** اوضاعی بود این هفته . یه چندتا جمله شده بود جز لاینفک گفتگوهای روزانه مون .
کله سحر : سلام . صبح بخیر بچه ها . چه جوری اومدین 
بعد از کله سحر : خسته نباشی . چه جوری میری 
بعدتر از کله سحر : خداحافظ بچه ها . جون من میایی با هم بریم 
البت ٬ این وسط من که یه روزایی خوش به حالم میشه و صبحها هم با آقاهه میام . یه عادت خوبی که ما داریم اینه که کله صبح که عموما جانداران در یک خواب نازن ما و ماموران شهرداری تشریفمون رو میبریم بوستانهای محلی تا پروژه شستشوی نیمکتهای پارک رو به سرانجام برسونیم . کلا ماموران زحمتکش از مادوتا بعنوان علامت جهت ردیابیه نیمکتهای شسته نشده استفاده میکنن . همین جور با شلنگ دنبال ما راه میوفتن هر جا نشستیم با یه لبخند همون جا رو میشورن تا دیگه یه نیمکت و سکو و موزاییک خشکی محض رضای خدا باقی نمونه و ما رو از پارک بندازن بیرون خیالشون راحت بشه 
خلاصه بعد از پیاده روی و پارک نشینی و ماشین سواری میاییم خیر سرمون سر کار و فاز اس ام اس بازی شروع میشه . معتاد انگل اجتماع ندیدن ؟؟؟ مارو ببینین بی زحمت
( البته جهت کارهای تحقیقاتی گفتما )
** پروسه نهار شما چه جوره ؟ ما که هر روزی برای نهار رفتیم هی بهمون گفتن فعلا فردا هم بیایید تا مواد غذایی انبار ته بکشه . منم به مامانم گفتم به سلامتی دیگه نهار هم در خدمتتون هستم . بنده خدا گریه اش گرفته بود . میگه تو ایرادگیری ، حالا هر چی بهت بدم ببری هر روز میایی یه بامبولی سرم در میاری میگی این چرا اینجوری بود 

منم یه راه دیگه بیشتر ندارم و اونم این که اگه احیانآ احیانآ ، دری به تخته خورد و آسمون تپید و آقاهه نهار داشت ، برم سر راه ازش بگیرم و ببرم و بخورم و بعد هم غر به جونش بزنم که واه واه بیچاره باباییه فرهیخته ات چرا دست پخت مامان جونت همچین بود آخه .
چیه !!!! نیگا داره . به من چه که شاید داداشت اینجا رو بخونه و به سمع و نظر مامانت برسونه . آدم ندیدم اینقدر از داداش کوچیکش بترسه . بالاخره من یه روز حق تو رو از اون میگیرم میذارم کف دست آبجیت . کلا که با منطق من آشنایی ، آفرین ، خودشه " همینه کـــــــه هست " 
اینقدر دلم میخواهد از باباجونت بگم ، نمیذاری که . اینقده باباشون باحالن . آخر فرهیختگی هستن . عشقه مطالعه و دانش و علم و ادب و هنر
و مرز پرگهر و این پسر قلمبه شون هستن . یعنی توقع دارین بگم عاشق مامان آقاهه هم هستن ؟؟؟ (ایشون یه نفر بیشتر نیستنـــاااا ... ادبمون افعالمون رو جمع میبنده ... ) عمرآ ، حسود خودتونین ، ما یه جورایی غیرت داریم برا همین زبونمون تو دهنمون نمیچرخه از این حرفها بزنیم .
فکر کنین ٬ ایشون یه عمر روی کلیه روشهای جلوگیری از سرطان بصورت عملی و اینو بخور و اون نخور و اینو بپوش و اینو نپوش و .... کار کردن . نمونه کارشون هم خانواده شون بودن . اما چون کار دنیا وارونه است و اگه گیر بدی به چیزی یه جور دیگه آدم رو دور میزنه ، حالا سرطان با بزن و برقص و از یه راه دیگه میخواهد وارد زندگیشون بشه . فهمیدین که !!! آفرین ، از طریق وصلت با پسرشون 
خلاصه که باباییه آقاهه یه کیس مناسب برای اینه که باهاشون فرار کرد . و اما مامانشون ... عمرآ بگم . آقاهه خفن به کانون گرم خانواده حساسه ، منم پته مته رو آب بریز نیستم که نیستم . گفته باشــــم . اعصاب ندارم نخودچی خورون اینجا راه بندازم . اما به خودش که میگم چشماش چهارتا میشه از شناخت بیسیار بیسیار دقیقم از حضرت والدهء ماجده شون 
** تو عید یه غلطی کردم با دوستام یه سینما رفتم ، جا دشمنتون خالی دهنمو یه نفر بوسیله کلنگ با خاک یکسان کرد
فقط مونده بود اسید به خوردم بده و خاکستر ژن و کروموزومها رو روی رودخونه گنگ بپاشه یه چیزی میگم یه چیزی عمرآ شما بشنوی . از هر مسیری که شوما ذهن مبارکت یاری کنه بنده مسیر غلط کردم و شکر خوردم و آقـــــا جون مادرت و تورو حضرت عباس جوون و جاهل بودم رحم کن و ... رو طی کردم تا بنده رو یه ذره بخشیدن و قراره چشمم کور دندم نرم امروز هر فیلمی رو هر جایی که چشمشون گرفت باهاش برم و تو سینما هم فقط و فقط به روش زل زل زدن به ایشون نگاه کنم نه به فیلم
از صبح هر برنامه ای میریزه من فقط میگم " چشم . هر چی شما بگین "
آخر هفته تون شاد .
راستی آخرش منو عید دیدنی نبردن . هیشکــــــــــــــــــی منو دوست نداره ٬ ای خدا 
شنبه نوشت : بعلت گنگ بودن شناسایی کارفرمای پروژه آسفالت سازی دهن بنده ایشون رو حضور انورتون معرفی میکنم : آقاهــــــه 
راستی رفتیم رستوران ایتالیایی ناپلی که خیلی خوب بود . بعد هم رو به دیوار ٬ گلاب به روتون رفتیم به* آهستگی که مال عصر یخبندان بود . به درد تیر و مرداد میخورد 
خانمه