تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

وقتی با آسودگی نتونی یک " آه " از ته دل بکشی ، وقتی نفست نخواهد پا بپات بیاد ، تازه میفهمی که چه ناشکری....

 وقتی اشکهات آتیش دلت رو خاموش نکنه و بیشتر دلت رو بسوزونه تازه میفهمی که چه تنهایی....

 وقتی خودت رو تو تنهاییت اسیر کردی و با لجاجت انگشت هاتو کردی تو گوشهات که صدای کسی رو نشنوی ، تازه میفهمی که چه بی رحمی....

 وقتی تنهاییت به اندازه تمام وجودته ، وقتی کسی رو نداری که آرومت کنه ٬ وقتی می بینی که دنیا پر از آدم های تنهاست که فقط خیره خیره جلوی پاهاشون رو می بینن و برای درد دل های هم فقط سری تکون میدن، تازه می فهمی که تو هم مثل اونها چه خودخواهی....

 وقتی می بینی که بازیه روزگار گم شدن تو بیراهه هاست ،تازه میفهمی که چه بی هنری که قدر یک نفس آسوده رو نمیدونی....

 

 

 

 

این متن رو پارسال نوشتم... وقتی بخاطر تنگی نفس توانایی نفس کشیدن آسوده هم نداشتم

 

نمیدونم چی شد !!! چرا اینجوری شد...دوباره یه چیزهایی برگشته...دوباره عکس و سی تی اسکن ٬ دیدن دکتری که از خودم مضطرب تر بود ... از پریشب دوباره دنیام سیاه شده ... چـــــرا توانی برام نمونده ؟؟؟

 

 

در پناه حق

 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 15:7  توسط خانمـــه  | 

سلام سلام سلام

خوب تعجب نداره ، معلومه که آقاهم

بالاخره تموم شد ... مهلت يک هفته اي من تموم شد . از شما چه پنهون ... يک هفته پيش اين خانمه ، همين خانمه ??? سانتي بنده ( که الهي قربون قدش برم ) با کمال زاري و التماس به من گفتن : آقاهه ، فقط دلم مي خواد تو اين يک هفته چيزي بنويسي ! ... منم که با يه دل پروانه اي ي ي ي ي ...

اما ... بالاخره تموم شد ... شفاف سازي خانم ... شفاف سازي

در نوشته هاي خيلي دور آمده : از سه چيز سفيد دوري کن : هرويين ، نمک و يه دختر چشم سفيد . ( نه اشتباه نکنيد شکر نبوده ، اينم مرض قند مياره )

امان از اين خانمه چشم سفيد ( البته چشمهاي فاميلاشون رو ببيني مي فهمي فقط خانمه من اينجوريه ها . ماشالا چشمهاي همشون رو با آبرنگ رنگ کردن ، البته اگه راستش و بخواهيد با مانتو هاشون ست مي کنن . نمونش همين خانم گل و خار و خاشاک که کلي دارم براش ) خوب چي مي گفتم ؟ آها ... خانمه چشم سفيد من ... آره ... از اولش که اينطوري نبود ... کم کم اينطوري شد . خوب مگه گناه منه که اول خانمه به دنيا اومده و بعد من ؟ ( البته يه کم بعد تر از بعد ) مگه گناه منه که اختلاف سنيمون اصلا معلوم نيست ؟ مگه گناه منه که هر راننده اي تو ماشين ما رو مي بينه ميگه : الهي به پاي هم پير شين ، چه بهم مياييد ، نمي خواد کرايه بديد . مگه گناه منه که ما با هم دوستيم ؟ مگه گناه منه که اون چادرش مشکيه و من لباسام سفيد ؟ مگه گناه منه که خانما با چادر سفيد فقط بلدن چايي ببرن جلوي خواستگار و بگن با اجازه بزرگتر ها همينو مي خوام ( داماد و ميگه ها )  مگه اون بالا ننوشتي ما يه دنيا با هم دوستيم ؟ حالا هي براي من بشين از اختلاف بنويس ...

 

القصه ، ? شنبه با اجازه بزرگتر ها رفتيم ديزي خوري ... آخه مي دوني اين خانمه يه دختر دايي داره به نام خانم گل و بلبل ( اسامي مختلفي داره ، خانم خار و خاشاک و پتک و چکش کله اسبي و آلات قتاله فروشه هم بهش مي گيم ) خلاصه ايشون با توجه به خشونت شغليشون ما رو بردن پاتوقشون : آبگوشت خوري رضا انگل ( يه جاهايي نزديک ميدون اعدام (ص) ) جاي همه سبيل ها خالي . نمي دونين تليت و گوشت کوبيده ( همراه با تف خانمه ) و ترشي و دوغ و ريحون در معيت ضعيفه ها چه صفايي داره ( البته خانمه کباب خواستن و الهي بميرم به جاي اينکه غذاش رو بخوره در تمام مدت براي بنده لقمه مي گرفتن - حالا بماند که از غذاعاي موجود و مخلفات گرفته تا آشغالهاي کف قهوه خونه و حشرات موزي و دستمال کاغذي هاي استفاده شده و خلاصه هر شيي که خاصيت بلعيدن رو داشت برام لقمه گرفت و گفت بخور ، دستش درد نکنه ). خدا قسمت همه شما ضعيفه دوست ها بکنه . حالا بقيشو گوش کن .

مي گه : تو خيابون چادر منو مي گيره !!!!!!! آخه شما قضاوت کنيد ... وقتي اين خانمه من که بعد از سي و اندي سال که به سلامتي راه افتادن ، هنوز وقتي مي خواد از خيابون رد بشه پشت من قايم مي شه و چک سفيد امضا به نيت ائمه به صندوقهاي هميشه خراب صدقات مي ندازيم يا اينکه وقتي از پله برقي مي خواد بالا و پايين بره بايد برم برق سه فاز رو قطع کنم که سوار بشه . يا وقتي مي خواد از پله هاي کافي شاپ بالا بره آدم فکر مي کنه داره رقص دستمال ( نوعي حرکات موزون محلي با پيرهن من ) مي کنه ... شما قضاوت کنيد ... من چجوري بايد ازش محافظت کنم ؟ اونوقت مي گه چادر منو مثل مامان بزرگها مي گيره ... خوب من چه کار کنم که دستش رو نمي ده به دستم ؟

يادمه يک بار هم از يه بطري آب به عنوان آبجکت الحاقي استفاده کرديم . يعني تصورش رو بکن که يه سر بطري دست من ، يه سرش دست خانمه ... باور کن هر کي ما رو مي ديد فکر مي کرد داريم تمرين دو امدادي براي پارا المپيک مي کنيم .... فقط نمي دونم چرا بازم دلم نمي ياد از اين باديگارد بازي دست بر دارم ! ( حالا بماند که تو بيمارستان چجوري از موقعيت سو استفاده مي کرد و دست منو مي گرفت هاااااا )

در هر صورت من بر گشتم ... کلي هم خواهم نوشت و هر گونه نوشته بي ناموسي در مورد بنده که در نوشته هاي قبل نا خود آگاه به قلم فحش در آمد رو شديدا تکذيب مي کنم ... حالا باز بر نداري رو نوشته هاي من ، خيس خيس تبليغ بچسپوني ... بذار يه دو روز بگذره ... محض رضاي خدا .

خانمه : فردا قبض موبايل منو بده ( بي زحمت ) ... منم که قبضم ... چقدر بود ؟ اينجور که اين خانمه نمکي من نوشته ظاهرا يه چيزي هم مخابرات بهم بدهکار شده . همه اينا از برکت وجود توست عزيزم . اما همون بهتر که فاش نشه ، چون مايه آبرو ريزيه .

جرايد : جواب جملاتي نظير : دوست دارم ، دلم برات تنگ شده ، کي ببينمت ؟ و سه نقطه ، سکوت نيست ( مورد توجه خانمه ) نبايد همينطوري بر و بر نگاه کني ... يک واکنشي ، فحشي ، دادي ، کمکي ، لگدي ، چيزي که نشون ميده اين جملات رو هم مي شنوي خوبه ... ثواب هم داره . ( فقط تا زماني که ديگه من بتونم نگم )

اين ترنزاکشن ( بده بستان ) احساسي من و خانمه هم داستاني داره که ... در قسمت هاي آتي ...

فعلا

+ نوشته شده در  86/07/28ساعت 1:5  توسط آقاهـــه  | 

 

وقتی ۲۶ ساله دوستاش هم دوره ای های نیما و سهراب و طیب باشن نتیجه اش این میشه که وقتی میخواهد من و ۲۷ ساله رو نهار دعوت کنه میبرتمون میدون اعدام دیــــــــــــزی خورون ... خلاصه نمیدونم برگشتی هم تو کار هست یا نه ...

 آخ آخ... اگه قیافه این دختره ء ۴۸ کیلویی را با اون رخت و لباس های یاسی رنگش ببینید  (نه نه تو خیابون تبلیغ شکلات میلکا نمیکنه که ٬ اشتباه نکنین ... از این مته ها میفروشه که باهاش تونل مترو رو تو  زمین سوراخ میکنن  ) که من نمیدونم با چه جسارتی این شکلی صبح به صبح میره میدون حسن آباد ٬ کرکره مغازشون رو میده بالا ٬ باید کلی تو مغزتون ژانگولر بزنین تا یه جوری همه این خصوصیات رو با هم تطبیق بدین .... حالا  بنظر عجیبه نهار بره دیزی بخوره میدون اعدام یا صبحونه رو تو سفره خونه حیدر بابا تو جمع آقایون سیبیل بزنه تو رگ!!!!

 

سر صبح ساعت تقریبا ۷:۴۵ (با کمی دخل و تصرف)

خودم : ســـــــــــــــــــــــــــــــلام به روی ماه شسته یا نشسته ات ؟ خوبـــــی ؟ یه چیزی بپوش  میخواهیم بریم میدون اعدام خوش دارم همچیــــــــن مهیـــــــب جلوه کنی !!!

این :  سلام.... تو این دستمال یزدی منو ندیدی ؟؟؟؟

خودم : کنار کمربندتون بود آقا .

این : اینجا فقط قمه است ٬ پیداش نمیکنم !!!!

خودم : وا خدا مرگم بده معلوم نیست این یتیم مونده ها چیکارش کردن  ٬ الان جَلدی اون یکی رو که ننه خدابیامرزتون رفته بود پابوس آقا براتون سوغات اورده بود از تو اِشکاف میارم.

.....

در این مرحله " این" طی یه فرایند که بهش عادت داره جولو خونوادش آبرو برا من نذاشته سر صبحی!!!

*************************

شمسی جون برا انتقام از آقاهه بهم گفتی جلو آقایون لاتها  بهش بگم "مگه خودت خار مادر نداری مزاحم میشی " و دیگه دعوا شروع میشه و بزن بزن و بخور بخور .....

میدونی این روش جواب نمیده آخه هر کی ما رو با هم ببینه از بس این آقاهه سرتا سفید پوشیده و ‌Baby Face است  فکر میکنه من دنبالش افتادم دارم متلک بارش میکنم و شماره میدم  و میخوام اغفالش کنم ... یه بار میخواستیم سوار ماشین بشیم تا من نشستم یه خانم دیگه فرتی نشست کنارم بعد آقاهه نشست ٬ خندمون گرفته بود بهش گفتیم ببخشید که ما با هم بودیم شما اومدی وسط ماجرا...بیچاره یه نیگا به من کرد یه نگا به آقاهه کلی معذرت خواهی کرد ...فکر کنم تو دلش کلی چیز بارم کرد که پناه بر خدا از سنش خجالت نمیکشه بچه مردم رو گول میزنه

نامرد تو خیابون چادر منو همچین میگیره انگار من ننه بزرگشم ٬ دلم میخواهد بزنم لهش کنم این کار رو میکنه ٬ میترسه گم بشه !!! (چرا شکلک عصبانی رو نداره این بلاگفاااااااای مسخره )

راستی بازم سوال .. اگه آدم داره حرف میزنه بهش همچین غلیظ بگن " چشات دراد "  خواهشه؟؟؟؟  چی فحشه ؟؟؟؟  نه بابا!! یعنی بازم بهم فحش داد ؟ پس چرا من فکر کردم داره ازم خواهش میکنه؟

 

 

 پ.ن ۱ : الان پی نوشتم نمیاد ٬ شرمنده

 

 پ.ن ۲ : همین الان پی نوشتم اومد

 

 پ.ن ۳ : جودی عزیز بلا دور باشه ...عزیزم من سرطان لنفوم لنفو بلاستیک دارم . بیشتر توده هام تو ناحیه ریه و مدیاستن بود . مشکل من با سرما خوردگی های پی در پی و بدن درد و مشکل تنگی نفس و آب آوردن ریه خودش رو نشون داد یعنی من اول فکر میکردم عفونت ریه دارم نگو این از عوارض بیماریم بود که با نمونه برداری از غدد لنفاوی مشخص شد مشکل چیه . آخه غدد لنفاویم هم بزرگ شده بودن و متورم . درد هم داشتم حدود یک ماهی نمیتونستم بخوابم برا اینکه نفسم بند میومد.

