تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

 حراججالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا ، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد ، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد . روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كردخنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

 یکیاز مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

 شیطانخندید و پاسخ داد: فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
 با این حال قیمت شان
كاملاً مناسب است. یكی شان "شك"است و آن یكی "عقده حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند

 

حال و احوال نوشت : نمیدونم چرا دوباره بیماریم برگشت . اینبار چشم چپم دچار قرمزی و ترشحات عفونی شده و منم مجبور شدم از قطره ها استفاده کنم . اون روز که رفتم مطب از بس گفتم اینو بنویس ٬ اونو بنویس دکتر یادش رفت برای سرماخوردگیم دارو بده و منم منتظرم با خوددرمانیهای خودم خوب بشه که ظاهرا نشده . راستی پنجشنبه هم رفتیم در- ب- در جاتون خالی یه پیتزای حسابی خوردیم . اما بعدش یه اتفاقی افتاد که تمام حال خوشم نابود شد و آرامش رو ازم گرفته .... ای خدا از دست فامیل بعضیهـــــــــا (اینبار تقصیر آقاهه نبود )

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 10:21  توسط خانمـــه  | 

 

نميدونم اهل تماشاي برنامه تيك تاك از شبكه 2هستين يا نه . هر شب حدود 19:45 يه گپ دوستانه بين دو نفر رو تو يه كافي شاپ ( با يه منوي بسيار جالب واسه پذيرايي ) رو نشون ميده .مهمان دوشنبه شبشون آقاي حميدرضا بوالحسني و خانم دكتر مهري مهران ( اگه فاميلي رو اشتباه نگم ) بودن .

دو بيمار مبتلا به سرطان كه درمانشون جواب داده بود . من قبلا با آقاي بوالحسني صحبت كردم و با هم در مورد درمانمون كلي گپ زديم . اون هم مبتلا به سرطان خون بود كه بدنش نسبت به درمان واكنشهاي عجيبي نشون ميداده و هي شيمي درمانيش تكرار ميشده و در نهايت حدود سه سال پيش عمل پيوند مغز استخوان انجام ميده و تو مدت حدود 50 روزي كه تو بيمارستان شريعتي بستري بوده كتابي از زندگي آرمسترانگ ( دوچرخه سواري كه مبتلا به سرطان بوده ) رو ترجمه ميكنه . اين پسر جوان اصفهاني عليرغم سختي بسيار زيادي كه تو روند بيماريش كشيده بسيار پرروحيه و مثبت با آدم صحبت ميكنه و همه اش آدم رو تشويق به جمع آوري اطلاعات در مورد بيماري ميكنه و اونقدر انگيزه دار و پرتلاش است كه آدم شرمنده ميشه .

 

مهمان ديگه خانم دكتر جوان و متخصصي بودن كه ايشون هم بقول خودشون در اوج آرزوها و برنامه هاي كاري ناگهان بيمار ميشن و همه چيز براشون متوقف ميشه و ميگفتن بعد از اين مسايل ديگه بيماري كه به مطبش مراجعه ميكرده براش فقط يه جسم نبوده بلكه يه موجود صاحب روح بوده . ميگفت بعد از اين قضيه متوجه شدم كه من اگه جسمم دچار مشكل بشه روحم همچنان به حيات خودش ادامه ميده و زندگي تعطيل نميشه .

حرف كليشون اين بود كه اين اتفاقات يكسري نشونه بوده براشون براي اينكه كمي از سرعت حركتشون كم كنن و به اطراف با دقت بيشتري نگاه كنن .

 

من كه دو روزي است به قصد كشت مريض شدم و اين آنفولانزاي جديد رو گرفتم كه چشم هم مبتلا به عفونت ميشه . وقتي قطره ها رو داخل چشمم ميريزم انگار اسيد ريختم فريادم به آسمون بلند ميشه احساس ميكنم گوشه چشمم زخم شده . ديگه اونقدر خسته شدم كه ديروز رسما به خدا اعلام كردم " بابا جون ، ديگه تحمل اين همه درد و مرض و دارو رو ندارم "

نميدونم خدا از دست اين بنده خنگش تا حالا چقدر خنديده كه آي كيوي درك پيام پروردگارش رو نداره و همينجور زل زل بهش نگاه ميكنه و واسه داستان زندگيش كلي عجز و لابه ميكنه

از رو هم كه نميرم . از حالا به فكر نهار فردا با آقاهه هستم كه بازم بريم پيتزا خوري ... نميدونم چرا عطش پيتزا خوردنم تموم نميشه

يه مكان باحال جهت تناول پيتزا حوالي مطهري يا ونك بهمون معرفي كنين و دل خانمه رو شاد كنين . خير از عمرت ببيني مادر ...

 

خانمه 

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 11:9  توسط خانمـــه  | 

 

تقصيره منه كه بعد از چند روز تعطيلي با اين حال زار و نزار و سرما خورده اومدم يه نگاه به سايتي كه طراحي كردي انداختم و چندتا نكته كوچيك رو بهت تذكر دادم .

اونوقت از صبح تا حالا عين .... ( شما با توجه به عمق فاجعه ٬ خودت نقطه چين رو پر كن ) داري يه ريز به من غر ميزني كه زدم تو كاسه كوزه برنامه هات ... اگه واقعا اينجوريه خوب كردم كه اين كار رو كردم . دستم درد نكنه

 

اين چند روزه خواهرزادم كه اسمش فاطمه است مهمون ما بود . دو شب بساطي برامون درست كرد تو مايه هاي شام غريبون صحراي كربلا . از بس ضجه زد و اشك ريخت مادرش از ترس نميتونست رو پاهاش بايسته . واقعا بچه داري كار سختيه . همون بهتر آدم خاله بچه باشه و هفته اي يكي دو روز در خدمت بچهه باشه . خدا حسابي به پدر مادرش ببخشدش

 

یکشنبه نوشت : آخه چرا من اینقدر بدشانسم ( دقیقا همین قدرهااا ) یه مدت بود حالم خوب بود اما باز تا قرار شد فردا برم پیش دکترم همچین مریض شدم که مثل بارونهایی که تو رشت میاد داره از چش و چار من آب میاد ... حالا باید فردا برم به جناب آقا بازخواست بدم که چرا مریض شدم ... همچین نعره سر آدم میزنه که انگار رفتی جذام گرفتی اومدی خدمتشون ... من اعصابشو ندارم ای خــــــدا

هر روز دارم عسل میخورم ٬ مرتب ویتامین C میخورم دیگه سینما هم نمیرم ( آخه آقا تشخیص دادن میرم سینما مریض میشم ٬ یه تک یاخته جدیده ظاهرا ) ٬ یه روند ماسک میزنم ٬ با هیچ کس نه دست میدم نه روبوسی میکنم ... اما مریضی ها یه روند یه حالی به احوالم میدن ...شما روشی برای فرت و فرت سرما نخوردن من سراغ دارین

 

 

 خانمه

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 15:39  توسط خانمـــه  | 

 

درسی که آرتوراشي به دنیا داد

آرتوراشی (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون  آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و دربسترمرگ افتاد . او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.

يكي از طرفدارانش نوشته بود :

چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت

در دنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند

 5 ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند

 ۵۰۰ هزار نفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند

۵۰ هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵ هزارنفر سرشناس مي شوند

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

و امروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من...

 

برام با میل اومد بود .

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 9:52  توسط خانمـــه  | 

 

    كهـيعـص

 

 

          ك... كربلا

            ه... هلاك

              ي... يزيد

                ع... عطش

                   ص... صبر

 

از حروف مقطعه قرآن در اول سوره مریم . طبق برخى تفاسیر ، این حروف رمزى ‏اشاره به حوادث یا فضایل یا مسایلى دارد كه اهل بیت به علم آن آگاهند . از جمله تفسیرها و تاویلهاى این حروف ، انطباق آن با حادثه كربلاست .

از جمله در تفسیر نمونه - جلد سوم- اثر آقای مکارم شیرازی به این موضوع اشاره شده است .

                                                 

                    

 

سعد ابن عبدالله قمي گويد : به امام عصر - ارواحنا له الفداه - عرض كردم : « اي فرزند رسول خدا ! تأويل آيه «كهيعص» چيست؟ فرمود : « هذه الحروف من انباء الغيب،اطلع الله عليها عبده زكريا،ثم قصّها علي محمد(ص)و ذلك ان زكريا سأل ربه ان يعلّمه اسماء الخمسه فاهبطه عليه جبرئيل فعلّمه اياها ... اين حروف از اخبار غيبي است كه خداوند زكريا را از آن مطّلع كرده و بعد از آن داستان آن را به حضرت محمد(ص)باز گفته است ... »

داستان از اين قرار است كه : زكريا از پروردگارش درخواست كرد كه « اسماء خمسة طيّبه » را به وي بياموزد . خداوند ، جبرئيل را بر او فرو فرستاد و آن اسماء رابه او تعليم داد .

زكريا چون نام هاي محمد ، علي ، فاطمه و حسن (عليهم السلام)را ياد مي كرد ، اندوهش برطرف مي شد و گرفتاريش از بين مي رفت و چون حسين(ع) را ياد مي كرد ، بغض و غصّه ، گلويش را مي گرفت و مي گريست و مبهوت مي شد .

روزي گفت: بارالها ! چرا وقتي آن چهار نفر را ياد مي كنم ، آرامش مي يابم و اندوهم برطرف مي شود ؛ اما وقتي حسين را ياد مي كنم ، اشكم جاري مي شود و ناله ام بلند مي شود .

خداي تعالي او را از اين داستان آگاه كرد و فرمود : « كهيعص » «كاف »اسم كربلا و «هاء»رمز هلاك عترت طاهره است و «ياء» نام يزيد (لعنت الله علیه)  ظالم بر حسين(ع) و «عين» اشاره به عطش و «صاد» نشان صبر او است .

 

  منبع

 

 خانمه

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 8:37  توسط خانمـــه  | 

آخه یعني چي كه زنگ ميزني فوت ميكني ؟؟؟!!!

يعني زنگ ميزني به تلفخونه اداره ما ، ميگي" ببخشید داخلي فلان " ، بعد فوت ميكني؟؟؟

يعني تو روت ميشه  تو این زمونه فوت كني و تن ماموتها رو تو گور بلرزوني ؟؟؟

آخه مگه تو چند سال از خدا عمر گرفتی ؟؟ قیافت که خوب مونده  ٬ زمان دقیانوس احیانا فوت نمیکردن ؟

يعني تو نميدوني فردا سال 2009 مياد ؟؟؟

فکر کنم آخرین بار تو لوحهاي سنگي با خط ميخي از مزاحمين تلفني كه فوت ميكردند يه چيزايي نوشتن

عمرآ اگه ديگه موميايي ها هم زنگ بزنن و  فوت كنن ٬ پیامک میدن به هم داداش من

خدايي چه فكري كردي چند بار زنگ زدي فوت كردي !!!

مردم الان از بس تكنولوژي پيشرفت كرده از پشت گوشي بهم اسيد ميپاشن تو زنگ ميزني فوت ميكني؟؟؟

اي خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا پیشرفت کن ...

 

پ . ن  1: احساس ميكنم چندتا فيل دقيقا رو فيبرهاي نوري شبكه اينترنتي دارن چرت قيلوله ميزنن ... چرا همچينه آخه

 پ . ن  ۲ : البته این مخابرات همین روش فسیلی مزاحمت رو هم داره

خانمه

+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 13:22  توسط خانمـــه  | 

سالگرد ازدواج
زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد .
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه ؟

روز زن
زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم . شام چی داریم ؟

روز مرد
زن : وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم .
مرد : حالا اشکال نداره عزیزم ، سال دیگه جبران می کنی . چه بوی غذایی میاد .

40 روز بعد از تولد بچه
زن : وای مامانی بازم گرسنه هستی ؟ عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی ؟
مرد : ( با دهان پر) نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است ؟

40 سال بعد
زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ
زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم .
مرد: گشنمه .

وصیت نامه
زن : کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را !!!
مرد : شب هفتم قرمه سبزی بدید !!!

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول : خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید ، نه ... نه ... عزیزم ... خدایا به خاطر من ...
و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت .
مرد : خطاب به دربان جهنم ، حالا توی بهشت شام چی میدن ؟؟؟

 

یعنی باز بگم که با میل برام اومده بود

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/10/09ساعت 15:16  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر