تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

 

اول صبح كه هنوز خيابونها خلوته و نسيم خنكي ميوزه اگه تو ماشين باشي يا از شانس بدت مجبور

باشي پياده مسيري رو بري دلت ريش ميشه از اين همه خرابي و ويراني . انگار ستاد استقبال از زلزله

تو شهر تهران تشكيل شده و شهرمون رو بابت ويرانيهاي زلزله شبيه سازي كردن .

 

چرا هيچ كس به فكر روح آدمها نيست . مگه خودشون تو سطح شهر حركت نميكنن  ؟؟؟ مگه اين همه

 زشتي و خرابي رو نميبينن ؟چشمها خسته ان از این همه ویرانی ...

آخه اين چه روند بهسازي و ترميم شهر است كه فقط فاز تخريبش انجام ميشه و بعد پياده‌روهايي كه

انگار آسفالتهاشون شخم زده شده اينطوري به امون خدا رها ميشن . خيابونها به عمق چند سانت گود

 ميشن و جدولهاي بلوارهاي وسط خيابون كنده ميشه و خوب كه همه چيز رو منهدم كردن همه با هم

ميرن تعطيلات و بعد انگار تازه يادشون بيفته چه كردن ٬ فاز سمبل كردن شروع ميشه .

 

 

من نميفهمم چرا دوست دارن روح اين همه آدم رو با اين همه آوار و زشتی آزرده و خسته كنن و به فكر

اين همه آسيب نيستن ...

خيلي وقته ديگه از قدم زدن بيزار شدم ...

خيلي وقته ديگه با خيال راحت توي ماشين ننشستم ...

خيلي وقته كه بيشتر خيابونها ديگه خط كشي ندارن و امنيتي تو عبور و مرور خيابونها ديده نميشه ...

كاش بدونن هميشه و هميشه اين دنيا پايدار نيست و زماني بايد پاسخگوي اين همه روح زخم خورده

 باشن ...

كاش بدونن با چند شاخه گل و مشتي آب ميشه خيلي از دلها رو آروم كرد ...

كاش چند قدم جلوتر از حالشون رو ببينن ...

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 9:45  توسط خانمـــه  | 

 

آقاهه بخاطر دل خودش يا شايدم تشويق من بابت درس خوندن برام رمان سميرا و سمير رو خريده . اين كتاب نوشته زيبا شكيب با ترجمه امیر حسین شالچی و چاپ نشر ثالث است درمورد زندگي زنان صحرانشين افغاني . داستان زندگي دختري كه مادرش دريا نام دارد و پدرش فرمانده جنگي و دلاور و عاشق درياست و چون قانون صحرا براي فرمانده فرزند اول را پسر ميخواهد حالا اين سميرا توسط پدر سمير ناميده ميشه و به آداب پسر يك فرمانده بزرگ ميشه و وقتي بزرگ ميشه خودش عاشق همكلاسيش ميشه در حالي كه خواهر همكلاسيش هم عاشق اين دختر پسرنما شده .

 

تصوير كتاب

 

باز هم داستان سختيها و غصه‌ها و زندگي عجيب يك زن ميان مردان خودخواه پسر دوستي كه حاضر نيستن بدون نقاب دخترشون رو دوست داشته باشن خوب اين رمان براي مني كه در حالت دپرسيون بودم خيلي مناسب نبود ، ولي چون هديه آقاهه هست بايد ميخوندمش ديگه ... فقط به علت تالمات روحي ناشي از مطالعه ديگه درسم رو نخوندم تا آقاهه واقعا به هدفش برسه و حالشو ببره

 

اين هفته فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است رو ديدم . من ناخودآگاه از كارهاي مهران مديري لذت ميبرم و سعي ميكنم ببينم اما خوب هميشه هم راضي نيستم . اينبار هم منو آقاهه بعد از فيلم سكوت كرديم .نه اونقدر راضي بوديم كه به كسي توصيه ديدن فيلم رو بكنيم و نه اونقدر ناراضي كه هي انتقاد كنيم . البته من بيشتر به احترام عوامل فيلم سعي كردم انتقادي نكنم ٬ ولي خدايي بازي رضا كيانيان توي اين فيلم برام جالب بود و از اون جالبتر بحث گرو گذاشتن سند اتوبان كرج بعنوان وثيقه

 مهران مديري هم چيز خاصي ارايه نكرده بود و بخاطر اون سيگار برگي كه مدام تو دهنش بود بيشتر حرفهاش نامفهوم بود (البته اون تكه‌اي كه به كيانيان انداخت بابت مفسده و... جالب بود ) كلا با بازي گلشيفته هم نميتونم ارتباط برقرار كنم . از بس فن بيان نامفهومي داره و هي بايد جملاتش رو خودم حدس بزنم . حالا شما باشين اين فيلم رو ميبينيد يا نه ؟ من يه حسي دارم بين حس شمسي جون  و گيلاسي  (چيه !!!! خوب دو خط ته پستش نوشته منظورم همونه دیگه  ) بعد از تماشاي فيلم . تازه به احترامشون انتقاد هم نكردماااا...

اما خوب چون عادت دارم گول تيزرهاي تبليغي فيلمها رو بخورم الان شديدا آمادم برم فيلم كنعان رو ببينم و بعد با يه حس ضايع شده  و زير پاي فيل مونده از سينما بيام بيرون

 

راستي گفته بودم تا چند ماه ديگه خاله ميشم فكر كن ... نه كه خيلي توي دنياي بچه ها جايگاه دارم فقط خاله شدنم مونده ... رفتيم واسه دختر كوچولومون اينــــــو خريديم تا مامان بچه حالشو ببره ... توي اين خريدها بچه ها هيچ نقشي ندارن فقط بابت دل مامان و بستگان و آرزوهاي بچگيشون يه چيزهايي ميخرن ...

مامانم اومده ميگه اون عروسك بچگيهات رو ( كه از بس نداده بود باهاش بازي كنم و فقط تماشاش كرده بودم حسابي نو مونده ) بدم به خواهرت ؟ همچين گفتم نـــــــــــــه كه چشماش گرد شد  ... خوب كسي چه ميدونه كه من هنوز عقده بازي با اون عروسك رو دارم ...آخه هنوز تو كمده ... اصلا دلم نمياد بدمش به كسي

 

 

 خانمه

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 11:36  توسط خانمـــه  | 

 

داشتن عادات غذایی صحیح و توجه به زمان خوابیدن و استراحت برای حفظ سلامت بدن مهم است تا بتواند مواد مغذی را جذب و مواد زائد را دفع کند .  

 برای سالم زیستن ، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم . به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد :

 

 ساعت 9 تا 11 شب : زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیرضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام میشود . در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد . در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

 

 ساعت 11 تا 1 شب : عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید .

 

 ساعت 1 تا 3 نیمه شب : عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود .

 

 ساعت 3 تا 5 صبح : عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد . بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان ، سرفه شدید یا عطسه می کنند .

 

 ساعت 5 تا 7 صبح : این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید .

 

ساعت 7 تا 9 صبح : جذب مواد مغذی صورت می گیرد ، پس بهتر است صبحانه بخورید . افرادی که بیمار می باشند ، بهتر است صبحانه را در ساعت 30 : 6 دقیقه میل کنند .

 

 کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند ، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها ، ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند ، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند .

 دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند .

 از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح ، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد .

 در ایام تعطیل ، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات ، با خستگی به سر کار می روند ، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد .

 پس همیشه ، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید .

 

با ايميل برام اومده بود

 

  خانمه      

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 17:15  توسط خانمـــه  | 

 

بعضی روزها وقتی میخواهم موزیک گوش بدم هرچقدر که ولوم رو میارم پایین بازهم انگار بلندیه صدا داره رو اعصابم صخره نوردی میکنه . وقتی عصبی و بدخلقم اینجوری میشم . اونقدر بی‌حوصله و کسل که وقتی همکارام با خنده و شادی با هم گپ میزنن اصلا اعصابشون رو ندارم و اونقدر سکوت میکنم و سکوت میکنم که اخر سر بهم میگن " تو چرا امروز حرف نمیزنی " و من روم نمیشه‌ بهشون بگم از بس حوصله صدا ندارم ، حتی صدای خودم رو ...

 

دیروز دکترم میگه نمیدونم مشکلت چیه ، چون عفونتی وجود نداره و دلیل درد گوش گلوت مشخص نیست . آنتی بیوتیکم رو قطع کرد و بجاش یه سری داروی تقویتی نوشت برام . بدم میاد از خوردن ویتامین های خانوده B ٬ از بس احساس میکنم همه وجودم بوی  B‌کمپلکس میده . میدونید من روزی چقدر مکملهای تقویتی میخورم . کم خودم به این چیزها علاقه دارم ، دکترم هم لابد به دلیل اینکه ویزیتی که میگیره حلال باشه هربار کلی داروی تقویت برام ردیف میکنه . من بیچاره الان دارم " سنتروم ، زینک پلاس ، ویتامین B1  ، ویتامین E  ، کلسیم فورت ، ام دی ویتامین C  ، و اسید فولیک " میخورم  . اولی و دومی رو به تجویز خودم و بقیه رو دکتر برام نوشته . خدایی حالم از قرص بهم میخوره . آخه روزی یه قرص هم برا درمان بیماریم و هفته ای یه روز 10 تا دیگه قرص با هم برای درمان تکمیلیم میخورم . نمیدونم معده‌ام فرصت داره که غذایی رو که میخورم هضم کنه یا فقط به این حجم دارو میرسه

 

وقتی پیش دکتر بودم منشی اومد و گفت همراه یه بیماری اومده میگه " ایشون خیلی پیر هستم نمیخواهد شیمی درمانی کنید با همون برق تمومش کنید " با چشمهای گرد به دکتر میگم یعنی مریض بمیره ؟؟؟ با خنده سر تکون میده و میگه " میگن با برق تمومش کنم دیگه !!! "

 واقعا متاسف میشم که زمانی برسه و کسی حوصله دوره درمان آدم رو نداشته باشه . همراهان یه بیمار نقش خیلی مهمی تو روند درمان دارن . همیشه فکر میکردم اگه مبتلا به سرطان شدم شیمی‌درمانی رو قبول نمیکنم چون سخت و آزاردهنده است . وقتی بیمار شدم اونقدر درد داشتم و کبود شده بودم از کم نفس بودن و آرزوی این رو داشتم که بتونم صاف رو زمین بخوابم و از این نشسته خوابیدن نجات پیدا کنم که یادم رفت چه تصمیمی داشتم و خودم رو سپردم به درمان . خانواده و فامیلم سنگ تموم برام گذاشتم و تو نه ماه طول درمان همه جوره ساپورتم کردن و کنارم بودن . خستگی رو هرگز نشونم ندادن و وقتی یه کمی بهتر بودم اونقدر شاد میشدن که منم فکر میکردم شق القمر کردم ... اما مامان بنده خدا دیگه طاقت نداره . تو همین سرما خوردگیم آنچنان خودش رو باخته بود که برام عجیب بود . اونها دیگه به هیچ وجه طاقت برگشت بیماریمو ندارن و امیدوارم دیگه فرصت آزار بیشتر از این رو براشون فراهم نکنم

 

تمرین ها و جزوه‌ها جلوی روم ، قیافه اخم آلود آقاهه هم تو ذهنم  !!! خوب من چه کنم با این همه تمرین ؟؟؟ همیشه وقتی گیر میکردم و راه‌حل میخواستم آقاهه مشکلم رو حل میکرد اما الان باید از کی کمک بگیرم ؟؟؟ از یه پسری که وقتی میشه استاد ، خیلی بد اخلاق و جدی میشه و کوتاه هم نماید  ؟؟؟ قراره تنبیه‌ام کنه ... مگه من چه کردم

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 8:55  توسط خانمـــه  | 

 

شدم شبیه یه ساختمان در دست تخریب . یک هفته است که مریضم و درب و داغون . با یه سرماخوردگیه ویروسی حسابی از پا دراومدم . لرزیدن وحشتناک نیمه شب ، گلو درد و گوش درد و ضعف شدید ، رسما گریه ام دراومده . نمیدونم چرا تموم نمیشه .

نه حوصله سرکار اومدن دارم نه تحمل تو خونه موندن رو . یه ریز دارم یه خودم غر میزنم که خسته شدم اما انگار هیچ فایده ای نداره و قرار نیست مریضیه دست از سرم برداره

 

با این حال نزار یه روز هم در محضر آقاهه کلاس داشتم . تا حالا آقاهه رو اینقده سنگدل ندیده بودم  داشتم جلوی چشماش جون میدادم ، اما اخمهاش رو کرده بود تو هم و به نگاهای پر از التماس من هم هیچ توجهی نمیکرد و یه ریز بهم درس داد   تازه درس هم پرسید و منم که بلد نبودم برای همین تهدیدم کرد که از دفعه دیگه وقتی بپرسمو بلد نباشی من میدونم و تو   .... نمیدونم سر کلاس چرا شخصیتش اینقده عوض میشه ؟؟؟ مثل یه تیکه سنگ میشه که هیچ جوره نمیشه درش نفوذ کرد ... ولی من حتما یه روزی سرش تلافی میکنم این سرتق بودنش رو

 

کلی واسه خودم برنامه ریخته بودم که چهارشنبه ببینمش . کنارش باشم اما بخاطر مریضی سه روزی خونه نشین بودم و نشد ... تلافی این کلافگیم رو سر آقاهه بنده خدا درآوردم و هر کاری کرد یه ایرادی گرفتم و گفتم چرا اون کار رو نکردی . بعضی وقتها صبوری میکنه و بعضی وقتها اونقدر کار داره که دور میشه ازم . اما همیشه خوشحالم که کنارم هست . من و آقاهه خوب بلدیم به حرفهای هم گوش بدیم و اصلا همین مساله باعث شد که بهم نزدیک بشیم

 

راستی طی این مریضی فهمیدم محلول آب و عسل و لیمو ترش برای گلو درد خیلی مفید و موثره و حسابی درد رو تسکین میده . البته من دوغ هم میخوردم همین اثر رو داشت برام . برای همین یه دو روزی هی دوغ خوردم ٬ شربت دیفن هیدرامین خوردم و هی خوابیدم ... 

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 9:7  توسط خانمـــه  | 

 

این یک کار زنونه است .
یعنی : این کار سخت و کثیف و بی جیره و مواجب است .

 

با من ازدواج می کنی .
یعنی : رخت چرکهام تلنبار شده و کسی نیست دکمه های پیرهنم رو بدوزه .

 

تو که می دونی چه حافظه بدی دارم .
یعنی : من شعری رو که کلاس سوم ابتدایی خوندم از حفظم و نمره ماشینم رو که سالها پیش فروختم از برم و ..... اما تاریخ تولد تو رو یادم رفته .


من برای این کار دلیل دارم !
یعنی : بذار فکر کنم ببینم چه دلیلی می تونم برای این کارم پیدا کنم .

 

منظورت چیه . تو که لباس داری ؟؟؟
یعنی : یادت رفته چهار سال پیش برای خودت لباس خریدی .


دلم برات تنگ شده .
یعنی : نمی تونم جورابامو پیدا کنم بچه ها گرسنه هستند و .......


ما توی کارهای خونه با هم مشارکت می کنیم .
یعنی : من ریخت و پاش میکنم اون جمع و جور می کنه .


می خوای توی درست کردن شام کمکت کنم .
یعنی : پس چی شد شام چرا رو میز اماده نیست .


زنم منو درک نمیکنه .
یعنی : همه قصه ها و خاطره های منو شنیده دیگه خسته شده .


ماجراش طولانیه سر فرصت برات تعریف می کنم !!!!
یعنی : اصلا خودم هم نفهمیدم چی شد .


کمی استراحت کن خسته شدی !!
یعنی : بابا این جارو برقی رو خاموش کن می خوام فوتبال نگاه کنم .


چه جالب!!!!
یعنی : اخ که چقدر حرف می زنی .


عزیزم مادیات در عشق ما هیچ نقشی نداره !!!
یعنی : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش کردم و کادو نخریدم .
و.......................!؟؟؟!!

 

برام ایمیل زده بودن ...

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 14:53  توسط خانمـــه  | 

 

 

 

به دلیل سانسور شدن این پست توسط گشت ارشاد خانمه ، کلا از پرده ها کشیدیمش پایین .

 

 

 آقاهه       

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 23:30  توسط آقاهـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر