تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

 * یـــــه بنده خدایی بعد از دو روز از سفر برگرده و یه دنیا درد و بیماری برات سوغاتی بیاره ، شما با سر میرید

دیدنش یا پا ؟

یه آقاهه داشتیم ، صحیح و سلامت یه دو روز ناقابل فرستادیمش ماموریت کاری جنوب مملکت گل و بلبلمون دنبال

یه لقمه نون حلال واسه زندگی غیر مشترکمون ، جاتون خالی از صبح دارم لیست خسارتهای وارده به آن جناب

رو بررسی میکنم . تا حالا فعلا پشه تسه تسه نیشش نزده . نمیدونم چرا بلد نیست از یه ماموریت بدون هیچ

حرف و حدیثی سربلند بیرون بیاد .

 

گلوش درد میکنه ، لبش خشکی زده ، دوباره لبش زخم شده ، بازم لبش پوسته پوسته شده (من نمیدونم اینم

شد لب آخه !!!! من دردم رو به کی بگم خوب ) دلش سوپ میخواهد ، قصد ازدواج داره ( فقط دلم یکی هم قصد

 ازدواج داشته باشه این وسط  ، گفته باشم باید مارو هم نومزدنگ دعوت کنه هااا   ) و ...منم مرتب با دادن

 انواع و اقسام اس ام اس از صبح دارم حال و احوال میکنم و مراتب قدرانی و همدردی خودم رو ابراز میکنم .

حالا میخواهم برم دیدنش ، برای سوغاتی که نه ، آخه جز یه مشــــــت ویروس چیزی نیورده ، فقط میخواهم برم

 روی ماه نشُسته شو ببینم . فعلا مشغول ناز کردنه که آیا بیاد آیا نیاد 

 

کلی مظلوم میشه وقتی مریض میشه فقط من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد آخرین بار کی مریض شده  چون بار

این بخش از زندگی رو دوش منه و همه جوره و با تمام تلاشم با انواع و اقسام درد و مرض مرتب سورپرایزش

میکنم . آخه ما معتقد هستیم حتی از الان هم که زندگی مشترک نداریم باید وظایف رو تقسیم کنیم و هر

بخشی بعهده یکی باشه ( فقط نمیدونم چرا اینبار آقاهه پاشو تو کفش من کرده ، فکر کنم میخواهد جلب محبت

کنه ٬ بچه ...   )

 

* اهل پازل درست کردن هستین شما آیا ؟ما که یه دو هفته است کلی شهر کتاب و کتابفروشیهای کریمخان و

توابع رو گشتیم ، آقا پازل هزار قطعه ای نیست که نیست . آقاهه هم گیر داده هر چند ساعت یه بار هی با حالت

 ضجه مویه میگه " برا من پازل نمیخری " اعصاب نذاشته برای من . حضرات میفرمایند تو گمرک است هنوز

 ترخیص نشده (محض اطلاع رسانی خدمت پازل دوستان گرامی که مثل ما هی دنبال این یه قلم جنس کیمیا

شده نگردن )امروز بریم ببینیم مرخص شدن پازلجات های گرامی یا مثل قضیه پودر لباسشویی شده .

 

* اگه اعصاب عشق و عاشقی دارید و پارتنرتون هم شکمو تشریف دارن و شما هم تنبل نیستین و کرمووزوم

های XY  دارین و مهمتر از همه حال دارین ٬ سپندار مذگان رو  اینجــــــــوری  جشن بگیرید .

 

* نفس که میکشم ، با من نفس می کشد . قدم که بر میدارم ، قدم بر میدارد . اما وقتی که میخوابم ، بیدار

میماند تا خوابهایم را تماشا کند ...

او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند . او فرشته من است ، همان موکل مهربان . اشک هايم را قطره

قطره می نويسد . دعاهايم را يادداشت می کند . آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب

 مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد ، تا دلم

 کوچک و مچاله نشود .

به فرشته ام ميگويم: از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است ؟ من کی به ته روياهايم ميرسم ؟ ميگويم : من از قضا

 و قدر واهمه دارم . من از تقدير ميترسم . از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است . من فصل آينده را بلد نيستم .

 از صفحه های فردا بيخبرم . ميگويم : کاش قلم دست خودم بود .... کاش خودم مينوشتم .....

فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد : بنويس . هر چه را که مي خواهی ...

بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست . تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای ...

شب است و از هزار شب بهتر است . فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام . قلم در دست من

 است و مي نويسم . مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت .

این رو تو سایت عرفان نظر آهاری خوندم .

 

 

پ . ن ۱ : بازم نشد پازل بخریم . رفتیم شهر کتاب زرتشت ٬ من میرم اونجا خل میشم از بس برام جای جالبیه .

 به زور سه تا کتاب بعنوان سوغاتی خریدم . طی یه جلسه توجیهی به من تفهیم شد آقاهه اینا رو سوغات

آورده . حالا موندم اول کدومش رو بخونم .

 

پ . ن ۲ : حکیم گیلاسی بیا این بیمار ما رو با اون روش جذاب درمانیت درمون کن که ظاهرا سرما خورده

 

 

 

خانمه

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 15:27  توسط خانمـــه  | 

v من که هر کاری کردم نتونستم با ولنتاین ارتباط برقرار کنم   اولین بار بود که این روز رو جدی گرفتم که فکر کنم آخرین بار هم باشه . نمی دونم چرا دوستش نداشتـــم . هر چند که بهم خوش گذشـــت ، اما دلیلش یه پنجشنبه دیگه کنار آقاهه بودن بود نه ولنتاین . از بس دلش گرفته بود که چرا هدیه هامون رو زودتر بهم دادیم   خودش برام یه سری شکلات خوشگل آورد منم براش یه عطر Bvlgari خریدم که فقط دلم میخواهد جایی بزنه که من نباشم ٬ اون وقته که  دیگه خونش حلاله

نهار رو کنار هم بودیم و بعد هم رفتیم گاندی و بعد هم چرم میش و یه سر هم تجریش زدیم و از اون دونات های خوشمزه خوردیم 

آقاهه برام یه جفت کفش خرید بعنوان عیدی ٬ از همونا که پدربزرگ خدابیامرزم واسه مادربزرگ خدابیامرزم وقتی از پابوس آقا میومده سوغات میاورده 

 تازه ٬ بعد هم زد زیر بغلش برد خونه شون ، هر چی گفتم کفشـــــــــــــــــم رو بده انگار نه انگار ... منم قرار شد ببرشم کفش ملی یا وین یه جفت کفش خوب و محکم بخرم که پاش کنه و به سلامتی بیوفته دنبال راست و ریس کردن امورات زندگی ٬ اگه خدا قبول کنه .

 

v من عاشق این شلوغی های شب عید تو خیابونها هستم . از الان به بعد تقریبا هر روز به یه مرکز خریدی سر میزنم و با اینکه به همه میگم " من برای عید خرید ندارمااااا " اما مرتب یه چیزی خریدم و رفتم خونه . هی مامانم برام جلسات توجیهی میذاره که آخرش با یه میزان حالت گل و بلبل من و مامان (چون کاملا تو این زمینه که هر کی کار خودش رو میکنه ٬ شبیه هم هستیم ) ختم به شر میشه و ....

 

v کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی ، ترجمه زیبا گنجی پریسا ، سلیمان زاده اردبیلی از نشر مروارید رو خوندم . وای که چقدر دلم گرفت . تابحال از افغانستان داستانی نخونده بودم و این کتاب بنظرم جالب اومد. اما خوب تلخ بود خیلی تلخ .

کتاب بادبادک باز

 

همیشه رابطه بین پسربچه ها و پدرشون برام جالب بوده و اینکه همونجور که اکثر دخترها تو ناخودآگاهشون یه نسخه از مادرانشون هستن پسرها هم همینطورن . تو این کتاب رابطه امیر با پدرش جالب است که همیشه دنبال جلب توجه پدرش و تایید گرفتن از اوست . پدرش ابرمرد ذهنش است ولی با بزرگ شدن امیر هی از عظمت پدر کم میشه تا جایی که حتی قانون پدرش در رابطه با گناه که معیار سنجش پسرک تو زندگی شده بود وقتی راز پدر بر ملا میشه برای امیر لوث میشه ، چرا که این ابرمرد حتی قوانین خودش رو هم زیر پا گذاشته بود .

 نکته دیگه اش اینکه بطرز وحشتناکی وضعیت سیاسی یه مملکت زندگی یه ملت رو به باد میده و همه چیز رو نابود میکنه . این چند وقت کتابهایی خوندم که ماجراهاش مربوط به دوران انقلاب و جنگ کشور خودمون بود . پدر ، مادرهای هم نسلهای ما سالهای زیادی رو با استرس و سختی گذروندن و شاید برای همینه که این روحیه تلخ و  خصلت قناعت و رضایت رو دارن چون خیلی چیزهای سخت رو به چشم دیدن . مادرم که برای من یه نمونه در این زمینه است ، که تازه فقط از حاشیه این مسایل ضربه خورده و هیچ کدوم از اعضای خانوادش مستقیم درگیر جنگ و انقلاب نبودن ، این همه تلخ است وای به حال بقیه .

از دیشب که این کتاب رو تموم کردم فکرم درگیر است . این که چرا بلد نیستم از این آرامشی که با خوردن بیخبر یه موشک وسط شهرم یه آسونی دود میشه و به هوا میره استفاده کنم . این که چطور این هراس رو از خودم دور کنم که تو یه منطقه پر از جنگ و آشوب دارم زندگی میکنم . این که کاش همیشه مشکلات در حد رفع نیازهای زندگی و اتفاقات روزمره باشه و بنیان کشوری با جنگ و آشوب از هم نپاشه .

تلخی و بی رحمی جنگ تو سکوت یک ساله سهراب فرزند یک بادبادک باز خودش رو به خوبی به رخ میکشه . اینقدر شدید که تو قاره ای دیگه و با فرسنگها فاصله از مملکت پر آشوب ، جایی که همه چیز آروم است و خیلی امکانات فراهم است یه پسرک ده ساله قادر نیست از هول و ترس و اضطراب و تلخی حرف بزنه .

فیلم سینمایی اش هم هست که اتفاقا آقای همایون ارشادی نقش پدر امیر رو در اون بازی میکنه .

 راستش هنوز نفهمیدم ترجیح میدم که اول کتاب رو بخونم یا فیلم رو ببینم . اما معمولا اول کتاب رو خوندم چون بیشتر لذت میبرم ٬ از بس زبان قویه ترجیح میدم زبون فارسی مو تقویت کنم .

 

فیلم بادبادک باز

 

پ . ن ۱ : دلم گرفته ، آخه آقاهه داره دو روز میره ماموریت . از الان دلم گرفته  

 

 

خانمه    

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 13:30  توسط خانمـــه  | 

 

من نباشم کـــــــی تــــــــو رویا موهـــــاتو ناز میکنه

کـــــــی با بالهای شکسته با تـــــــو پرواز میکنه

راست بگو مـــــــن که نباشم اخمهای پیشونیت رو

کـــــــی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه

 

Ø       نمیدونم چرا دلش گرفته ، هر چقدر هم که به پر و پاش میپیچم بروز نمیده و میگه خوبم ... چیزیم نیست ... بعد هم  فرتی بحث رو عوض میکنه و هی از این شاخه میپره به اون شاخه ... ولی من که گول نمیخورم . وقتی که وسط حرفهاش هی منو به اسم صدا میکنه و بعدش چیزی نمیگه یعنی بعـــــــــــــــــــــــــله ، یه خبرائیه و دلش گرفته .

 

مـــــــن نباشم کـــــــی میاد ناز نگاهتـــــــو میخره

کـــــــی میاد دنبال تـــــــو ، تـــــــو رو تا خورشید ببره

کـــــــی میگه حق ها همیشه با توئـــــــه

واسه خاطر تـــــــو کـــــــی میره پشت پنجره

 

Ø       هر چی فکر میکنم هیچ دلیلی پیدا نمیکنم جز سفر احتمالی من تو عید . شاید یه چهار ،  پنج روزی برم سفر . خوب آقاهه است دیگه ، لنگه خودمه ، دلش میگیره . حالا اگه تهران باشم احتمال این که ببینمش هم ضعیفه ولی خوب خیالش راحته . خودم خنده ام میگیره گاهی وقتها از این که دونفر چطور میتونن یه اندازه و مثل هم حسادت کنن . کافیه یکی بره مهمونی ، اون یکی همچین شیرجه میزنه تو فاز دپرسیون که زمین و زمان هم دست به دست هم بدن نمیتونن کاری انجام بدن براش . دردمون وقتی درمون میشه که طرف از سفر یا مهمونی برگرده . واه واه دوتا آدم اینقدر حسود ... نوبره والا . امان از روزی که تو یه خونه با هم زندگی کنیم .

 

مـــــــن اگه نباشم کـــــــی واسه همیشه تـــــــو رو میپرسته

 کـــــــی برات میمیـــــــــــــره

 کـــــــی نمیشه خستـــــــــــــه

 کـــــــی تـــــــو رو میذاره روی دو تا چشــــــــــــــماش

 کـــــــی اگه نباشـــــــی میگیره نفسهـــــــــــــــــــاش

                                         مـــــــن اگه نباشـــــــــــــــــــم ....

                                                  مـــــــن اگه نباشــــــــــــــــــــــــم .... 

 

Ø       گیر جدیدم به این آهنـــــگ است . میبینید تو رو خدا که اگه من نباشم هیچ کسی نیست این کارهارو واسه آقاهه انجام بده ... حالا نمیدونم قدر منو میدونه که اینقدر خوبم و همه کاری هم براش انجام میدم . مام بار و مسئولیت زندگیش رو دوش منه بیچاره است  ... ولی خوب عیب نداره با جون و دل براش انجام میدم ...

 

مـــــــن نباشم کـــــــی تحمل میکنه کار تـــــــو رو

با رقیب رفتن و اذیت و آزار تـــــــو رو

تـــــــو خودت داور میدون شو بگو

کیـــــــه که جواب نده تلخی رفتار تـــــــو رو

 

Ø       یه گیر جدید دیگه هم دارم . اونم رفتن به فروشگاهای زوپینی و خریدن زیورآلات جینگیلیه . یکشنبه رفتم فروشنده میگه خانم این هفته هرچیزی که یه اثری از قلب ملب توش باشه فروختیم رفت پی کارش . من که صد سال پیش کادوی آقاهه رو بهش دادم که هیچ جاییش هم قلب نداشت 

 

       چیـــــــــــــــــه خوب   از بس کیف میکنه چند ماه زودتر کادوهاشو بهش بدم  اگه روم میشد هدیه های چند سال بعدش رو هم بهش میدادم .

 امروز یکی از دوستام بهم میگه دختر سه سالش از پسر دایی ده سالش یه سیم کارت ایرانسل بابت روز ولنتایــــــن کادو گرفته .اونوقت این بنظر شما یعنی چی ؟؟؟ 

 

مـــــــن نباشم کـــــــی برات قصه میگه تا بخوابی

کـــــــی میاد سراغ رویات تو شبهای مهتابیت

کـــــــی بیداره تا تـــــــو خوابت ببره

چی قایم میشه توی ابرها که راحت بتابـــــــی

 

 Ø       حالا هــــــــــــــــــــــــی به بهانه های مختلف بهش زنگ میزنم ٬ نه حال داره نه حوصله ٬ همچین تق تق میکوبه رو کیبوردش که سر و صدای شلوغی کارش بیاد ٬ دلم برا کیبوردش میسوزه ٬ بیخودی چندتا شماره ازش میپرسم و بدون اینکه حتی بابت نهارش بهش سرکوفت بزنم ٬ جنگی قطع میکنم . " آخه من اگه نباشم کی بفهمه که دلت گرفته و عصبی هستی !!!!  "

 

  راستی شنیدین که مردها 3 تا آرزو دارند :

1 - اونقدر كه مـــــادرشون میگه ، خوش تیپ باشـــــــــن

۲ - اونقدر كه بچـــــه شون میگه ، پولدار باشـــــــــن

3 - اونقدر كه زنـــــشون شك داره ، زن داشته باشـــــــــن

 

دلم میخواهد امروز هی برم و بیام این متن رو کم و زیاد کنم . ببخشیدا تو رو خداااا

 

       خانمه

+ نوشته شده در  86/11/23ساعت 12:15  توسط خانمـــه  | 

آقاهه : مستقيم

آقاهه : مستقيم

آقاهه : هر جا رفتي

( صدای ترمز يه ماشين سبز بزرگ و سوار شدن با اعمال شاقه ) اگه اين يکي هم گاز مي داد و مي رفت حتما مجسمه تاکسي درمي شده ام خونه مي رسيد . مي گم خدا جون ، آخه قربون اون قدرتت ... درسته که هر سال يک سري ها مي شينن مي گن بارون رحمته ، برف نعمته ... اما تو که با کمالاتي ، تو که انقده با هوشي نبايد اين حرفها رو باور کني ... بابا مرديم از سرما . بي زحمت ادامه رحمت باشه براي تابستون . تمام گاز خاورميانه رو سوزونديم براي استقبال از رحمتت که .... دل دختر پسرها چي ؟  چهار ماه آزگاره نمي شه يه دل سير وليعصر رو قدم زد . آغوش گرم هم که حلال نيست الحمدلله ... حالا به اين تاکسي نگا نکن که همه سبيل به سبيل کنار هم نشستيم . خانمه من يخ زد تو اين سياه زمستوني ...

مسافر : آقا جان اصلا مي دونين چيه ؟ ما هر چي مي کشيم از اين نفت بي صاحاب مفته . تموم شه که دست از سر اين مملکت بر دارن .

مسافر : تموم شه اونوقت از کجامون بياريم بخوريم داداش ؟ اينجوري هم نمي شه که !!!!

مسافر : حالا نه که گذاشتن من و شما بخوريم ! نه آقا جان ، از ما بهترون هستن که ترتيبش رو بدن .

... والا من شما رو نمي دونم اما ما که نفت نمي خوريم . حالا خانمه من کجاست !؟ جواب اس ام اس هم نمي ده . احتمالا تازه رسيده ، خسته بود خوابيده . ا ا ا ا ا ا ، ديدي چه الکي الکي زد خونمون رو پلمب کرد ما رو آواره اين وبلاگ و اون وبلاگ کرد ! يه وبلاگ زده ، اسم سگ آقاي پندلتون رو هم رو من گذاشته که کسي نشناسه . دلم براي خونمون و نوشتن رو ديواراش و کامنتها و حتي صداي جانوران وحشي مودم موقع کانکت شدن هم تنگ شده ... باز خوبه خانمه بازش کرد دوباره .

راننده : اما خداييش خدا خير بده اين احمدي ... رو ... اين ون رو گذاشت زير پاي ما ... نمي زارن آقا ، نمي زارن .... وگرنه اين يکي مي خواد همه چي رو درست کنه . الکي که نيست . بچه مسلمونه ، خدا و پيغمبر سرش مي شه .

مسافر : آقا اين حرفها کدومه . من ۱۱ سال جاپوون بودم تازه برگشتم . اونجا يه ماشين خراب و لگن نمي بيني ، باور کن رفيقم يه تويوتا داشت نوووو . مي خواست بياد هم تو فرودگاه فروخت ۱۰هزار ين . حدود  ۶۰ ،۷۰ هزار ما مي شد . اينا هم بلدن چه جوري شما ملت رو ساکت کنن به خدا . ۳۰ سال دور از جون درشکه  مي بندن بهتون و بعد يهو يه اسباب بازي کره اي مي دن دهن همه رو مي بندن .

مسافر : اين ون ها چينيه نه کره اي آقا . ۱۱ سال تو ژاپن چه کار مي کردي شما ؟ بر نمي گشتي خوب .

پس چي شد آقاهه ؟ دو خوابه ... يا شايدم سه ... نه همون دو خوابه خوبه . آشپزخونش ... ؟ آخه ۱۲۰ متر کم نيست دختر ! ... نمي دونم اين شرکت کي دست از سر من مي خواد برداره ... اينجوري نمي شه . تمام وقتم رو مي گيره . نمي دونم به خانمه بگم قضيه پيشنهاد آموزشگاه رو ! من که آخر نفهميدم بدش مياد من درس بدم يا نه ! اصلا چطوره بگم فقط خانمهاي متاهل شاگردام هستن . يا ... خوب اصلا مي گم خانم سر کلاس نيست . خوب اگه بود چي ؟ حتي مي تونم همه خانمها رو جلسه اول اخراج کنم ... شومينه هم که مي گه نمي خواد ! گوشه رو درگير مي کنه ... يادم باشه فردا براش باتري هم بگيرم .

مسافر : اين مملکت يه نظام سکولار مي خواد . ما هميشه تو اين ذلالت نبوديم که . اين عربهای (...) بودن که اومدن ما رو بدبخت و ذليل کردن . آقا شما بايد تاريخ رو بخونين . يه کشور داشتيم اندازه نصف کره زمين . اون موقعها اين عربها ساندويج ملخ با سس سوسک مي خوردن ، حالا راه مي افتيم و التماسشون مي کنيم که بذارن بريم کشوراشون زمين و زمان رو ببوسيم .

مسافر : داداش قربونت من سر پهلوي پياده مي شم .

راننده : کجا ؟

مسافر : خدا رحمت کنه ... بابا اون اگه مي خورد لا اقل يه خورده به ما گدا گشنه ها هم مي داد .

مسافر : دست بردار آقا ، زن و بچه مردم رو تو کوچه ها لخت کرد . مملکت رو بدبختي و عقب موندگي برداشته بود ، اونوقت مي گي خدا رحمتش کنه ؟ خود منو کلی ساواک زد ، کجا بودی اون موقع شما ببینی آقا ؟

۱۰ روز مونده تا تحويل پروژه کرمان . ۵ روزش رو مي زارم براي ام پي تي اي و بقيه اشم ... نمي دونم ریمايندر اين گوشيه کجاست ! فردا که باهاش مي رم ثبت احوال ، شکلاتشم ببرم .گنت چارت اين پسره رو هم بنويسم فردا بهش بدم که خفم کرد با اين شل شل کار کردنش .

مسافر : فکر کردی این (...) ها دست کمی از اون (...) ها دارن ؟ به والله این (...) ها روی اونا رو هم سفید کردن . همین یکی دو سال پیش ما رو تو استودیوم ، سر بازی با همون جاپون این داداشمون آقا تا می خوردیم با باتوم زدن . این خارجیها هم می دونن اینجا چه (...) خونه ایه که کسی حاضر نیست مربی تیم ملی بشه ، همین کلمنته ... بدبخت فرار کرد مادر مرده .

مسافر : ساواک با بچه مسلمونا کاری نداشت که ... بلاهایی که سر امثال بهروز دهقان و اشرف و پرویز پویان و چپیها ... آخرشم ... اینا اومدن گفتن همش کار ما بود . اما تا اونجایی که ما دیدیم فقط چک اش رو خوردن . این پای رفیق بهروز بود که زنده زنده اره شد و حرف نزد .

اين همه روزولت رو بالا پايين کرديم آخرشم لباس نگرفت ... شيطونه مي گه خودم برم بگيرم که فقط خودم روم شه نگاه کنماااا ... اوه اوه فردا بيستمه يادم رفت پول اين بابا رو بريزم به حسابش . نمي دونم سند خونه رو پيگير شد يا نه ! ۲۰ ميليون و ۱۰ تومن ... اونجا هم ۵ تومن ... يعني چند روز ديگه تا ۸۸مونده !

مسافر : اگه همون سید و اولاد پیامبر ها هم نبودن که ما الان روزگارمون سیاه بود . راست راست راه می ریم و سالمیم ، خدا رو شکر که نمی کنیم بنده اشم انکار می کنیم ... استخفر ا ...

مسافر : اینا همه کشکه . سیاست پدر مادر سرش نمی شه داداش من ... هر کی هم سیاسی باز می شه یه جورایی (...) ...

مسافر : آقا ممنون ما این کنارا پیاده می شیم . حق با مارکسه که گفته مذهب ...

راننده : چشم ، ایشالا که به حق خود آقا امام حسین همه چی درست می شه . صلوات بفرست پدر من ، خونتو کثیف نکن .

الو سلام ... خواب بودی ؟ ... نزدیک خونه ام ... نه ، تو ماشینم ... رادیو نیست ، بقیه بلند حرف می زنن ... فیش سیم چی می خواستی برات بگیرم خانمه ؟ ... باشه ، جواب بده بعد زنگ بزن ... قربونت برم . فعلا .

 

 

+ نوشته شده در  86/11/21ساعت 7:55  توسط آقاهـــه  | 

 خودم هم نمیدونم برای نوشتن منتظر چی هستم . دلم میخواهد اول آقاهه بنویسه ، آخه نوشته هاشو خیلی دوست دارم ، اما خوب بازی سرنوشت دیگه . میگه دیشب نشستم نوشتم اما وسط کار برق رفته و همه چی پریده

 منم زیر پاهام یه کشتزار علف خوش رنگ و لعاب سبز شده از بس منتظرم ببینم کی به حرفم گوش میده . فعلا که دارم رو همون علفها رژه میـــــــرم تا بالاخره " صبح دولتمان بدمـــــــد همچین اساســـــی "

 

حالا یه تست بکنم ببینم شما نظرتون در مورد ما دوتا چیه .

بنظر شما کدوم یکی از این کلمات خانمه Arabic Veil  و آقاهه   رو توصیف میکنه ، برای هر کدوم جدا بگید .

1-     ماه

 

2-     آسمون

 

3-     یخ

 

4-     شن و ماسه

 

5-     آتش

 

6-     جاده

 

7-     آب

جواب بدید تا بیام نتیجه تست رو براتون بذارم

 

راستی کتاب  " بازی عروس و داماد "رو خوندم (چیه خوب ؟؟؟ برید به خودتون بخندید  ) که نوشته بلقیس سلیمانی و محصول نشر چشمه است . حدود 63 تا داستان خیلی کوتاه که بیشتر در مورد مرگ است . اگه داستان کوتاه بپسندید خوشتون میاد . ( فکر کنیـــن ... این بانوی گل و موسیقی رفته این کتاب رو خریده بعد چه کلاهی سرش رفته ٬ چون همه اش در مورد مرگ و میر است . آی بهش خندیـــدم   )

 

بازی عروس داماد

 

 

البته چندتا کتاب دیگه هم خوندم از جمله:

 "پلو خورش " نوشته هوشنگ مرادی کرمانی 

 " بعد از او " اثر تکین حمزه لو 

 " عشق روی پیاده رو " نوشته مصطفی مستور 

 "شاهزاده خانم  " نوشته جین ساسون ترجمه منیژه شیخ جوادی.

این آخری در مورد زندگی یک شاهزاده خانم سعودی است که بنظرم جالب بود از بس زندگی مزخرفی دارن . اگه کتاب " در قلمرو پادشاهان ( زندگی من در عربستان سعودی ) " نوشته کارمن بن لادن و ترجمه علیرضا میر اسد الله رو هم بخونین بد نیست . داستان زندگی یک خانم ایرانی که همسر برادر بن لادن میشه و در عربستان زندگی میکنه .

 

پلوخورش

 

آخــــــــی ...... چه پست بی مـــــزه ای ....... فقط محض اعلام مــــوجودیت بود ....... شما به شیرینی خودتون ببخشیداااا   For You

 

پ ن ۱ : اینو تازه شنیدم :

                            خداوندا خودت اینقدر زیبا

                                               جهانت را چرا زشت آفریدی؟

                                                                                                                        اخوان ثالث

 

پ . ن ۲ : شما نهار میبرین با خودتون ؟؟؟ اینجا خیلی جای باحالیه ... حتما برید نگاه کنید . آخر تزیین غذاست

 

این هم جواب تست :

ماه : کسی که مشکلاتت رو باهاش در میون میذاری .

آسمون : کسی که بیشتر از همه دوستش داری.

یخ : کسی که دلت براش بیشتر از همه تنگ میشه .

شن و ماسه : کسی که برات بی اهمیت است .

آتش : کسی که دوست داری دوست داشته باشه .

جاده : کسی که ازش متنفری.

آب : کسی که نیمه گمشده ات است .

 به من بیشتر از همه گفتن ماه هستم و آقاهه رو گفتن آب است . جالبه که آقاهه به من گفت آب هستی و منم بهش گفتم آسمونی هستی که میخواهم آتیشش بزنم .

 

خانمه    

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت 11:6  توسط خانمـــه  | 

 

بازم سلام .

یه کاری کردم یه جوری شد ٬ اونوقت جاتون خالـــــــــی ٬ یه چیزهایی و یه جاهایی پرید  یه خونه دیگه داشتماااا ٬ اونجا پرید . یعنی پروندَمش

میام و مینویسم ٬ از بس شمــــــا رو  و اینجـــــــا رو دوست دارم  مهربونیـــــــــــــــن

 

دارم میام

      

فعلا گیر دادم یه ریز اینو گوش میدم :

                   خیلی معطلی سر خودت

                                       ببین اینا کی اَن دور و برت

                                                   میخواستن اینجوری بشه

                                                                         هوام بیفته از سرت

 

پ . ن ۱ : آی قربون اون عزیزی که میخواهد بزنه منو له کنه ... باورت میشه روزی N بار منم آقاهه رو میزنم له میکنم ٬ از بس حال میده  . به روی چشمام .

 همینجا رسما اعلام میکنم یه ختم قران نذر میکنم و میخونن برامون به نیت دعاهای خیر همه مون . هر کی دوست داشت فقط کافیه نیت کنه . مامانم میخونه برامون . از همین امشب میگم برا همه مون بخونه هر کی دوست داشت فقط دعا کنه هم برا خودش هم برا دوستامون هم برای  آقاهه عزیز من . تموم شد خبرتون میکنم .

 

پ . ن ۲ : آی آی آی    یه راز دارم ... دارم خفه میشم ... همه جا درد گرفته ... شما هم همینجورین ؟؟؟ میخواهم بگم ... چیه !!! خوب نگاه نکن آقاهه ... سعی میکنم نگم ...

 

 

                                                                                                                              خانمه

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 14:1  توسط خانمـــه  |