به سرما خوردگیهای بی دلیل پی در پی باید مشکوک بود. خودت رو بسپار بخدا و بدون ذهنت بر جسمت غلبه داره اینو تجربه کردم ... ازش کمک بگیر.منو بی خبر نذاری هاااا

 

درپناه حق

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/26ساعت 9:32  توسط خانمـــه  | 

 

 

باغ لواسون

 

 

1-  همچین خوشم اومده مثل این خانم برم بشینم یه جای آفتابی زل بزنم به یه جایی !!! در همین راستا پنجشنبه میخواهیم بریم باغ لواسونه فامیلمون اینا , البته جز چهار تا درخت و یه استخر خالی هیچی نداره ها , ولی خوب اصرار دارن بهش بگن بـــــاغ , اقلا یه دریاچه مصنوعــــی ٬ یه پیست اسکی سرپوشیده , یه پارک آبی ... نمیدونم من و این بانـــــوی ددر دودور٬ چطور باید با این امکانات کم اوقاتمون رو اونجا سپری کنیم , اگر هم بگیم نمیاییم که هیچی٬ همشون از غصه دق میکنن یه مشت یتیم میمونه رو دستمون ....

 

 

2-   این آقاهه خیلی ماهه  از بس به فکر منه میگه " بیا قبضهای موبایلمون عوض , قبض من  8500 تومن اومده  " ...  آخه قبض  تلفن من حدود 60000 تومن است , بنظر شما اجحاف نمیشه بهش؟؟   

 

3-  راستی من هم دو تا شاگرد خصوصی دارم که باید شبانه روز باهاشون  دیکته کار کنم , یکیشون 27 سالشه یکیشون ۲۶ ساله از تهران . اون 26 ساله که مثلا  "ایاز" رو "عیاض" مینویسه و هر وقت یه کلمه تازه می بینه نمره چشمش دستخوش تحول میشه  و باید اون عینکش رو که انگار فیل از روش رد شده عوض کنه اصرار داره MBA بخونه (البته فقط تلفظش رو بلده ها , الان ازش بپرسی چیه فکر میکنه یه روش درمانه ناباروریه که تو  یزد  ازش استفاده میکنن ) .

 این 27 ساله (اسم داره  اما خودش اصرار داره " این " صداش کنم آخه میگه بسی احساسات پشتش خوابیده   ) و با پشتکار عجیبی که من کم تو آدمها دیدم "بغل " رو  "بقل" مینویسه ( آخه معتقده این کلمه از باقالی میاد ) خودش رو Analyzer   میدونه , میگه رشته کاریش مربوط به لیزر و پاکسازی پوست میشه ظاهرا , خوشبختانه "این" قصد ادامه تحصیل نداره و همون MCSD  ای رو که بیل گیتس اورده شخصا در خونشون بهش تقدیم کرده باعث شده دغدغه هاش از این جهت برن مرخصی ...الان اگه بهشون بگم بنویسین  " قسطنطنیه " 26 ساله با سین دو نقطه مینویسه , 27 ساله رو هم باید زنگ بزنیم 110 بیان ببرشن آخه بدجوری با خودش درگیر میشه!!!من فکر کنم ایراد از نسلشونه , هر چی میگم روزنامه بخونین هم خوب نمیشن که نمیشن.

 

 

 4- به آدم  فحش ترکیبی بدن , زشته ؟؟؟ آخه میگه از ترکیبش خوشم میاد !!! روم نمیشه بگم ... چی ؟؟ بگم ؟؟؟؟ میگه: (اسم کوچیکهء من) +(کسره)+(کره خر) !!! چــــــرا آقاهه با من اینطوری حرف میزنـــــــه ؟؟؟؟

 

  5- امروز حقوق دادن باید تا عصر بخش عمده اش رو آتیش بزنم وگرنه شب خوابم نمیبره , من نمیتونم مثل بعضی ها شب سرم بذارم رو بالشت پر از پولم  , از نظر ژنتیکی مشکل دارم اگه پول تو حسابم باشه کهیر میزنم , بابت پول هام هم باید به سه نفر جواب پس بدم , مامانم , داییم , زن داییم ... البته این وسط هیچ یک از ما چهار نفر از رو نمیریم که نمیریم و کما فی سابق به کارمون ادامه میدیم . من خرج میکنم , مامانم به خواهرم غر کارهای منو میزنه , دایی و زندایی هم با  کمک قرص زیر زبونی ادامه حیات میدن .

 

6- یه سوال !!! شما اگه یه دوست داشته باشین اسمش عباس باشه , همچین خوش سن و سال هم باشه (تو مایه های هم بازی های پدرتون ) مشغول جمع کردن پولهاش برای رفتن به Hair Club  هم باشه , چی صداش میکنین ؟؟؟؟ این فامیل ما بهش میگه  " عروسک جون " اما من فکر کنم پدر ژپتو یا گیدورا بیشتر بهش بیاد  ...آخه دختر جون خدا رو خوش میاد اینطور با اعصاب یه پیرمرد بازی کنی!!! (فکر کـــــن با هم میرن طباخی سیرابی میخورن ... اینقده بهم میــــــان  )

 

 

 

 

 

پ . ن 1 :قسطنطنیه پایتخت امپراتوری روم شرقی بوده است.

 

پ . ن 2 : آقاهه خودت بیا مبلغ قبضت رو بگو ... نمیتونم برم یه مشت دارکوب پیدا کنم واسه اون دماغت که اینقده دراز شده

 

پ . ن 3 : بانوی مهر و محبت , خوبی عزیزم

 

پ . ن 4 : یه دوستی پرسیده بود هنوزم سرطان داری ؟ خواستم بگم با اجازه بزرگترها بلـــــه

 

پ . ن ۵ : آقاهه خسیس نیست ها یه وقت خدای نکرده ٬ اهل تلفن بازی نیست (اما بگم فکر نکنین نسل دوزاری منقرض شده ها ٬ میشه تو جیب آقاهه پیداش کرد ٬ کاراش رو از این روش رله میکنه )

 

 

                                                                                                           در پناه حق - خانمه 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 10:46  توسط خانمـــه  | 

یه حسی بهم میگه باید هر روز بنویسی وگرنه هر چی دیدی از چشو چار خودت دیدی.

دیروز  چند صفحه از کتاب سفارشی شمسی جون "شفای زندگی " رو خوندم دیدم به به چه باحال منو نوشته!!! قدرت افکار منفی در من به حدی بالاست که فکر کنم رو پوست سرم ۶۶۶ حک شده ! آخرین هنرمن عبارت است  از رفتن به آی سی یو و حالت ساب کما به مدت چند روز ٬ وقتی بیمارستان میرفتم چون مشتری دایم بودم معمولا اتاقم ثابت بود ( آخه دو هفته یه بار میرفتم  ۵ الی۶ روز اطراق میکردم ) و کنار اتاق پست آی سی یو بودم از بس خودم رو زیر اون دم و دستگاهها تصور کردم و خیال پردازی کردم برم تو کما یعنی چی میشه بالاخره به علت عفونت مغزی رهسپار آی سی یو شدم و یه چند روز از زندگیم رو اصلا یادم نمیاد بجز چند صحنه کوتاه و تو اون چند روز اون قدر اعمال عجیب غریب از خودم نشون داده بودم که الان که همه چیز بخیر گذشته برام تعریف میکنن حسابی می خندم بهش!!!

خلاصه از دیروز کلی تصمیم کبری گرفتم بذار یه جور دیگه فکر کنم ٬ البته خیلی سخته واسه یه ذهن برنامه ریزی شده مسیر جدید تعریف کرد ٬ اما خوب میخواهم تست کنم ! ببینم کائنات روی منو کم میکنن یا من روی کائنات رو . پیرو این تصمیمات بنظرم امروز خیلی قشنگه ٬ من هم خیلی دوست داشتنی هستم (همینه که هست  ) همه هم میخوان به من کمک کنن و قراره همه چیز های بد کم کم برن٬ وای چقدر همه گو گورین.....

میدونی شمسی جون یه جمله این کتاب برام عجیب بود  " سرطان نتیجه یه دل پر از نفرت و انتقام است " من فکر میکنم وقتی روح و دلم از نظر عاطفی نابود شد جسمم رو با ذهنم نابود کردم و وقتی بیمار شدم عطشم برای زندگی جسمم رو به سمت مقاومت کردن پیش برد ... نمیدونی چه عطشی برای زندگی دارم ٬ اما تلاش نه ٬ خودش بیاد ٬  البته این امکان پذیر نیست خودم میدونم اما فقط منو خدا میدونیم چه ویرونه ای دارم به اسم دل .

شب قدر دلم خیلی پر بود می خواستم باز هم ازش شکایت کنم به خدا اما هی گفتن ببخش تا ببخشدت که ذاتش مهر است و لطف و کینه ورزی در ذاتش نیست ... کلی با خودم کلنجار رفتم و در نهایت براش دعا کردم ٬ درسته که نبخشیدمش اما دلم آروم شد و شب دوم که رفتم دیگه جایی تو ذهنم هم نداشت.

وقتی خدا ازم میخواد ببخشه فقط برای خودمه که رها بشم از نفرت و افکار و کارهای منفی گذشته ٬ این رو دیدم ...خانم لوییز هی هم هی همین رو میگفت که اول ببخش به این خاطر که ذهنت از یه دنیا افکار منفی رها بشه تا بعد بتونی با انرژی مثبت کائنات رو اداره کنی!!!

حالا باید ببینم چه کار میکنم

حالا از آقاهه بگم :

دیرو طی یک تماس تلفنی بعد از مدتها صدای آقاهه رو شنیدیم و یه کلام گفتیم خوب چه خبر !!! همچین آب پاکی رو ریخت رو دستمون که سیل ما و توابعمون رو برد .....

آقاهه: راستش کار که زیاد دارم باید فردا برم سایت فلان جا ٬ بعد هم برم سایت اون یکی جا ٬ پروژه شرکت کلی کار داره ٬ باید به یه خانم  ASP.Net یاد بدم ٬ به خانم دیگه Win Application ٬ اون یکی شاگردم هم که تو مرحله  Office بسر میبره ٬ یه پروژه وب گرفتم باید Plan برنامه رو بریزم ٬ چندتا کتاب خریدم باید بخونم  ٬ اونقدر وقت نداشتم که پیک رفته برام کتاب خریده آورده ٬ باید اشکالات برنامه یکی از دوستام رو براش رفع کنم که با VB 6  نوشته ٬  میدونی کتابهام Frame worke 2 است اما پروژه هام Frame worke 1  هی باید سوئیچ کنم سخته.... چندتا موضوع دارم میخوام براش پست بنویسم ٬ میخوام پست هایی رو که نوشتی بخونم و .... باید یه دفتر کار بگیرم و .....

دیدم خیلی کم اوردم گفتم خوب منم این دو تا پنجشنبه مهمونی دعوت دارم

آقاهه: اااااا .... اگه بخواهی پنجشنبه هات رو پر کنی پس منم میرم کلاس اسم مینویسم

خوب شما خودتون رو بذارید جای من

میگم شما کسی رو سراغ ندارید من اوقات فراغت پاییز و زمستونم رو باهاش پر کنم  کلی واسه ددر دودور رفتن برا خودم برنامه ریخته بودما تازه تهدید هم شدم ... خلاصه اگر گسی یه وقتی آقاهه رو این دور و بر دید سلام منو  هم بهش برسونه ٬ ثواب داره

 

در پناه حق

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 9:34  توسط خانمـــه  | 

 

۱- طی یه سری مراسم جوگیری و اینکه به خودمان ثابت کنیم ما هم برای خود برو و بیایی داریم و اختیار یه جایی دستمان است ٬ نشستیم قالب بازی کردیم  و هی بهش ور رفتیم و زدیم ترکیبش رو منهدم کردیم و ... البته چون به انهدام سازی خودمان ایمان داشتیم کدهای قبلی رو جایی ذخیره کرده بودیم دوباره مثل بچه آدم سرجاش کپی کردیم و کلی از این تنوع لذت بردیم....آخیــــــــــش

 

۲- دیشب در منزلمان سر میزان روغن ماکارونی که بنا به فرمایشمان به مامان افزایش یافته بود همچیــــن با خان داداش کوچیـــــکه دعوا کردیم و جلو مهمونها چشممون رو بستیم و دهنمون رو واکردیم و .... که همه با چشماهای قلقلی ٬ زل زده بودن به ما و اصلا نه این قضیه رو هضم میکردن و نه اون ماکارونیه چرب رو .... یادمان نیست چند جور نقشه قتل داداشمان رو کشیدیم و چند بار با ماشین های دل انگیز راه سازی که همچین راست کارمان است از روی خان داداش با دنده های مختلف رد شدیم .... ما  که شوهر نمی کنیم بریم ٬ نمی دونیم پس این کی زن می گیره بره پی کارش

 

۳- از صبح به حالت خفه خون رسیدیم از بس این احسان جان خواجه امیری خان هی سلام کرد هی خداحافظی کرد ٬ هی جــــــگر نازنین ما را به مقدار متنابهی خون کرد ٬ اما نمیدونم چرا اصلا تو مود ضجه زاری و خون کردن دل همکارانمان نبودیم و فقط هی جــــــگر عزیز خودمان را خون کردیم....البته از صبح به واسطه عضویت در کمیته حمایت از احسان جان یه چند نمونه کار  از آلبوم سلام آخر را به کل مسنجر لیستمان  send  کردیم بلکه چارتا مشتری جمع کنیم  که

 

۴- دیروز بعد از دو روز اطراق کردن خونه دایی جان برگشتیم منزلمان البته با بدرقه بسی بسیار گرم فامیلمان که تو مایه های " همچین بـــری که الهــــی دیگه بر نگردی " بود دوباره به خودمان و فامیلمان ثابت کردیم که چقدر در نزد ایشان خاطرمان عزیز است ..... البته معمولا یکی از ایشون ها بعد دو روز با تن و بدن کبود  سر ساعت هشت ما رو در شوتینگشان رها میکنن پی یک سرنوشت نامعلوم ..... ولی خللی در روحیه ما ایجاد نمی شود که نمی شود 

 

۵- می خواهیم با آقاهه برویم خیابون گردی تا هم دیداری تازه کنیم هم یه حالی اساسی به اعصاب مبارکشان بدهیم که همین جا پیشاپیش از خودمان متشکریم

 

۶- همین دیگه ٬ مابقی حرفها رو در سینه مان چـــــال میکنیم که اگه به زبان بیاریــــم مایه سرکوفت دوست و آشناست .

 

 

 پ.ن ۱ : شمسی جون ببین من دارم آقاهه رو میبرم بیرون ببینم میفهمه باید این کتاب رو برام بخره یا نه !!!!! اول قول داد از کتابخونه بابایی فرهیخته اش برام بیاره اما چه کنم که بچه آلزایمر هم داره

 

 پ.ن ۲ : خوب شمسی جون بالاخره دیروز با صد تا طعنه کنایه ٬ آقاهه این کتاب  " شفای زندگی " رو به نیت شفای جسم و روحمون برام خرید حالا از امروز میخونمش ٬ دیگه بهم اخم نکن

 

پ.ن ۳ : یه سوال دارم !!! زشته یکی در جواب یکی دیگه بگه " کوفــت " ٬ چـــــی ؟  اینقدر زشته؟؟؟آقاهه پس چرا با من اینجوری حرف میزنی

 

پ.ن ۴ : ما دوتا خان داداش داریم این دومیش بود اولیش اوصولا لال تشریف دارن !!! این دومی ۱۸ سالشه ٬ میگن یه کم زوده براش ٬ البته آقاهه و بانو فشن بدجوری از خان داداش های ما خوششون میاد (یکی واسه خودش ٬ یکی دیگه واسه آبجیش  )اما عمرآ...به مادرمان فرمودیم برا اینکه ما اینجا موهای ایاز نشانمان رنگ دست دندون عمـــه خانم خدابیامرزشون نشه باید خان داداش ها رو معامله کنن ٬ یکی بدن یکی بگیرن ٬ حالا ببینیم چی میشیـــــم ٬ بالاخره کفش کی پشت در خونمون جفت میشه

 

پ.ن ۵ : بابا ایها الناس بگید من چطوری بزنم این آقاهه رو ...... همچین دلم یه صفایی پیدا کنه!! کمک خواستمـــــــــا

 

پ.ن ۶ : همچین خوشمون اومده بیاییم  هی تا الی الابد پی نوشت ارائه بدیم

پ.ن ۷ : باید بریم یه پیگیری اساسی بکنیم ببینیم این آقاهه خودش خواهر مادر داره یا نه که هی به ما زنگ میزنه ٬ قطع میکنه !!!!

 

در پناه حق

 

    

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 15:46  توسط خانمـــه  | 

مي خواهم غــــــــــــــــــر بزنم ، چيزهاي نامربوط بگم ، اگه اعصاب نداري نخون .

 

1-      من دلم خونه خودم رو مي خـــــــواهد ، تنهايي مي خواهد ، سكوت مي خواهد ، اختيار مي خواهد ، دلم دست پخت خودم رو مي خواهد ، يه غذا می خواهد كه تا خرخره توش سير ريخته باشم و كسي بهم نگه ما دوست نداريم سير نمي ريزيم ، يه سبزي خوردن پر از گشنيز و شويد مي خــــــــواهد....

 

2-      من دلم سفر به يه جاي گرم و آفتابي مي خواهد با يه عالمه فروشگاههاي باحال كه هر چي به چشمم اومد بخرم و آخر سر هم يكي ديگه چمدون هامو ببنده.

 

3-      من دلم ميخواد آدمهاي بــــــــد و نامــــرد زندگيم مثل اين سريال ها صدا و سيما به زمين گـــــرم بخورن و ادب بشن ، نه اينكه من چون زورم بهشون نميرسه و كاري نميتونم بكنم از سر ناتواني هي حوالشون كنم به قيامت و به همه بگم واگذارشون كردم به خدا.

 

4-      نميدونم اتوماسيون اداري اون دنيا ايراد داشت يا دعاهاي من ، بقدر موهاي سرم ( البته اون وقتها كه يه خرمن مو داشتم نه الان كه موهام مدل موهاي اياز شده ) براي پيروزي و موفقيت و شادي و كاميابي و خوشـــــي و..... خودم همه جوره دعا كردم  ، اما اگه به زبون اشاره يــــــه گوشه اي  در گوش خودم يواشكي گفتم " خدايا مرگم بده راحت بشم " اين يكي به سرعت قيـــــــــــــــژ مخابره شد اون ور و خارج از قوانین اداري بهش رسيدگي كردن و بامبي خوردم به زمين گـــــرم.

 

5-      دست خودم نيست اما مرتب اين فرشته موكل سمت راستم را مي فرستم مرخصي به زن و بچه اش سر بزنه ، اون وقت اون سمت چپيه  بيچاره بايد يه 4 تا زير دست استخدام كنه تا از پس كار بر بياد ، اميدوارم سيستمــــشون Paper Less     باشه وگرنه به محض اينكه روز قيامت نامهء عملم رو بندازن گردنم اينبار مجددا به علت شكستن گردن ميميرم.

 

6-      اون موقع ها كه متاهل بودم از بچه داري بدم ميومد ، مرتب بالاي منابر مختلف در تردد بودم و هي آمار ميدادم و سخنرانی میکردم كه اگر بچه دار بشيم چه آسيب هاي جبران ناپذيري و ناجوري كه به من وارد نميشه.... اون وقت حالا كه مجردم و سرطان دارم ، آرزوي ديدن عروسي نوه هــام رو هم دارم.

 

7-      نميدونم چرا تا ميرم سر نماز تمام خاطرات عالم ذر (عالم قبل از تولد ) هم يادم مياد ، يه چهار تا پست مينويسم ، كلي با آقاهه بحث ميكنم ، يه مقداري جيگرم واسه خودم جيليز ويليز ميكنه .... بعد كه سلام دادم تازه ميرم سر تعقيبات آخه اصرار عجيبي دارم نسبت به اين موضوع ، قيافم ميشه شكل ماهي ها كه هي بي صدا لب ميزنن ، كلي دعا ميخونم  البته بصورت  Multi Task   اس ام اس ميزنم ، اتاقم رو جمع و جور ميكنم ،با گوشیم بازي ميكنم .... خلاصه حضور قلبم بسي ويژه است !!!! من فقط اين جوريم يا شما هم ؟؟؟؟؟

 

8-      آخه بعضي ها چطوري با اين همه كار مي تونن برن واسه يه كسی ديگه يه صفحه كامنت بذارن بعد يه گهگاهي بيان اينجا به من بگن " من رو راه مي دي اينجا "  ، بعد بـــدو بـــدو دوباره برن يه صفحه كامنت براي كسي ديگه بذارن ... آخه چطوري دلت مياد اينطوري با احساسات من پر احساس قايم موشك بازي كني ، بعد هم رو اعصاب من صخره نوردي كني ...منه مظلوم ، منه بيچاره!!

 

9-       وقتي يكي حرف بزنه بهش بگي " مـــــرض " زشته؟؟؟؟؟ جدآ !!! آخ آخ ديدي آقاهـــــــــه حق با منه ، باز به حرف من گوش نده !!!

 

10-   بعضي افعال و فاعل ها در بعضي جملات معكوس هستن ، گفتم اطلاع بدم اشتباهي قضاوت نكنين.

 

 

 

 

 

میشه برای پست قبل هم منو راهنمایی کنید ٬ ممنون 

 

 

 در پناه حق

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 20:31  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر