تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

 

سلام . سلام . هزارتا سلام

یه روز مونده به آخر سال بیشتر آدمها بخاطر تغییراتی که حداقل تو ظاهر زندگیشون دادن سرحال و شادن . یکی از تجربیاتی که تو کوله ام دارم بهم میگه که تو سال نو اگه سلامت بودی غصه هیچ چیز دیگه رو نباید خورد . پس امسال دنبال دلایل فوق العاده کوچیک میگردم که لبخند بزنم و شاد باشم . امیدوارم شما هم همین جور باشین و حتی جوانه زدن درختها دلتون رو باز کنه

وای که چقدر دلم برای همه تون تنگ میشه . میشه لطف کنین برای من و آقاهه هم دعا کنین که به آرزومون برسیم و کنار هم باشیم

 

چه نازم من ... نه ؟؟؟

 

برای همتون آرزوی های خوشگل ، خوشگل و شیرین دارم . برای شمسی جــونم  ، گیلاس شیرینــــم  ، مرجان شاد  ، ویولت قوی  ، ونوس پر مشغله ، فلفل نو عروس  ، زهرا با اون ذهن مشغولش  ، مسافرکوچولوی در سفر ، مستانه عزیز ، رهای دانشجو  ، نرجس خانم ، شیوای اون ور دنیا ، خانمچه دانشجو ، بابا ایلیای مهربون  ، یاسمن خانم عزیز ، آقا اصلان  ، صمیم شیطون  ، کاوه خان بانمک  ، سلطان بانو و آقای همشهریشون  ، گردناز که معلوم نیست کجاست آخه  ، سردبیر ناز  ، بنفشه خانم  ، گلپر و آقا امیرشون  ، جودیه نویسنده  ، رونیکای با قصد مهاجرت  ، نسیم صبور ، رز عزیز ، یاقوت جان  ، شیده شیطون  ، نازمنگولا و دخترش  ، ساروی کیجا خانم ، عمرآ اگه اسم فامیل چشم در اومدمون رو بگم و خیلی های دیگه که  تو این دنیا باهاشون آشنا شدم و بیشترشون دوستان مهربونی هستن برام ... ( اسامی همه دوستان رو نتونستم بنویسم ، روی ماه کسانی که اسمشون جا افتاده رو می بوسم بخصوص ناز خاتون ) ( مذکر ها رو هم ما زحمتش رو می کشیم : آقاهه  )

 اگه ییهو ، هویجوری ، بیخود و بی جهت ، خانـــمه و آقاهـــه یادتون افتاد سر سفره هفت سین یه لبخند اساسی به پهنای اون صورت مهربونتون بزنین و بعـــــد ایسکورت یه دعای کوچولوی ناناز برامون روانه آسمونها کنین ، دمتون گرم 

 

 

 خیلی عیدتون مبارک باشه هااااا ... گفته باشم

 

: آقاهه

عید خانمه عزیزم هم مبارک ک ک ک ک  . هر چند که ما هم از قلم افتادیم ( آخه می خوام جزء لیست بوس شونده ها باشم ، خدایا شکرت که نمی تونم خودم خودم رو ببوسم و از تو خانمه ممنون که زحمتش رو می کشی ) اما دوست دارم اساسی ...  عیدت مبارک

خانمه

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 11:31  توسط خانمـــه  | 

پرده اول : جنایت در صبحگاه

طبق معمول صبح حدود ساعت ۹ بود که رسیدم سر حجاب . تا دفتر پنج دقیقه بیشتر راه نبود ، اما ... چقدر شلوغ بود ! که یهو دیدم !!!

 

چی شده ؟

می خواد خودشو بندازه پایین .

چرا ؟

می گن خله

نه بابا ، حقوق ، عیدیشو ندادن ...

عمرن بندازه ... مردی بپرررررر ( محکم فریاد زد )

از کی این بالاست ؟

هفت تا حالا ...

شما هم از هفت اینجا ایستادی ؟

نگا ... ده تا پلیس و آتش نشانی جمع شدن نتونستن بیارنش پایین . فقط کفشهاشو پرت کرد پایین .

بپر دیگه ه ه ه ( فریادی با خنده )

ببین باباش رو بالاخره آوردن . آخه یکی نیست بگه این پیری چه کار می خواد بکنه ، چه حرفی بزنه به این بچه دیوونه ! روانشناس ندارن مگه ؟

روانشناس سیخی چنده داداش من ! اینا اگه دستشون بهش می رسید که هلش می دادن پایین ، زودتر غائله بخوابه . حالا این پیریه هم نیفته پایین خوبه .

پرده وسط : همه چیز برای پسرم

مامور آتشنشانی : آقا فریبرز ، پدرتون اومدن می خواد باهات حرف بزنه .

فریبرز : بابا اینو چرا آوردین ! من گفتم که خودمو میندازم ...

پدر فریبرز : تو ( گلاب به روتون ) می خوری که خودتو بندازی پایین . پدر سگ ، پدر سوخته این مسخره بازیها چیه در آوردی ؟ رفتی اون بالا که خودتو بندازی پایین . نمی گی من آبرو دارم بی شرف ؟ کم برات جون کندم که اینقدی بشی بیای معرکه باز کنی خودتو پرت کنی پایین . تف به روت ... یتیم مونده بی صاحاب بیا پایین بینم . میای پایین یا میام بالا پدر پدر سوختتو در میارم . بیا پایین تن لش بی خاصیت ... تون به تون شده ... ( شما گوشاتونو بگیرید )

مامور آتشنشانی : کمی آرومتر باهاش حرف بزن حاج آقا ، عصبیه .

پدر فریبرز : عصبیه ، به گور جدش خندیده که عصبیه . این مگه عصب حالیش می شه . ببین چطوری ما رو مسخره مردم کرده . بیا پایین بی پدر . به ارواح خاک مادرت بیام بالا خودم خفت می کنما .

مامور آتشنشانی : حاج آقا ، آرومتر . آرومش کنید بیاد پایین .

پدر فریبرز : حاج آقا کیه پدر من ؟ خیلی از حاجی خوشم میاد تو هم هی به ما بگو حاج آقا ، حاج آقا ... در به در بیا پایین ، ببین چه ( گلاب به روتی ) زدی به خیابون . آخه مرتیکه من که بهت گفتم دیگه نمی خواد بیای تو این شرکت بی صاحاب شده که خراب بشه رو سرت . آخه خاک تو سرت کنن ور دست ما کار می کردی که شرف داشت به این بی آبرویی . اون زن بدبختتم کشوندن اون پایین ، ببینه شوهر نره خرش داره چه ( گلاب به روتی ) می خوره این بالا .

مامور آتشنشانی : حاج آقا بیا تو ، نمی خواد باهاش صحبت کنی . الان خودشو پرت می کنه پایین .

پدر فریبرز : پرت چی می کنه !!!! این آخه وجود داره که خودشو نفله کنه ؟ این تنبونشم نمی تونه بکشه بالا . زر می زنه آقا . من این پدر سگو می شناسم .

مامور آتشنشانی : سرکار بیا حاجا آقا رو ببر اونور ، یه آب قندی بهش بده آروم شه .

پرده آخر : عمر همین پنج روز و شش نباشد

پس چرا خودشو نمی ندازه پایین ؟  همونطور نشسته که چی اونجا !

باباش رو آورده بودن گریه زاری کنه بلکه شازده راضی شه خودشو نندازه پایین

بد بخت اون پدر ... من می دونم داره چی می کشه . یه عمر جون بکن ، پسر بزرگ کن ، آخرشم اینطوری . حالا چرا بردنش تو ؟

برداشتن این پیریه زبون بسته رو آوردن اینجا ، این صحنه ها رو می بینه ، ناراحت می شه ،  قلبش می گیره و فاتحه ...

ا ا ا ا ا ، بلند شد . یا قمر بنی هاشم ... داره خودشو پرت می کنه ...

نه بابا ، داره می ره تو . پنجره رو باز کرد . نمی ندازه ...

( صدای اه و اوه جمعیت ) ... این که رفت تو که !

بنداز خودتو و و و و ...

ای تو اون روهت که این همه آدم رو مچل کردی . رفت ...

حالا واقعا چرا می خواست خودشو بندازه پایین ؟

بی خیال ، حالا که ننداخت .

پایان

 

 

آقاهه

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 15:44  توسط آقاهـــه  | 

 

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند

گفتند : تو که بیایی خون بپا می کنی ، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند .

درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .

 

ما از همان کودکی ، تو را دوست می داشتیم . با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم .
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود
اما ... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .

همه ، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطمه تو را توصیف کنند ، شمشیر تو را نشانمان دادند .

 

آری ، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند ، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین ، ممکن نیست .
آری ، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند ، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید .

آری ، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند ، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد .

 

و اینها همه ، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود .
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی .

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد

 

 

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است ، چگونه ساحلی است ؟

 

کسی به نگفت که وقتی تو بیایی :

پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند .

 

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد .

 

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند ، آسمان بارانش را فرو می فرستد ، زمین، گیاهان خود را می رویاند ...  و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد .

 

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی .

 

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این ، نیامده است . مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش ، دریافت می کند .

 

به مانگفتند که وقتی تو بیایی:
اموال را چون سیل ، جاری می کنی ، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی .

 

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند . مال را به هرکه عرضه می کنند، می­گوید بی نیازم .

 

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم
که عشق تو با سرشت­ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود

ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد

 

 

سید مهدی شجاعی

 

 

               

 

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت 14:49  توسط خانمـــه  | 

سلام .

معلومه که آقاهم ... بله بله بله ... پارسال دوست امسال ... خوب حالا ... شما خواهشن دعوا نفرمایید . یه آقاهست و هزار تا کار ... خوب بابا توجیه بی توجیه . به هر حال کار زیاده و ...

کجایی خانم ... یک هفته مونده به سال نوت مبارک  ... چهار شنبه سوریت هم مبارک  ( الان میگه ما که زرتشتی نیستیم ) دلم لک زده برای چهار شنبه سوریهای قدیم . سه کپه آتیش کوچیک . باباهه هم از دور مواظب بود بریونی نشیم . ما هم عین اسب از روی آتیشها اینور و اونور می پریدیم ( دور از جون ) تا باباهه روش رو می کرد اونور نفت بود که قولوب قولوب به خورد آتیشه می دادیم . اوج بمب هسته ای مونم چهار تا فشفشه بود که دوتاش مال من بود و دو تاش هم مال برادرم . می سوزوندیم و آجیل چهار شنبه سوری می خوردیم . بعد هم عین مامورهای شجاع و فداکار آتش نشانی می رفتیم خونه و شیفت شبانه لباس شوری مامان شروع می شد . از بس که بو گند دود و آتیش می دادیم حشرات موذی هم اونشب رو به ما کاری نداشتن ...

خوب بسه دیگه ... نشستن آلبوم خانوادگی ما رو نگاه می کنن . آقا اون صفحه اول رو نبین . من نمی فهمم این قدیمیها از چیه بچه هاشون خوششون می اومد که یه عکس لخت تو نوزادی از بچه هاشون (پسر) می گرفتن و می ذاشتن صفحه اول آلبومش . 

آدم به زنش هم روش نمی شه آلبومه رو نشون بده . از امریکن پای شش هم صحنه دار تر بود . والا خودشونم می خواستن آلبومه رو باز کنن از ترسشون یه یالا می گفتن ... الله اکبر ... از این ذوق و سلیقه .

اون قدیم ندیما خانمه برای من یه پازل خرید ... منم که پازل دوست ت ت ت ت ... درستش کردم و قاب شد ، نشست جلوی چشمم تو دفتر .

 

 

گفتم که ... منم پازل دوست ت ت ت ت ... بازم خواستم و بازم خانمه ، شرمندمون کرد و منم روزی چند تاش رو ( صد تاش رو ... ) می چیدم .... حالا کو تا تموم بشه ...

 

 

راستی اینم تموم شد .

 

 

می دونم حسودیتون می شه به این پازل های خوشگل من ... پس به این خانمه من بگین که من عیدی پازل می خوام .

فعلا خوش بگذره با این عکسها . ما بر می گردیم . ( اه اه که این مردها چقدر کار دارن ... )

آقاهه

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 16:6  توسط آقاهـــه  | 

 دیروز یه مهمون داشتیم که یه دنیا برام عزیزه . وای خدا که وقتی یه لبخند بهت میزنه حاضری همه جوره بهش کولی بدی ( آخه واقعا هم کولی میخواهد ازت ) . فقط با مهربونی و خنده هاش همچین دل منو آب میکنه که بیا و ببین . هر چند دیروز منو مامان و داداشام رو بیچاره کرد و ما مرتب داشتیم به هم پاسش میدادیم اما ارزشش رو داشت

 

نمیخواهیم وسطی بازی کنیم که بیایین کمک که...

 

وقتی رفت همه ولو شده بودیم . این عزیز دل دومین بچه ای است که من دوستش دارم . من آخر ارتباط برقرار نکردن با بچه ها هستم . اصلا نمیتونم تا یه نی نی دیدم بدو بدو برم جلوش نیشم رو باز کنم و بخواهم بغلش کنم و ژانگولرهای احساسی بزنم  انگار یه ملاقات دیپلماتیک دارم انجام میدم از بس موقر عمل میکنم . تو این همه بچهء دور و برم دوتا پسرای دختر داییم برام عزیزن . بزرگه که الان کلاس پنجم است این دومی هم که شده عسل و مربای من الان حدود 10 ماهشه .

 

 

قیافه شو رو ببنید تو رو خدا !!!! چقدر شکل چراست ، فقط موهاش مثل علامت سوال نیست این عزیز دل . نمیدونم اگه خواهرم بچه دار بشه و من قرار باشه رل خاله رو بازی کنم اونوقت چطوری میشه !! یعنی خواهرزاده ام رو هم اینقدر دوست دارم ؟ عجب معضلیه

 

نمیخواهم خاله مجازی بشم که بیایین کمک...

 

من و پسر بزرگه عالمی داشتیم باهم . چندین بار با همدیگه سفر رفتیم که واقعا از همسفری با این پسر شیطون بلای باهوش که اون موقع حدودا 5 ساله بود کلی لذت بردم . از بس سر مقایسه همه چیزشون با من کل کل داشت . از متراژ خونه و تعداد اتاق خوابها تـــــا شغل و سن و سال باباش ... فکر میکرد هر چی بیشتر باشه یعنی اون برنده است و ما مرتب داشتیم بهم پز میدادیم که دلت بسوزه ما اینجورییم شما اونجوری

حدودا کلاس دوم بود که سر به سرش میذاشتم میگفتم من پسر ندارم تو باید بیایی پسر من بشی که پیر شدم تنها نمونم . میگفت من نمیام برو دکتر بهت قرص بده بخور خودت بچه بیار . میگفتم نمیشه آخه میخواهم بچه ام شکل تو باشه (عمرا عکسش رو بذارم که بشینین با فامیلاتون شب عیدی به سلیقه ام بخندین ) میگفت منو ببر نشون دکتر بده بگو می خواهم شکل این بشه

یه کم که تحصیلاتش رو ادامه داد رفت کلاس چهارم یه روز اومد گفت تو چرا بچه نداری ؟ گفتم برای اینکه من شوهر ندارم . گفت خوب مثل مریم مقدس برو تو بیابونها بچه دار شو !!!! کلی براش توضیح دادم بابا اون قضیه معجزه بود تا کوتاه اومد . البته هنوز که هنوزه چند وقت یه بار گیر میده که من چرا بچه ندارم انگار جور دیگه زندگی من به سامون نمیرسه از نظر این بچه . چی ؟ میرسه ؟؟؟ آقاهه !!!!واااا مگه قصد ازدواج داره

 

نه بابا !!! قصد ازدواج ندارم که بیایین کمک که ...

 

قراره عید با این دوتا داداش سیاه وسفید برم سفر و خوشحالم که این همسفرهام رو خیلی دوست دارم و خودم برای خودم آرزوی سفری خوش دارم . فکر کن عید باشه و از دست این لــی لـــی بانو راحت باشی !!! اصلا اون روز برای من عیده که اثری از آثار این دختره نباشه توش . به همین دلیل امروز یه جورایی عزای عمومیه برام آخه قراره با هم بریم خرید . من نمیدونم چرا هر چی میریم خرید فقط لیست خریدمون بلندتر میشه (شوما تونستین از این مانتو خوشگلای با کیفیت بخرین )

 

یعنی میشه یه روز بیایین کمک  شر این دختر رو از سر من کم کنین ....

 

خوب چه حال ، چه خبر ؟ خونه تکونی تموم شد . من که با یه برنامه ریزی دقیق سه روز نرفتم خونه که یه وقت خدای نکرده کمک نکنم به مامانم جاتون خالی یه جا گیر افتادم ، مشغوله کارگری که فقط مونده بود نون بربری بریزم تو نوشابه بخورم . یعنی شستیما ، شستیما ... تمام افعال بشور بساب رو در تموم زمانهای ماضی و مضارع و مستقبل  بصورت مجهول و معلوم رو منه بیچاره صرف کردن ....نامردها رحم هم نداشتن ...مشاوره ازدواج دادم ، سبزه براشون درست کردم ، از شب نهار فرداشون رو بار گذاشتم ٬ مشکلات خانوادگیشون رو حل کردم ٬ بردمشون گردش ... شانس آوردم حکومت شاهنشاهی جمع شده بود وگرنه لابد باید براشون اهرام ثلاثه هم میساختم . پناه بر خدا از بس کارم سکه داشت برای این پنجشنبه هم دعوت شدم واسه خونه دخترشون

 

خوب دیگه بفرمایین .... تورو خـــــــــــــدا کمک کنیـــــــــــــــــــــــن

 

این آقاهه  For You یه چند وقته از بس این چند سر عائلهء چشم در اومدش خرج و مخارج دارن میخواهد مغازه برنامه نویسی راه بندازه و دنبال یه اسم دهن پرکن و مشتری جمع کن و خوش آهنگ و پر طمطراق (مثل خانمه) واسه یه شرکت کامپیوتری- نرم افزاری - برنامه نویسی میگرده .

آفرین . همینه . خودشه . این یه فراخوانه . بازیه . میشه شما کمکش کنین

 اسمش رو میذارم بازیه اگه گفتی دکون ٬ مغازهء آقاهه اسمش چی باشه ؟ همه دوستانتون رو هم دعوت کنین تا کمکم کنن به یه اسم خوب برسیم .

 چون به من هر چی میگه که این خوبه یا نه دست خودم نیست یهو دچار موتاژن میشم و با بولدزور از رو ذوق و قریحه اش اساسی رد میشم که حالشو ببره . بیایید یه پیشنهاد حسابی بدین که دعای یه سرطانی پشت سرتونه ( اگه بدونین من چه استفاده های ابزاری از این سرطان میبرم ... تا اینجا که حتی تو ماشین : " آقاپسر من سرطان دارم میشه این آهنگ رو عوض کنین تا روی این فامیلمون کم بشه " )

 

 

پ . ن ۱ : واه واه ... دارم یه سلکشن شاد امروزی گوش میدم میخواهم برم دختر فراری بشم . از بس گفتن بدو بیا بریم اکس بزنیم و DJ  اینا بزنن و ما برقصیم و  ملت حالشو ببرن و  ... رضایت نامه والدین نمیخواهد ؟؟؟

 

پ . ن ۲ : ای خدا !!! پس چرا آقاهه برا من از اینا نمیخونه که یه نفر با بقیه هوار میزنن و هی میگن " یه نگاهه تو !!!!فقط یه نگاه "

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 10:23  توسط خانمـــه  | 

 

 

    نذاراین حال تـــو باشه

          غصه دنبال تـــــو باشه

                  اگه گاهی دل نگرونی

                          دل مــن مال تو باشه

 

 

پ . ن ۱ : آخی ٬ دلم یه جوری شد . از بس همه اومدن برام کامنت گذاشتن با لپهای گل گلی بهم لبخند زدن  

 

خانمه

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 15:24  توسط خانمـــه  | 

اول بگم که من خوب و خوشم و در سلامتی نیمه کامل به سر میبرم

دیروز رفتم پیش دکترم . بعد از حدود یک سال و نیم که مرتب پیشش میرم دیگه احساس نزدیکی باهاش دارم و روحیه مثبت و اخلاقش همیشه شارژم کرده .

وقتی برای بار اول رفت مطبش ، یادم نیست چند تا جمله باهام حرف زد . قبلن به روش نامردی یهو بهم گفته بودن شیمی درمانی باید بشی و من که شوکـــه از بیماریـــم بودم    (آخه فکر میکردم عفونت ریه دارم ) اون هم توضیحی برام نداد فقط کارهایی رو که برای بستری شدنم لازم بود نوشت و منو شبونه فرستاد بیمارستان . کم کم باهام مهربـــون شد البته وقتی میخواست مثلا نمونه مغز استخوان بگیره یا تزریق داخل نخاع برام انجام بده خیلی مهربون میشد و من هر چی دلم میخواست زبون درازی میکردم و هر هر میخندیدم . آخه واکنشم به درد وقتی عصبی میشم خندیدن همراه اشک ریختن است

چیه خوب !!! یه بخشهایی از مغزم کانفیلیکت داره ، دست خودم نیست که

 خلاصه این نه ماهی که من همه اش مریضه بیمار بودم کلی باهاش احساس نزدیکی کردم . جالبه که نسبت به حضورش شرطی شده بودم و تحت هر شرایطی که بودم تا از در اتاق میومد تو نیشم تا بنا گوش باز میشد و دیگه ایمان آورده بودم که کافیه بهش بگم که مثلا کمرم درد میکنه ، اون هم جمله جادوییه " چیزیت نیست  ، خیلی هم خوبی " ( همون حرف مفت نزن بچه جونه خودمون ) رو بگه و درد من هم هرهر بخنده که فقط منو ضایع کرده ، چون فرتی میرفت پی کارش

 

تو ویزیت های آقای دکتر کاملا به انرژی مثبت ایمان آوردم ، از در که وارد میشد به منی که بخاطر تزریق کورتن صورتم باد کرده بود و قرمز شده بودم همچین میگفت "به به ، چه چاق و خوش رنگ شدی  " که من تا کلی وقت شارژ میشدم . البته بهش میگفتم مسخره ام نکن من الان شکل پلنگ صورتی شدم و بعد کل کل کردنمون شروع میشد که مثلا یادته مثل بوفالو بودی اومدی پیشم (واقعا همون شکل بودم از بس گردنم متورم بود ) و ...

وقتی موهام ریخت خودش رو کشت از بس به من گفت برو یه کلاه گیس شرابی رنگ بخر بذار رو این سر کچلت . اما من یه مدل خوشگل با مش استخونی خریدم بعدهم یه توپ پلاستیکی گرفتم گذاشتم روش ، تو کمد ، هنوز که هنوزه دارم با جون و دل ازش محافظت میکنم . تا زمانی که موهام دراومد برای همدردی با آقایونه کچلها ( بعلت شیمی درمانی ) منم به فرقه کلاچه ها پیوستم . همه رو دق دادم اما نه ابروم رو کشیدم نه کلاه گیس گذاشتم سرم . مامانم بابت حفظ روحیه ام همچین می نشست جدی جدی از سفیدی و گردیه کله کلاچه من با بابام صحبت میکرد که بیا و ببین آدم دلش میگرفت چرا قبلا مو داشته آیا . میخندیدن بهم اما اشکهاشون رو هم تو چشماشون میدیدم  

 

بعد از آخرین دوره شیمی درمانیم ، یه روز صبح اوایل اردیبهشت ماه که همه جا قشنگ شده بود و پر از گل و بلبل بعد از آزمایشم رفتم یه چند دقیقه ای بدون ماسک تو پارک نشستم و بساطی واسه خودم درست کردم که بیا و ببین . گلبول سفیدم حدود چهار صد بود که حداقل باید چهار هزار باشه ، بدنم ضعیف بود و یه گرده گیاهی یا ویروس بود (معلوم نشد) همچین پلغچه (Palaghche) زد تو بدن مبارک بنده که من از شب بقچه ام رو زدم زیر بغلم یه دربست گرفتم به سمت لقا الله . تب و لرز و سردرد گرفتم اساسی و تا صبح خونه رو شکوفه بارون کردم و صبح کله سحر رفتم بیمارستان . تا ظهر اون روز رو یادمه اما بعدش یه چهار روزی بی اجازه والدین مستقل عمل کردم و رفتم تو حالت ساب کما . عفونت مغزی گرفتم که یه وقت خدای نکرده یه جایی از بدنم سالم از دستم در نره

 

راویان برام تعریف کردن که حواسم رو کامل از دست داده بودم و بدنم دچار رعشه شدید و مدام شده بود ، کنترل ادرارم رو از دست داده بودم و حالت گلاب به روتون و از این صوبتا و ژانگولرهایی از قبیل کشیدن سِرُمم و متواری شدن و خودم رو به تخت کوبندن و ... قسمت طنز ماجرا هذیون هایی بوده که میگفتم و آویزون هر کی میومده تو اتاق میشدم و التماس میکردم که" تو رو خدامنــــو ببرخونــه "  یا مثلا میگفتم ولم کنین میخواهم برم سیگارم رو بکشم ( نمیدونم تو اون هاگیر واگیر کی سیگاری شده بودم ) درصد اعتیادم به موبایلم هم اونجا معلوم شد . چون مثلا کسی رو نمیشناختم (فقط دکترم رو حتی در اوج خُل گریهام میشناختم  ) ولی تو اون بی حواسی هی میگفتم گوشیم رو بیارین برام و رمزش رو درست وارد میکردم . تو اون لحظات "انا لله" هم به آقاهه فکر میکردم یعنی ؟؟؟ (بعدنا هی با ترس و لرز از بقیه می پرسیدم من دیگه چیا گفتم ٬ اونوقت   )

 

بساطی واسه فامیل درست کرده بودم ، همه اش بیمارستان بودن پیش مامان و خواهرم و از دم برام گریه میکردن چون همین دکتر پر روحیه هم جوابم کرده بوده و یه شب گفته بود خانمه به صبح نمیرسه . اما خوب یه مریض پررو با نژاد اصفهانی وقتی قراره از آخرت دیپورت بشه ، زنده می مونه و اینبار دکترش رو ضایع میکنه . بعد چهار روز که تو I C U  حواسم از مرخصی برگشتن دیدم هی هرکی میاد تو همچین سر تا پا گان پوشیده ماسک زده که یه حسی بهم میگفت تو یه مرضی داریااا ... انگار من شاخ و دم دارم از بس یه جوری نگاهم میکردن ، نگو خدا منو دوباره بهشون داده . بعد هم میان میگن من کی ام ؟ اسمم چیه ؟بیچاره ها همه خل شده بودن . اسمشون رو میگفتم و می پرسیدم که چی این سوالها ؟؟؟ اونها هم میگفتن خوب خدا رو شکر !!!

دکتر و پرستارم که هر روز میومدن این پیس رو سه تایی بازی میکردیم  :

بعد سلام و احوالپرسی و نمایش دندونهامون بهم از قسمت قدامی تا خلفی  (امتیاز میدادن به کسی که دندوناش سفیدتر و مرتب تر بود آخه !!!!)

پرستار : عزیزم اسم آقای دکتر چیه ؟

من : ایشون دکتر .... (اسم و فامیل و تخصص و هر چی رو در و دیوار مطبشون بود و شماره شناسنامه و مهریه زنشون و قصدشون از ادامه تحصیل و به کی میخوان رای بدن و .... رو میگفتم  )

دکتر : خوبه ، خوبه !!!!

منم به عقل همه شک میکردم .

 

هنوز که هنوزه هر وقت میرم پیش دکترم هرهر بهم میخنده و میگه " دیگه چرت و پرت نمیگی ؟ " آقا ، هی به ما سرکوفت دیوونه گری مون رو میزنه . درسته که بخاطر این عفونت من مصیبتها کشیدم و مدتها نمیتونستم حتی روی پاهام بایستم  و راه برم ... و ضعف در من به جایی رسید که پاهام کاملا فلج بود و فقط برای غذا خوردن دستم رو میگرفتن که یه چند دقیقه ای بشینم و برای هر کاری باید کسی رو صدا میکردم و اشک میریختم که یعنی میشه من بتونم یه روزی دوباره راه برم ... اما گذشت .

الان میخندم به اون روزها ، هم خودم هم دکترم هم خانوادم . برام چرت و پرت هایی رو که میگفتم تعریف میکنن و میخندیم و من توی دلم از خدا میخواهم که  "حالا که این فرصت رو دادی بهم که باشم پس کمکم کن درست زندگی کنم و گند نزنم "

این حرفها رو نزدم که غم وغصه منتقل کنم . دلم خواست حالا که میتونم به اون روزها بخندم ازشون بنویسم . الان شکر خدا خوبم و من و بیماریم با هم زندگی میکنیم و همچین حسابی همدیگر رو قبول کردیم . لطف خدا و وجود خانواده ام برام کمک بسیار بزرگی بود و همراهیشون دستم رو گرفت .

یه مهربون عزیزی هم که شما می شناسینش تا مرگ باهام اومد و برگشت و حضورش تو این شرایط خیلی چیزها رو بهم ثابت کرد . بعد از ضربه هایی که از یکسری افراد نزدیکم خوردم خدا وجود یه بنده مهربونش رو بهم هدیه کرد و نشونم داد که اگه اول بدی ها رو دیدم بخاطر این بود که چشمم برای دیدن خوبی ها باز بشه ( البته یه چیزی تو مایه های از حدقه بیرون زدن بودااا  )

 

بازم میگم من خوبم و یه وقت نگید باز رفت بالا منبر روضه بخونه   امیدوارم خونه تکونی تو این تعطیلات بهتون خوش بگذره ... یکی از مزایایه مریضی اینه که از هر کاری معافی . حتی کمک به مامان . من که میرم مهمونی یه وقت خدای نکرده به مامانم کمک نکنم

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت 10:51  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر