تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

 

 تو این مدت که دوباره شروع به کتاب خوندن کردم ، چندتا نمایشنامه از اریک- امانوئل اشمیت خوندم که ترجه شهلا حائری بود مثل خرده جنایتهای زناشوهری ، نوای اسرار آمیز و ...  که این دوتا بنظرم جالب اومد ٬ بد نیست بخونید . کوتاهه و سریع تا انتهای داستان میرید . کتاب نوای اسرار آمیز رو تازه تموم کردم . ظاهرا سال 85 هم یه نمایشنامه ازش کار شده با بازی حمید مظفری . داستان یک زن جوان و یک نویسنده معروف و یه مرد خبرنگار و افشای یکسری وقایع تکان دهنده نویسنده است و روند داستان بنظرم جالبه  . البته من سر خرده جنایتهای زناشوهری هی گول خوردم و زود قضاوت کردم و آخر کار یه چیز دیگه شد .

 

 نمیدونم شما هم این سریال دکتر قریب رو می بینید یا نه ؟ من که بدجوری از این سریال خوشم اومده و بازی مهدی هاشمی رو تو نقش یه دکتر بیمار که بدجوری مهربونه خیلی می پسندم . ای خدا که اون قسمتی که شادان کوچولو بخاطر شیمی درمانی موهاش رو کوتاه کرد ، چقدر دلم رو سوزوند ( بگذریم که N بار از مامانم پرسیدم ٬ واااا مگه اون موقع ها هم شیمی درمانی بوده ) در اون ازمنه قدیم عجب بابای فرهیخته باحالی داشته  دکتر قریب ، خدایی همه پیشرفتش رو مدیون تفکر باز پدرش بوده . امیدوارم قسمتهای آخرش مثل سریال شهریار احساس لذتم رو سرم آوار نشه  

 

 آقاهه داره از محل کار فعلیش میره و حسابی مشغول تحویل کار و جمع آوری وسایل و شیرینی دادن به من به مناسبتهای مختلف این تغییر شغله . شما هم اگه شیرینی خاصی مد نظرتونه بفرمایین من خودمو مهمونش کنم . فعلا که پنجشنبه پیش از بس نقشه کشیدم بریم دربند خوش بگذره ، رفتیم یه غذایی گذاشتن جلومون که حالمون ...  خلاصه دیگه حاضر نشدم بریم جایه دیگه اش غذا بخوریم . عوضش رفتیم امامزاده قاسم . من خیلی از محلش خوشم میاد . تو ارتفاعی و تهران زیر پاهات . معمولا هم خیلی خلوته و خلاصه کلی آروم میشی از سکوت و آرامشش  دیگه این آقاهه از بس دچار انقلابات شد نمیشد جمعش کرد . منو هم با قرآن خونهای سرقبر ایشتیبـــــاه گرفت همین جوری مفت و مسلم یه یاسین واسه امواتش خوندم ... کلی درخواست حاجـــــات جورواجور داشتیم  که بنظرم همین روزها جواب میده آخه تو ارتفاع بودیم و به خدا نزدیکتر ٬ میخواهین شما هم یه تستی بکنین .

حالا موندم این هفته کجا بریم . شما پیشنهادی ندارین برامون من فعلا یکی دوماه باید هی شیرینیه این تغییر تحولات شغلی آقاهه رو ازش بگیرم . طبق معمول خرید هم که دارم پس برای خرید مانتو یه جای خوب هم پیشنهاد کنید .

 

                    

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

من و تو دشمن درد و غم باشیم

چه خوبه دلهمون از امید پُــــــره

غم داره از من و تو دل میبــُـــره

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

 

 

خانمه  

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 14:56  توسط خانمـــه  | 

از خیلی وقت پیش کتاب کشتی پهلو گرفته رو دارم میخونم . برام عجیب بود که چرا این 157 صفحه تموم نمیشه . بالاخره دیروز تمامش کردم و از خوندنش احساس رضایت دارم .

خیلی با آقای سید مهدی شجاعی آشنایی ندارم . اما جسته گریخته نوشته هایی رو ازشون خوندم و در تلویزیون برنامه هایی رو ازشون دیدم . قلمشون برام جذاب است و اگه روحیه مذهبی دارین و این کتاب رو نخوندین ، بهتون توصیه میکنم که این کتاب رو بخونین .

 

یه بخشهایی از متن کتاب رو  اینجا مینوسم .

من سوختم وقتی در خانهِ خدا ، در خانهِ قران ، در خانهِ نجات ، در خانهِ تو به آتش کشیده شد .

من در خود شکستم وقتی در بر پهلوی تو شکسته شد .

وقتی تو فضه را صدا زدی ، انسانیت از جنین هستی سقوط کرد .

خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل میخ های در ، از سینهء تو ، خونین و شرم آگین درآمد.

من از خشم کبود شدم وقتی تازیانه بر بازوی تو فرود آمد .

من معطل و بی فلسفه ماندم وقتی زمین ملک تو غصب شد .

اشک در چشمان من حلقه زد وقتی اهانت و توهین به خانهء تو راه یافت .

و ... بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتی آوند حیات تو قطع شد ...

 

 

 خانمه

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 12:18  توسط خانمـــه  | 

 

ببینم شما ابروهاتون چه شکلیه ؟ البته خانمها باید برن سراغ حافظه شون که یادشون بیاد چه شکلی بوده ٬ آقایون هم بسته به شخصیتشون یا باید برن جلوی آینه یا اونها هم مثل خانمها برن سراغ حافظه شون . خلاصه اینو برام میل زده بودن منم اینجا نوشتم .

 

 

در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.

 

در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:

۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.

۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.

۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.

 -۴ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.

۵-  ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.

۶-  ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.

۷-  ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.

۸-  ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.

۹-ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.

۱۰-  ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.

۱۱-  ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.

 

به طور کلی می توان گفت:

ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت،

 ابروهای بلند: نشانه اراده،

ابروهای بالا : نشانه جرأت

و ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است

 

 

 

 

در ضمن یه ضرب المثل چینی میگه :

 然在一段时间内奇怪地降低。工作组过六天夜以继日的工作后,终于发现过六 天夜  

پس خوب حواستون  رو جمع کنین  

 

 

خانمه

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 14:5  توسط خانمـــه  | 

یه وقتهایی سن و سالم یادم میره و میشم همون دختر دبیرستانی که تا نصفه شب بیدار می موند و رمان پنجره ، فهیمه رحیمی رو می خوند و غرغرهای نصفی شبی مامانش مجبورش می کرد که بخوابه . یادم نیست چندبار این کتاب رو خوندم و  ازش خوشم اومد . هنوزم دارمش اما دیگه جلد نداره ، پاره شده . عشق روایت شده تو این کتاب برام جذاب بود هیجان داشت . جالبه که هرگز مثل کتابها عاشق نشدم و عقلم بود که طرفم رو برام پیدا کرد و دلم رو سپرد بهش و رفت دنبال کارش و این دل چه جور که پر پر و خاکستر نشد ...

الان دوباره دارم با همون احساس ، تو همون اتاق و تا نیمه های شب روی تختم کتاب می تراود مهتاب رو میخونم . نوشته مریم رضاپور است و همون عشق و عاشقی ها رو با یه ادبیات و کلام خاص روایت میکنه که خیلی از نظر شخصیت ظاهری و دودوتا چهارتایی من دور از واقعیته .

 

 

 درسته که دیگه الان بهم ثابت شده تو روابط عاطفی و احساسی وابستگیم از یه معتاد هم بیشتره اما بازم این جور عاشق شدن برام عجیبه . چه جوری با یه برخورد و یه نگاه میشه متحول شد آخه ؟؟؟ آخ که من چقدر مهره جابجا کردم و حرف و حدیث راه انداختم و بازی سر خودم و آقاهه پیاده کردم تا به اینجا رسیدم اما وقتی اختیارم میوفته دست دلم ، شیرجه میزنم تو دل ماجرا و دیگه تا تهش پیش میرم .

 

یادم میاد اولین رمان جدی که خوندم تو دوران راهنمایی بود . کتاب دختر عمویم راشل نوشته دافنه دوموریه که برام خیلی جذاب بود . سران وسلاطین ، برباد رفته ، حسن صباح خداوندگار الموت ، پاپیون ، کلیدر ، خواجه تاجدار و ... کلی لذت بردم از خوندنشون . مخصوصا این کتاب حسن صباح ، یه مدت هی در موردش حرف میزدم از بس برام جالب بود .

 

برعکس اون کتابها وقتی داشتم جان شیفته ء رومن رولان رو میخوندم انگار داشتم جون میدادم و دیگه هر کاری کردم نتونستم کتاب آفرینش و دنیای سوفی رو تا آخر بخونم و نیمه کاره خوندنشون رو ول کردم . کتابها رو از یه خانم پرستار منضبط میگرفتم که یه کتابخانه پر و پیمون داشت و بیشتر کتابهاش چاپ دهه 50 و 60 بود .

شما چطور ؟ برام بگید از چه کتابهایی خیلی لذت بردین و چه کتابی رو نصفه رها کردین ؟

 

به اینجاها هم سر بزنید اگه حوصله دارید ٬ یه سری لینک خاله زنکی هستن

 عکسهای عروسی دختر بوش

خانواده هنری سینمای ایران و جهان

باز هم خانواده های هنری

زوجهای جدا شده سینما

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 15:3  توسط خانمـــه  | 

 

صبحها بیشتر مواقع تو ماشینهای مختلف برنامه صبحگاهی رادیو جوان رو گوش میدم . من کلی از مجری های برنامه " یک صبح ، یک سلام " که هفتگی برنامه اجرا میکنن خوشم میاد و انرژی میگیرم . از بس ساعت 6:30 صبح اینا بانشاط هستن و پرانرژی ، معلوم نیست چه موقع از خواب بلند میشن که اینجور سرحالن . هفته پیش یه بحث جالبی داشتن . اینکه روزهای هفته شما چه رنگیه و شما چه روزی رو دوست دارین و از کدوم روز خوشتون نمیاد .

من یه کم از یکشنبه و دوشنبه ها خوشم نمیاد و گاهی از جمعه ها . هر چی به آخر هفته نزدیکتر میشم برام روزها قشنگتر میشن .

اما روز ویژه من سه شنبه هاست و برای من رنگش رنگین کمونیه . انگار همه چیز مهربونتر و امن تره و به معنای واقعی ارحم الراحمین بودن خدا رو حس میکنم . خلاصه سه شنبه های من این شکلیه که می بینید ...

 

سه شنبه ها

 

راستی برای شما روزها چطوری و چه رنگی هستن ؟

 البته استثنا هم داره ، مثل امروز ، آخه آقاهه چند روزه که رفته سفر و قرار بود امروز ببینمش که سفرش طول کشید و حالا باید تا پنجشنبه صبر کنم . وسط اون همه کار و گرفتاری منم هی گیر میدم چرا برنمیگــــــــــــردی و خیلی منطقی قبول نـــــــمیکنم وقتی میگه " دست خودم نیست ، کارم طول کشید " و میگم تو چرا میری سفر  آخه ٬ ای بابا خوب من از سفر کاری بیـــــــــزارم ، اینو باید به کی بگـــــــم  خلاصه خونی به جیگرش کردم که بیا و ببین 

 

آقاهـــــــــــــــــــه برگرد دیگه

از دست تو نیست ، دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره ، واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکهای من ، طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو باز میمیرن ، میریزن ، بی تو هر دم می بارن

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفهامی ، تو همه لحظه گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره چشمک  میزنه از آسمون ، داره دلمو می بره، می بره بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمهای توئه تو آسمون ، داره پر پر میزنه دلم واسه دیدن اون

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفهامی ، تو همه لحظه گرم عاشق بودنی....

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 14:42  توسط خانمـــه  | 

امروز پسر کوچولوی همکارم مهمونمون بود . یه آقای کوچولوی به تمام معنا . از بس شبیه آقایون رفتار میکنه خندت میگیره با این سن و سالش یه جذبه ای داره تو حرکات و راه رفتن و حرف زدنش که خیلی بانمکه .

 

خلاصه که ما سه تا همکارای مامانش امروز شدیم همبازیهاش . من هم که اصلا بلد نیستم وارد دنیای کودکیه بچه ها بشم خیلی رسمی و دودوتا چهارتایی باهاش رفتار میکنم . اولش بچه ها ازم فاصله میگیرن اما بعدش از بس بقیه هی قربون صدقه اشون میرن و صداشون میکنن خود بخود میان طرف من ، البته برای استراحت . بعد دوباره برای بازی و بپر بپر میرن سراغ خاله های دیگه . اومده کنار من نماز میخونه بعد هم که نماز من تموم شده میگه " دیگه بسه ، پاشو جانماز رو جمع کنم ، گــبــــول  (قبول ) باشه " ٬ من گبی  (قوی) شدم ٬ گاشُـــگ (قاشق) رو بده !!!

 

یه وقت یه حرفهایی میزنن که آدم کلی تعجب میکنه و می مونه چی بهشون بگه . اما من چه کنم که اصلا بد نیستم با بچه ها بازی کنم و همیشه برام جالبن آدم بزرگهایی که بلدن قشنگ پا به پای  بچه ها ، بچگی کنن . شاید یه دلیلش بخاطر بچگی خودم بوده . هنوز سه سالم نشده بود که خواهرم بدنیا اومده و مامان سختگیر و منضبطم از من توقع داشت نقش خواهر بزرگتره مودبه مراقب رو بازی کنم و من دنیای بچگیم رو زود از دست دادم . مامان من همیشه بیشترین رابطه عاطفیش رو با بچه آخرش داشته و من زود از همه چی محروم شدم چون بچه اول بودم .

الان به شوخی به مامانم میگم من شکایتت رو به خدا میکنم که هنوز که هنوزه این پسر گنده دانشجوت رو اینقدر لوس میکنی و با زبون بچه گونه باهاش حرف میزنی و بغلش میکنی و میبوسیش اما من اصلا همچین خاطراتی ازت ندارم ... اون هم به اعتراض میگه " خوب آخه این بچه ام از همه تون با محبت تره ( البته حق هم داره چون بدجوری به هم وابسته هستن این مادر و پسر  ) یا دارن قربون صدقه هم میرن یا صدای چیغ و دادشون میاد که دارن باهم بحث میکنن

خلاصه جاتون خالی که این پسر کوچولو چه دهنی از ما آسفالت کرده

 

پ . ن 1 : دوست عزیزم ٬ قربونت برم با اون کامنتت . همیشه به یادتم و برات دعا میکنم  . اگه بدونی چقدر منتظر بودم بهم سر بزنی

 

   خانمه  

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 14:56  توسط خانمـــه  | 

 
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و
بیهوش است .
 
الهی ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای ، ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای .
 
الهی ! چون تو حاضری چه جوییم و چون تو ناظری چه گوییم ؟
 
الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد ؟
 
الهی ! ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا ؟
 
الهی ! از گفتن یا شرم دارم .
 
الهی ! تو پاک آفریدی ، ما آلوده کردیم .
 
الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد .
 
الهی ! در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم .
 
الهی ! که الله گفت و لبیک نشنید .
 
الهی ! چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم .
 
الهی ! از من آهی و از تو نگاهی .
 
الهی ! شنیده ام که گفته ای : چه کنم با مشتی خاک ، مگر بیامرزم .
 
 
 
 
                                                                                                                    خانمه
+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 15:25  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر