شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.
حراججالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا ، آینههایی كه آدم را مهم جلوه میداد ، عینكهایی كه دیگران را بیاهمیت نشان میداد . روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب میكرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده كه آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوتهایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."
یکیاز مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آنها توجه نمیكرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطانخندید و پاسخ داد: فرسودگیشان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كردهام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم میفهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك"است و آن یكی "عقده حقارت". تمام وسوسههای دیگر فقط حرف میزنند، این دو وسوسه عمل می كنند
حال و احوال نوشت : نمیدونم چرا دوباره بیماریم برگشت . اینبار چشم چپم دچار قرمزی و ترشحات عفونی شده و منم مجبور شدم از قطره ها استفاده کنم . اون روز که رفتم مطب از بس گفتم اینو بنویس ٬ اونو بنویس دکتر یادش رفت برای سرماخوردگیم دارو بده و منم منتظرم با خوددرمانیهای خودم خوب بشه که ظاهرا نشده . راستی پنجشنبه هم رفتیم در- ب- در جاتون خالی یه پیتزای حسابی خوردیم . اما بعدش یه اتفاقی افتاد که تمام حال خوشم نابود شد و آرامش رو ازم گرفته .... ای خدا از دست فامیل بعضیهـــــــــا (اینبار تقصیر آقاهه نبود
)
خانمه


