تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

مدتيه كه فكرم حسابي درگير صبحانه است . يه وعده غذايي كه خيلي مورد تاكيد كارشناسانه اما خوب تو زندگي خيلي‌ها از جمله من به شكل رایج اون ديده نميشه . تا زماني كه مدرسه ميرفتم و زور مامان ميرسيد هر روز صبحانه تكراري رو ميخوردم كه برام چيزي كم از مراسم شكنجه نداشت ، بزرگتر كه شدم و زورم به مامانم رسيد ديگه صبحونه رو حذفش كردم ( كه مثلا مستقل شدم  )

 

                  

در حال حاضر يه دليل اصلي اين حذف براي من زمان بيدار شدنمه ، حدود ساعت پنج و نيم از خواب بيدار ميشم و يه چهل و پنج دقيقه بعد از خونه بيرون ميرم ، تو اين فاصله همه خوابن و كم كم بيدار ميشن و ميرن دنبال كارشون . همين سكوت و چراغهاي خاموش و رعايت حال بقيه باعث ميشه اصلا انگيزه‌اي نداشته باشم كه برم سراغ بساط صبحانه . بعد هم كه ميرسم سر كار حدود ساعت نه يه چاي با چندتا بيسكويت يا كيك ميخورم و حدود 12 ظهر حال انا لله میشم 

 

نكته جالبه اينه كه وقتي يه خانواده خوشبخت رو تو ذهنم شبيه‌سازي ميكنم  ، يكي از فاكتورهام ،  بيدار باشه كل خانواده سر صبح و خوردن صبحانه مفصله . آقاهه برعكس من الا و بلا بايد يه صبحانه كامل شامل حاوي مواد لبني بخوره و من هميشه يه ميز متنوع براش ليست ميكنم كه شامل يه فنجون چاي ( حتما بايد باشه‌هااا كوتاه نميام ) ، يه ليوان شير ( عمرا اگه خودم بخورم ) ، يه ليوان  آب پرتقال ( عاشق رنگشم ) يه بشقاب بزرگ كه توش سوسيس هاي كوچيك سرخ شده و يه نيمروي خوشمزه و گوجه فرنگي و نخودفرنگيه ( اينو بدجور پايه‌ام ) ، يه سبد خوشگل پر از نونهاي تست شده ( سنگك هم خيلي ميچسبه ) كره و پنير و مربا و عسل ، مغز گردو ، يه جعبه بزرگ و خوشگل كورن فلكس ( عاشق عكس رو جعبه‌ها شم ) ... البته اصرار دارم همه ظروف ساده و سفيد رنگ باشه و اين مواد هم ، همه باشه و هر كس هر چي خواست بخوره ... خوب شما خودت رو بگذار جاي من  اصلا حوصله داري صبح به صبح اين همه زحمت به خودت بدي  ، آخه كي اعصاب داره پس بي خيال صبحونه . البته اينها رو كه ليست ميكنم آقاهه هي ميخنده ميگه ما شام و نهارمون رو با صبحونه قاطي نميكنيم ، آخــــــــــي ، احتمالا يه كدبانوي رويايي نديده و فكر ميكنه براي صبحونه غير از چاي و شير گرم همه چي بايد سرد خورده بشه

 

                      

برخلاف اين تصوير من از صبحانه كه علتش مورد تهاجم قرار گرفتن از طرف فيلم وسريالهاست ، لزومي به خوردن اين همه مواد نيست يه ليوان شير با خرما يا يه ميوه مثل سيب و موز و يا كمي خشكبار يه صبحونه سلامت و كافيه براي دنيايه ماشيني .

نشستم يه سري مقاله ( اينجا و   اين يكي جا و  اين يكي تره جا  ) خوندم و اين مطالب دستگيرم شد كه ، بهترين زمان صرف صبحانه بين ساعات 6 تا 8 صبح است که دستگاه گوارشي و دستگاه ادراري از مواد زائد روز و شب گذشته پاک شده است . به منظور پاک شدن دستگاه ادراري از مواد زايد توصيه ميشود که در فاصله زماني 3 تا 5 بامداد يک ليوان آب آشاميدني نوشيده شود . بي‌ميلي به صبحانه ، به ساعت خوردن صبحانه و مقدار و نوع ناهار و شام روز قبل و عواملي مانند دير خوابيدن ، زود بيدار شدن و فاصله زماني کم ميان بيدار شدن و خروج از منزل بستگي دارد . کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند ، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها ، ساعت هفت ونيم است و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند ، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند . دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب ، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند .

خوردن صبحانه هایی که سرشار از فیبر هستند باعث کاهش خستگی میشود . نمونه ای از یک صبحانه سالم می تواند شامل تخم مرغ آب پز، یک پرتغال ، یک تکه نان گندم کامل و یک لیوان شیر کم چربی باشد . از غلات شیرین شده ، مربا ، آبمیوه شکردار ، نانهای شیرین و نان سفید برای صبحانه بپرهیزید چون اینها خیلی زود هضم می شوند و دوباره بعد از يكي دو ساعت گرسنه و خسته مي شويد ( کاملا ميبينيد كه چقدر شبيه صبحونه روياييه منه  )

 

 اگر دوست ندارید صبحانه بخورید یا فکر می کنید وقتی صبحانه می خورید احساس خوبی ندارید می توانید صبحانه تان را به دو وعده‌ی کوچکتر تقسیم کنید . وقتی خانه هستید یک تخم مرغ آب‌پز بخورید و یکی دو ساعت بعد وقتی سر کار هستید به خودتان کمی استراحت بدهید و یک ساندویچ کوچک یا یک سیب یا یک مشت گردو یا بادام بخورید. در تحقيق ديگری از انگليس ، بر نقش بسيار موثر لوبيا تاکيد شده است . اين ماده سرشار از پروتئين به همراه نان در برنامه غذايی روزانه کودکان باعث می شود آنها سخت ترين تست های مرتبط با آگاهی فکری را براحتی انجام دهند .

 

مغز انسان ، يکی از حريص ترين ارگانهای بدن محسوب میشود که احتياجات رژيمی ويژه ای دارد . به همين خاطر  هر چيزی که میخوريد بر نحوه فکر کردنتان تاثير می گذارد . اولين توصيه برای افزايش کارايی مغز ، خوردن صبحانه است ، كه هر بار ميزان زيادی گلوکز که غذای اصلی مغز است ، به بدن وارد می شود در نتيجه افرادی که صبحانه نميخورند كارايي كمتري تو مدرسه و محل كار دارند.

تو كشورهاي مختلف مواد غذايي متفاوتي مصرف ميشه كه كلا مردم انگليس كاملترين برنامه رو دارن كه شامل نان تست ، گوجه فرنگي ، لوبيا ، قارچ ، ماهي دودي ، گوشت و قهوه است . مثلا تو ژاپن سوپ مخصوص ، برنج با چاشني هاي مختلف ، ماهي و تخم مرغ و سبزيهاي شور خورده ميشه و يا تو كشور كره صبحانه از نظر مواد غذايي با نهار و شام تفاوتي نداره .

تو ايران هم كه چاي شيرين در كنار نانهاي مختلف و لبنيات متنوع (كره پنير تا مثلا سر‌شير) ، گاهي همراه با مغز گردو و عسل يا گوجه فرنگي و خيار و  يا غذاهايي مثل عدسي ، خوراك لوبيا ، كله پاچه ، حليم و آشهاي مختلف ، نيمرو و املت و تخم مرغ آب‌پز تو بساط صبحونه پيدا ميشه .

اينجـــــــا كاملتر توضيح داده ياعكسها تو  صبحانه در كانادا خيلي جذاب نشون داده شده 

 

خوب وقتي براي بچه‌ها بخصوص تو فصل مدارس اينقدر توصيه شده ، بنظرم با ايجاد تنوع تو مواد مصرفي و ساعت بيدار باش مناسب و ايجاد يه محيط شاد صبحگاهي تو خونه ميشه اين عادت رو هميشگي كرد . من خودم شايد به دليل تكراري بودن بساط صبحانه و اينكه حاضر نبودم صورتم رو طوري بشورم كه خواب از چشماهم بپره و سكوت خونه تو کله صبح اينجور زده شدم (آفرين ٬ خوب گرفتی يعني تقصيره مامانه است ديگه )

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11:0  توسط خانمـــه  | 

آنقدر بزرگي و مهربان كه فراتر از هر داد و ستد و معامله‌اي با نفس بازرگان‌صفت و معامله‌گر ما كنار ميايي و به بهانه‌هاي كوچك ما رو در آغوش رحمت خودت ميگيري و بجاي ما چهار قدم جلوترمون رو هم مدنظر داري و هر چي به دل و زبونمون اومد و شد حاجت جسم و روحمون اگه صلاحي توش نباشه ، پس مي‌مونه تو ليست انتظار و گاهي هم حكمتت حكم ميكنه كه تلخي رو بچشيم تا روحمون شيرين بشه اما نه به آني و دمي كه زمان ميبره تا اين حلاوت مهمون روح بشه ... دارم ميبينم كه اوني كه درگير اصل و فرع مذهب و دينه اينجا امتياز ويژه‌اي ازت نميگيره و نميايي مثلا از بنده‌اي كه فارغ از اين مسايل است و يا بنده‌اي كه حتي منكر وجود روشنته چيزي رو دريغ كني و تلافي در بياري ... آخه تو خدايــــي

 

مني كه واسه خودم تو اين دنياي بي در و پيكر ، تو كار اعتراض و عجز و لابه صاحب سبكم و چند وقت يه بار يه قشقرقي به پا ميكنم و ميام ميزنم زير همه چي و بعد از رديف كردن صد جور حرف و حديث ميگم " اصلا نميخواهم ، دنيا مال خودت و ديگه بازي نميكنم ..." هي شرمنده رحمت و حكمتت ميشم ... آخه تو خدايــــي

 

                                       

 

يكيش همين چند ماه پيش كه مثلا بهم بدجور برخورد كه چرا دو دفعه است اينجور منو تا وسطهاي كار ميبري و بعد اسمم رو خط ميزني ، يادته اينبار چه اشكي ريختم و هي غر زدم كه آخه اگه نميخواستي برم سفر پس چرا اينطور عجيب اســــمم رو تــــونستم همـــون جايي بنويسم كه ميخواهم و كارا رديف شـــد و ... امــــا يهــــو گفتـــن " نـــــــــــــــــــــــــــــه !!!! مجوز نداري بري !!!! " خوب حالا ميبينم اگه ميرفتم اولا كه جسمم جوابم ميكرد و احتمالا از پس اون اعمال برنميومدم و بعد هم بعيد نبود كارم رو از دست بدم ... پس ميدونم بدجور به اون گريه‌ها و غرغرهام خنديدي ... آخه تو خدايــــي

 

عاشق اين طبع بلندتم كه مرامت ، دودوتا چهارتا بازي با بنده‌هات نيست و دور نگريته كه يه وقتهايي به عقلمون جور درنمياد و فريادمون رو بلند ميكنه !!! اما خوب خودت سركش و معترض آفريدي كه سرسپردگي و تسليم ، زيبا جلوه كنه ، ميدونم كه بايد هي زمين خورد و هي بلند شد تا تخليه بشه اين نفس سركش ... من به چهل سالگيم اميد بستم ، تو هم اميدوار باش و كمكم كن ، آخه ميدوني دارم مي بينم كه چطور تغيير ميكنم و آرومتر و صبورتر ميشم و نگاهم رو عمق ميدم ... من اميد دارم ، تو هم كه دیگه حتمــــا اميدواري به این دخترک پر سن و ســـال ... آخه تو خداي منــــي

 

من عاشق اين حقيقتــــــــم كــــه

               الهي آفريدي رايگان ، روزي دادي رايگان ،  بيامرز رايگان ، که تو خدايي نه بازرگان

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 9:14  توسط خانمـــه  | 

نميدونم چرا سر در نميارم چطوري يه خانم جوان ميتونه سر صبحي ، تو ترافيك صبحگاهي كه ماشينها با سخاوت تمام دود و دم مهمونمون ميكنن ، وقتي ترك موتور سوار شده و اونطور با هيجان با راننده بحث ميكنه اين وسط سيگار هم بكشه . مگه ريه آدميزاد چقدر ظرفيت دود و دم داره

از بچگيم هميشه پدرم سيگار ميكشيد و مامانم به هر روشي كه فكر كنين بهش اعتراض ميكرد اما فايده‌اي نداشت (البته پدرم بعد از عمري سيگار كشيدن مجبور شد بخاطر عمل قلب تركش كنه و خيال همه ما رو راحت كنه ) رو اين حساب هميشه از سيگار بدم ميومد و بوي اون باعث اعتراضم ميشد . البته بايد اعتراف كنم عاشق فضاي ماشيني هستم كه  مخلوط بوي عطر و دود سيگار توي اون برام حكم يه معجون جادويي رو داره و هميشه تو سكوت و پوزيشن لم دادن دوست دارم ازش لذت ببرم

 

نميدونم شما تا حالا چندبار وسوسه شدين كه سيگار بكشين ، برخلاف همه شعارهايي كه جلوي بابام ميدادم منم دلم ميخواست تجربه‌اش كنم . هميشه با لذت به خانمهايي كه با دستهاي خوش فرم و ناخنهاي بلند و لاك زده يه ژست شيك براي سيگار كشيدن دارن نگاه ميكنم ، چند باري هم تو جمع هاي دوستانه تجربه كردم ( البته نه با اين شرايط ايده‌ال ) ، قسمت طنزش هم نحوه كار كردنم با فندكه كه اصلا بلد نيستم و بدجوري با خودم درگير ميشم وقتي ميخوام روشنش كنم . يعني معلومه كه همه‌اش ميترسم خودم رو بسوزونم ؟؟؟

 

                                  

 

راستش آقاهه تو اين زمينه مثل مامور بهداشت مي مونه و اصلا خوشش نمياد و هي نصيحت و از اين حرفها ... حتي اونقدر از سيگار بدش مياد كه حاضر نيست سوار ماشيني بشه كه يه سيگاري توش نشسته . يه بار كه براش داشتم تعريف ميكردم همچين بهم گفت " ميدوني وقتي يه نفر سيگار ميكشه تا دو هفته خيلي احتمال اينكه بخواهد اين كار رو تكرار كنه وجود داره ؟ " منم كه آخر شجاعتم يهو از اين حرفش جوري درس عبرت گرفتم كه فكر كردم ميخواهم پا بذارم جاي پاي بابام و اين عادت بد رو ترك كردم و حالا اگه پيشنهادي بشه ميگم ميدوني سيگار سرطانزاست ؟  من 3 الي 4 بار كشيدم مبتلا شدم

 

اما خدايي بدجور از ژست سيگار كشيدن لذت ميبرم فقط اصلا نميتونم تحمل كنم تو اين هواي آلوده بيشتر از اين ريه‌ام رو آزار بدم ، و موندم بعضي‌ها چقدر با جسمشون نامهربونن

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 10:19  توسط خانمـــه  | 

فردا هم که عید است و اصلا هم آدم استرس نداره یعنی عید میشه یا نمیشه و ... فقط یه جورایی دلش قیلی ویلی میره که آیا عیدی میگیره یا نه ... ولی خوب ظاهرا که هيچ خبری نیست . فقط هميشه در نااميدي بسي اميد است  

در هر صورت امیدوارم از تعطیلات حسابی لذت ببرید.

                                            عیـــــدتـــون مبــــــارک

                                                                    

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري‌رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد " خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟ "

 صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم ؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.

هر آنچه از جانب خدا رسد خير مطلق است

 

                                                                                                              خانمه

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 14:40  توسط خانمـــه  | 

مثلا تصميم داشتم پنجشنبه رو خوش بگذرونم . اولش رو با يه ناهار تو رستوران ايتاليايي شروع كرديم كه همين دخلم رو واسه دو روز آورد . خوردن لازانيا با سس مخصوص ناپلي و فتوچيني با سس آلفردو همچين حالي به احوالم داد كه تماشايي بود . اونقدر حالم بد شد كه ديگه ديروز رسما به حال خودم گريه ميكردم . از بس مريض ميشم خسته شدم ، بقيه هم هي بهم ميگن به خودت نميرسي و خودت رو تقويت نميكني و ... انگار درك نميكنن اونقدر تند تند مريض ميشم كه فرصتي براي قوي شدن و رو پا ايستادن برام نمي مونه ...

 

بعدش رفتيم فيلم دل‌شكسته . موضوعش جالب بود اما پرداخت خوبي نداشت و خيلي شعارزده و سطحي سر و ته داستان رو بهم رسونده بودن . دختري متمول و روشنفكر با پسري مذهبي از خانواده شهيد توي دانشگاه مجبورن روي يه موضوع تحقيق كنن و با اينكه خيلي با هم در تعارضن و دختره بدجوري به پر و پاي پسره و عقايد و سلوكش ميپيچه و مسخره اش ميكنه اما طبق قانون " اگر با من نبودش هیچ میلی    چرا ظرف مرا بشكسته ليلي "  عاشق ميشن و مسلما اينجاست كه دختره هم مسلك پسره ميشه .

                      

بعضي از موقعيتها و حرفهايي كه تو فيلم زده ميشد خيلي تو جامعه ديده ميشه ... مثلا يكيش بحث خانواده شهيد بودن پسره بود و اينكه هي بهش ميگفتن سهميه‌اي است و از امكانات استفاده كرده و ... ياد گيلاسي افتادم كه چقدر اينجور حرفها دلش رو به درد مياره و غمگينش ميكنه

 

برخورد باز مادر پسره با قضيه عشق اين دوتا دليل خوبي داشت ، از سر لطف و شعور بالا نبود كه قبول كرد ، دليلش اين بود كه خودش هم ، مسير همين دختر رو رفته بود و بخاطر ازدواج با مرد مورد علاقه‌اش خانوده تركش كرده بودند و تنها مجبور به زندگي شده بود ( شوهرش بعد از سه ، چهار سال شهيد ميشه ) .

دختره آخرهاي كار بخاطر پسره حتي چادر به سر كرد و اهل ذكر و عبادت شد . اين موضوع بنظرم خيلي عجيب نيست ، چون خانمها وقتي از كسي خوششون بياد و بخواهن كنارش باشن اين قدرت رو دارن كه اين تغييرات رو تو خودشون بوجود بيارن و اصولا چون همسرشون همه زندگيشون ميشه شايد از اين موضوع رنج هم نبرن ، در صورتي كه آقايون خيلي سخت‌تر حاضرن همچين تغييراتي بكنن . من خودم دليل چادر سركردنم خواست همسر سابقم بود و كم كم اين وضعيت بخشي از شخصيتم شد و وقتي ازش جدا شدم خيلي ها انتظار داشتن من هم چادر رو كنار بگذارم ، اما اينكار رو نكردم . جالب اينه كه با كسي آشنا شدم كه اون هم براش از عجايب بوده كه با يه آدم چادري كنار بياد چه برسه به اينكه بخواهد بعنوان همسر قبولش كنه . يعني دقيقا همون كاري كه من قبلا كردم . هميشه شعار ميدادم كسي كه زن چادري ميخواهد بايد بره از اول يه دختر چادري بگيره نه اينكه با يه خانم مانتويي ازدواج كنه و بعد بهش بگه چادر سر كن ... اما خودم دقيقا تو همچين موقعيتي افتادم و در نهايت چادر رو انتخاب كردم

 

بنظرم اگر كارگردان و نويسنده يه كم با طمانينه كار رو پيش ميبردن و عميقتر به موضوع فكر ميكردن ، اينجوري فيلم حروم نميشد و قشنگتر از اين حرفها داستان جلو ميرفت .

دوست داشتين فيلم رو ببنيد

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 11:12  توسط خانمـــه  | 

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان ''همه مردها نادانند'' مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: ''فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوقت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده . نام اين كار تماس تلفني ''ازت متنفرم/عاشقتم'' است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشسته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش ''خرچنگ غورباقه'' استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به ''ي'' ها و ''ن'' ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك  ميكشد.

خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

جامه شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

نام مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.


پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود
.

 

 

طبق معمول اينو هم با ميل برام فرستاده بودن .

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 10:38  توسط خانمـــه  | 

جونم براتون بگه بدن چشم سفيد من تو يه عوالم خاصي سير ميكنه و نامرد اصلا هم حاليش نيست داره پدر صاحاب منو در مياره . نه كه خيلي قويه ، عين اين جو زده‌ها با هر چي درد بادرمون و بي درمون جديد و آن لاين پيدا ميشه ، از ويروس و آميب و باكتري بگير تا هاگ و گرده گياهي و پشه تسه تسه ، روبوسي كرده و يه چايي با اينا ميخوره و دهني از سلامتي و حال و روز اینجانب آسفالت ميكنه كه تو افسانه ها باهاس بنويسن ... اي تف تو چش و چار نداشتش !!!!

هي من با همه امكانات از خودم محافظت ميكنم هي اين منو سكه يه پول ميكنه و حالم رو ميگيره . نذاشت يه خورده از حس شيرين خاله شدن  ، خوش به حالمون بشه همچين تو دل و روده‌ام آسانسور بازي راه انداخت ... من كه ازش نميگذرم ، خدا هم ميل خودشه ، بنده اهل دخالت نيستم

 

از بس اين دخترك عزيزه برام تو اين هشت روز دوبار رفتم ديدنش ... چيه ؟؟!!! من الان تو اوج احساساتم ، كوتاه هم نميام ، خودتون زيادي اهل رفت و آمدين !!! خواهر خودتون كلافه شده از بس يه روند اونجايين !!! ميگم حالا كه اينا خونه‌شون با ما پنج دقيقه فاصله داره (خودم میدونم ٬ ما بلدیم بطور سنتی اینجوری هم اندازه گيريه جغرافیایی انجام بدیم ) بنظرتون اين هفته هم برم يه سري بزنم به اين بچهه؟؟؟ البته فقط از بس عزيزه ميگما ، وگرنه که عمرآ ...

 

رفتم تو مود رمان درپيت فارسي خوندن ، از اين عشق و عاشقي‌هايه همه به هم رسيده ، بلكه بخش عاطفيه دلم يه ذره آروم بشه ، يه عالمه ديگه سفارش دادم دوستام آوردن يه وقت كم نيارم خداي نكرده ، مثل پريچهر و نيش و نوش و الهه ناز( اين يكي 1 و 2 هم داره ) ... فكر كن شما من چقدر كارم خرابه كه گريه هم ميكنم وقتي اين عتيقه‌هاي ادبي رو ميخونم ... همه اميدم به اون گيلاسيه كه ميخواهد روانشناس بشه و بلكه منو به عنوان پايان نامه‌اش درمون كنه ، البته يه وقتهايي يه نگاهي به شناسنامه‌ام هم ميكنما كه اين كارها رو بذارم كنار ولي نميدونم چرا اثر نداره ، بدجوري دلم جووونه ( از اون جوونه‌ها كه نه باباجون منظورم از اون يكي جوونه‌ها بود )

 

حالا چون من همه چيم بايد به هم بياد يه مدته دست از سر كچل اين كريس دي برگ برنميدارم . تو آلبوم جديدش اونقدر قشنگ از رفت‌وآمد يه مشت گل و بلبل و مرد و زن و ... ميخونه كه من هر جوري هست بايد بفهمم آخه اينا خيلي وقت پيش كجا رفتن و چيو بايد ياد بگيرن ... آهنگ Where have all the flowers gone (آهنگ شماره 6 ) بدجوري منو آروم ميكنه  (نه كه به زبونه اجدادمه ، از اون لحاظ  ) شايد شما هم خوشتون اومد . متن آهنگ رو تو ادامه مطلب ميذارم . دوست داشتين يه نگاه بندازين .

 

خانمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 12:42  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر