ، و يادش بخير يه زماني بود که همه‌اش برامون آواز هم ميخوند ( مثلا عاشق چاووشيه الان ) .

بخاطر تيز بودن و هوشي كه داره حسابي مراقب همه چيز هست . حتي بچه ‌هاي فاميل هميشه نگرانن كه جلوش سوتي ندن از بس راحت مچ همه رو ميگيره و حدسياتش بدجوري درست از آب درمياد . سختگيريهاش باعث شد ما با خيال راحت همه دنبال درس و كارمون باشيم و تو احساسات شديدا منطقي عمل كنيم مگر در برابر همسرمون .

خدا رو شكر تا بحال ضعفي از خودش در برابر مشكلات نشون نداده . تو دوران بيماريم برام حسابي سنگ تموم گذاشت و من هرگز كم آوردني ازش نديدم . شايد يكي دوبار گريه اش رو ديدم اونم از بس خودم جلوش زار زدم . هميشه اونقدر محكم بهم ميگفت كه همه چي دست خداست كه منم نميشستم جلوش هی شكايت كنم ، اما ميديدم كه چطور پنهان غصه ميخوره و مثلا بعد از يه تلفن بخاطر سرخي چشمهاش از جلوي من فرار ميكنه ولي هرگز پیش من خودش رو نمي باخت و اين كمك خيلي زيادي بهم ميكرد .

 

من اين چندسال بخاطر شرايط زندگيم دوتا شوك بزرگ بهش وارد كردم ولي برعكس روحيه سختگيري كه داره حسابي كمكم كرد و مثلا تو جداييم اونقدر محكم پشتم ايستاد كه هيچكسي حتي پدرم به خودش اجازه نداد باهام مخالفت كنه و اين دليلش مرام زندگي كردني بود كه ناخودآگاه تو وجودمون تزریق کرده بود " مقاومت ". وقتي بعد از پنج سال اومدم پيششون ميدونستن كه ديگه هيچ راهي برام نمونده كه برگشتم براي همين حمايتم كرد و پشتم بود .

بابت تمام زحمتهام ازش شرمنده‌ام و وقتي ابتداي بيماريم ازش حلاليت ميخواستم از معدود دفعاتي بود كه گريه‌اش رو ديدم و بلند شد از پيشم رفت چون تحمل شنيدنش رو نداشت .

 

اميدوارم به پاس اين همه زحمتي كه برامون كشيده تا آخر عمرش سلامت باشه و هرگز محتاج حمايت و پرستاري ماها نباشه

 

خانمه متشكر از مامانAnimated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 14:48  توسط خانمـــه  | 

از بچگي مامانه يه كاري كرده بود كه مثل هاپو ازش ميترسيدم . هميشه صداي النگوهاش بهم هشدار ميداد كه خطر داره نزديك ميشه و هنوز هم اگه اين صدا رو جايي بشنوم ذهنم وادارم ميكنه سريع گارد بگيرم و يه نگاهي به دور و برم بندازم . خوب مسلما با همچين مادري نميشد دوست شد و من هميشه يه دنيا فاصله باهاش داشتم و وقتي ازدواج كردم اونقدر دير به دير بهشون سر ميزدم كه خودشون اعتراض ميكردن آخه اين چه وضعشه . هميشه با تعجب به دخترهايي نگاه ميكنم كه همه زندگيشون مامانشونه از بس دورم از اين دنيا .

جالبه كه تو عالم بچگي تسلط مامانم به من و داداش بعدیه بيشتر بوده و اون كوچكترها واسه خودشون هر كار ميخواستن ميكردن و حرف شنوي زيادي نداشتن . حالا كه بزرگ شديم اوضاع برعكس شده اون دوتا خيلي مطيع‌تر هستن و ما شديم لنگه خودش ، مستقل و مستبد . طوري كه اصلا از پسمون برنمياد و نميتونه يه كلام حرف بزنه بهمون .

نميدونين چه لذتي داره برام وقتي ابروهام رو بهم گره ميزنم و لبهام رو بهم ميدوزم و همچين برج‌زهرماري ميشم كه مامانه جرات نميكنه حتي در اتاقم رو هم باز كنه . يه انتقام كه مال دوران كودكيه از يه مامان خشن .

دلتون براش نسوزه چون از بس خونه رو با پادگان اشتباه گرفته بود كودكيه منو نابود كرد و منو يه لجباز حرفه‌اي بار آورد . كم‌كم فهميد بچه هم يه موجود زنده است كه از پَـــــر قُــنداق نبايد هي ادبش كرد و آزادي هم ميخواهد و بچه‌هاي بعديش كودكي‌كردن و من بعنوان بچه اول هي تاوان شيطنت اونا رو دادم ، چون من بزرگه بودم و شيطنت مال كوچيكترها ، و طبق قانون مامان ، من مسئول رفتار اوناي ديگه .

يه مدت پيش مشاور ميرفتم وقتي رفتارم رو بررسي كرد ، درست و حسابي مامانم رو تشريح كرد . مثلا ميگفت " تو بچگيت هميشه با كلمات دختر تميز ، باادب ، آروم و ...  ازت تعريف ميكرده و هيچ وقت به وجه زنانه ات توجه نداشته . " بايد يه دختر از كوچكي با صفات زنانه‌اش  آشنا بشه " چه خوشگلي ، چه نازي ، چه ظريفي " اينا همه بعدا خودشون رو تو زندگي زناشويي نشون ميدن ، وقتي که تو يكباره بايد بشي يه طناز حرفه‌ای . اگه ندوني كه تو اول يك زن هستي بعد یه همخونه كم مياري . اما مامان يه كاري كرده بود كه بچه‌هاش اونقدر مستقل باشن كه حتي به خودش هم وابسته نباشن . مثلا هميشه با تحكم به ما ميگفت يعني چي كه آدم وقتي شب تو خونه تنهاست بترسه ... اونوقت من بعد از ازدواج وقتي همسرم سفر ميرفت با شجاعتي كه مامان يادم داده بود تك و تنها روزهاي متمادي تو خونه مي‌موندم و اونقدر اين روند رو با سرافرازي ادامه دادم كه كم‌كم همسرم سفرهاش با خيال راحت طولاني‌تر شد و ديگه اگه هم ميگفتم ميترسم برگرد خونه قبول نميكرد و ميگفت تو دختر شجاعي هستي ... و من نفهميدم كه ظرافتهاي زنانه كه ترس و احتياط هم جزيي از اونه براي من عيب نيست بلكه اگه به موقع مصرف بشه زندگيم رو بيمه ميكنه .

 

مامان ديگه الان نميتونه هيچ حرفي بهم بزنه چون حتما باهاش بحثم ميشه و هميشه مجبوره يه واسطه پيدا كنه كه مثلا حتي بهم بگه هوا سرده شب زود بيا خونه سرما نخوري ... اونقدر زده همه چيز رو نابود كرده كه من هيچ پايگاهي عاطفي پيشش ندارم . حتي نميتونم بغلش كنم و ببوسمش ، انگار اين نياز برام يه ضعفه در صورتي كه ميدونم چطور آرومم ميكنه .فقط شبي كه طلاق گرفته بودم و زار ميزدم اومد بغلم كرد تا آروم بشم اما اينقدر اين حركتش برام عجيب بود كه كمكي بهم نكرد . نه كه اينكارها رو بلد نباشه‌هااا ، اينا هميشه مال بچه آخريش بوده و من خيلي سريع رقيب پيدا كردم . هنوز كه هنوزه پسرك دانشجوش رو بغل ميكنه و ميبوسه و براش شعرهاي كودكانه ميخونه و من با اعتراض بهش ميگم  " مامان ، من از حقم نميگذرم كه از همه اين چيزا محروم بودم " انگار دیگه بعد از مرگ فایده ای داره .

بی انصافیه اگه از محبتش تشکر نکنم که تو مریضیم بی دریغ ازش بهره بردم ... حیف که دیر بود و منم مثل خودش سنگی و یخ بار اومدم .

 

بعدا نوشت : يه بار برادر كوچيكم تو عالم بچگيش به مامانم كه داشت دعواش ميكرد گفت " تو مادر نيستي ٬  شيـــــــري " حال ميكنين درجه خشانت رو

 

 

خانمه معترض و دلگرفتهAnimated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 9:41  توسط خانمـــه  | 

هوا رو ميبينيد چه شكليه ؟ دلم منم همونجور گرفته . البته دلم خيلي هم ميسوزه كه وقتي يه پنجشنبه‌شب شاد و پر از خنده و خوشي داشتم جمعه و شنبه‌ام واسه چي اينقده تلخ شده . آخه خدا رو خوش مياد ؟؟!!!!

 

يه حلقه سياه خريدم كه براي روسريم استفاده كنم از صبح دستم كردم و بدجوري ازش خوشم اومده . ته ته دلم همیشه عاشق رنگ سياهم حتي براي انگشتر و حلقه . گاهي متاسف ميشم واسه اين همه كششم به رنگ سياه . چادر سياه ، روسري سياه ، کیف و کفش سیاه ٬ گوشي سياه .... و حلقه سياه ... بد جوري برام جذابه . يه بار براي اولين و آخرين بار آقاهه رو كه از مراسم تدفين برميگشت سر تا پا پوشيده تو رنگ سياه ديدم با يه عينك آفتابي سياه ... هنوز تصويرش تو ذهنمه و هرگز يادم نميره چه حس جالبي داشت برام تماشا كردنش ...

 

خوب ميدونـــــــــــم که ٬ امروز منم و تنهاييم و آسمون گرفته و يه مشت موسيقي که هی تکرار میشن و خانمه‌اي كه حتی حوصله نداره جواب سلام ديگران رو بده و یا چاییش رو بخوره . خدا به دادش برسه با این حس زهر ماری که داره .

 

ساعت ۲ نوشت : بیخودی اینقدر خودتو به در و دیوار نزن نمیشنوی اون چیزیو که میخواهی بشنوی . پس بیخیال شو .

 

حسن ختام نوشت : امروز دلم آینه ای از آسمون بود یه کوچولو آفتابی شد اما باز گرفت . بغضش داره بدجور خودش رو به رخ میکشه اما کسی ندید ... چرا آدمها زبون سکوت همدیگه رو بلد نیستن ... حتما باید روده درازی کنی تا بفهمن دلت نوازش میخواهد ؟؟؟ وقتی با اس ام اس صبحش نگرانیش رو برای جسمم بهم اعلام کرد دلم میخواست روحم رو تو آغوشش که تازگیها دریای محبت شده آروم میکرد . چه جوری بگم منم از اون حمایتها میخواهم که داری بی دریغ نثار میکنی ؟؟؟ چه جوری بگم که نگران روح متلاشیم نشه و غصه نخوره برام ... حیف که کلمات حس لامسه ندارن ... پس بیخیال شو ...

 

 

 

 

خانمه ماتم زده

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 8:55  توسط خانمـــه  | 

تو هفته گذشته مهمونهاي برنامه تيك‌تاك دوتا روانپزشك بودن كه بحثشون با بحثهاي رايج امروزه متفاوت بود . الان مدام از خواستن و توانستن و مثبت بودن و من ميتونم و .... حرف ميزنن . اما بحث اين برنامه " نه گفتن و مخالفت كردن"  بود . يه سري نكاتش برام جالب بود كه اينجا براتون نقل ميكنم . اسم يكي از آقايون مهمان دكتر سهامي بود .

ميگفتن آدمها از ترس طرد شدن تو يه رابطه نه نميگن . با الفاظ  " قربونت برم ، چاكرتم ، منم دلم ميخواهد ببينمت و ... " خودشون رو در اختيار رابطه قرار ميدن . از بس حس طرد شدن حس بديه . اگه نتونن يه روز يا يه ساعتي به قراري برسن نميتونن " نه " رو انتقال بدن و ملزم به رفتن ميشن . گاهي اونقدر اين مسئله تو وجودشون حاد ميشه كه طرف از حقشم نميتونه دفاع كنه و مثلا حتي نميتونه بره پول نقدي رو كه قرض داده از بدهكار فراموشكار پس بگيره .

ميگفتن توان نه گفتن ، زماني مفيد خواهد بود كه مهارت نه شنيدن رو هم داشته باشي . مادرهاي ما مدام به ما نه ميگن اما تحمل شنيدن نه از طرف ما رو ندارن و اين نادرسته .

 

ميگفتن تو گذشته بچه‌ها از صبح دنبال بازي و تفريح خودشون بودن و مثل الان نبود كه مدام جلوي چشم مادرشون باشن و از صبح تا شب هي نكن ، ندو ، نريز ، نخور و .... نميشنيدن . اين سكه از بس استفاده ميشه ديگه جلايي نداره و اين بچه نه براش مفهموي نخواهد داشت . در صورتي كه ما بايد از كودكي نه گفتن رو به بچه‌مون آموزش بديم تا در آينده بتونه تو جامعه از خودش محافظت كنه . مثلا بايد به بچه ياد داد كه براي دست زدن به بدنش هر كسي حتي پدر و مادر و دكترش بايد ازش اجازه بگيرن . تا اين بچه ياد بگيره وقتي جايي شخصي كنارش نشست و مثلا دستش رو روي رون پاي اون گذاشت خيلي راحت و بي‌مشكل به طرف بگه دستت رو از روي بدن من بردار و اينجوري بتونه از خودش محافظت كنه . بچه‌ها بايد ياد بگيرن گاهي با شما مخالفت كنن و تا جايي كه قلدربازي به حساب نياد به حرفشون گوش بدين . مثلا وقتي جايي ميهمان هستين و اون نميخواهد بياد قبول كنين و مثلا بهش پيشنهاد بدين پس بيا بريم خونه خاله بمون اگه بازم بدقلقي كرد و هي مخالفت كرد ديگه نبايد به حرفش گوش داد .

 

ميگفتن وقتي بعنوان يه پدر ميخواهي بخاطر كار نادرستش دعواش كني بايد علاوه بر استفاده از كلمات از بدنت هم استفاده كني مثلا بلند بشي بري طرفش با اخم و حركت انگشت و يه صداي جدي بهش بگي اين طرز صحبت كردن با مادرت اشتباه بوده و نبايد ديگه تكرار بشه .

 

زبان بدن براي نه گفتن كاراييه زيادي داره و ميتونه به همه كمك كنه .  مثلا نقل میکرد وقتي يه مراجع پيري داشته كه با حرارت داشته از مشكلش حرف ميزده و اگه ميخواسته باهاش مخالفت كنه خيلي عصباني ميشده ، براي اينكه با كمترين تلفات وادار به سكوتش كنه ، دستش رو بالا آورده و گفته اجازه بدين ... اين گارد باعث ميشه خيلي مخالفت با صحبت طرف باعث ناراحتيش نشه و يه جور احترامي هم توش وجود داره . مثلا ديدين وقتي خيلي از بدقوليه شخصي ناراحتين و ميخواهيد بهش حسابي تذكر بدين وقتي دستش رو روي چشماش ميذاره و ميگه شرمنده شما يه جورايي خلع سلاح ميشين .

براي نه گفتن از الفاظ  مناسب استفاده كنين . نترسين كه آدمي كه نه ميگه خودخواه به حساب مياد چون اينطور نيست . آدم خودخواه يه ايده‌آلي داره تو زندگيش كه براي رسيدن به اون از آدمهاي ديگه رد ميشه ولي انسان سالمي كه نه ميگه ٬ مهارت نه شنيدن هم داره و اين حق رو براي همه جامعه قائل ميشه .

 

خلاصه كه بحثشون جالب بود و خيلي دلم ميخواست آقاهه هم اون برنامه رو ميديد و اين همه به نه گفتنهاي من اعتراض نميكرد . من روحيه خاصي دارم و رك بودنم باعث ميشه خيلي راحت و بي دغدغه نه بگم . اوايل رابطه‌هام طرفم هي ميره تو شوك اما بعد از يه مدت وقتي عادت كرد متوجه ميشه از سر بدخواهي نه نميگم و يكي بودن دل و زبونم باعث ميشه يه اعتماد جالبي بهم پيدا كنن . اين روش تو محيطهاي كاريم خيلي خوب جواب داده و هميشه منو مصون نگه داشته از رابطه‌هاي تند و تيز بين همكارا كه زود دوستي ايجاد ميكنه و بعد از مدتي ميشه يه دشمني عميق .

 

به نظر من بايد با نه گفتن به موقع و مناسب خودمون رو از رابطه هاي كسل‌كننده و منفي خلاص كنيم و تو رودربايستي خودمون رو ملزم به ديدار هر كسي نكنيم . ياد بگيريم كه اين بي‌احترامي به غير نيست ، اين احترام به خود و دوست داشتن خود است كه سر منشا دوست داشتن ديگرانه . وقتي بلد نباشيم خودمون رو كه اين همه بهش نزديكيم درست دوست داشته باشيم مسلما ديگران رو هم درست دوست نداريم . وقتي ديگري براي يه ملاقات بهمون نه ميگه حتما دليلش بي احترامي و كوچيك كردنمون نيست يه ديداري كه تو شرايط روحي مناسب انجام نشه چيزي نداره به ما بده .

 

خانمه بالای منبرAnimated Emoticons

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 8:55  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر