تبليغاتX
آقاهــه و خانمـــه

آقاهــه و خانمـــه

سلام سلام

اينجا رو ببين چه خبره !!!! خير سرمون کارمون آی تی هست و نمی دونستیم که این دنیای مجازی چه قابليت های منحصر به فرد شفاف سازی داره !

حالا يه بار هم بنده شما رو با کمر بند کبود کردم بايد بری فرتی به همه بگی ؟ حالا يه بارم با قاشق داغ سوزوندمت ، رنج نامه بايد منتشر کنی ؟ خوب الان خوب شد ؟ اين همه زحمت کشيديم که کسی نفهمه سرت چرا شکسته ، اين همه سختی کشيديم که جای زخمها معلوم نشه ، اين همه فيلم بازی کرديم که ملت مسموميت غذايي رو با لنفوم اشتباه بگيرن اونوقت تو بايد بری لو بدی که من مرگ موش به خوردت دادم ؟ اين درسته ؟ پس حس مسئوليت پذیریت کجا رفته ؟ حس راز داريت چی شد ؟ اونوقت می گه ما چرا به درد هم نمی خوريم . آخه آدم عاقل می زنه عشقش رو نابود می کنه ؟ اونم از نوع کشکی کشکی ! اين خوشحالی داره ! به جای حل کردن مسايل داريه می زنی ؟ يعنی ما هر چی می کشيم از اون موبايل لعنتیه . ای که بشکنه دستش ...

خوب ... نصيحت بسه ...

اندر احوالات خانمه عزيز عرض کنم که خوب و خوش و خرمن ... فعلا روزه بنا به فتوای خودم ( مثلا ) قطع شده تا ببينیم اين دل درد ( که قربون اون جفتکاش برم ) مال چيه . البته اگه حاج رضوان شکسته بند ( فوق تخصص خون خودمون ) رضايت بدن و قرصهای خاندان قرص نخوردشون رو يه جا به معده اين خانمه ما نريزن چيز خاصی نيست . البته اگه منم اون افطاری و بعد هم اون شام و بعد هم جگر آقاهه رو با هم خورده بودم ، احتمالا الان داشتم اون دنيا حوری می شمردم .

و اما اين خانم خار و خاشاک ... ( به دليل نساختن روزه بی سحری به جسم مبارک و سختی حمل آلات قتاله در سر کار ، همينجوریش شبيه اين بچه کوچولوهای اتيوپی شده ، پس من تا پايان ماه گرسنگان سعی می کنم با نگفتن هر گونه نقدی بر ايشان از سوهانز ( جمع سوهان = اس جمع گرفته ) روحشان بکاهم .

حرف آخر : دلم نيومد اين شعر پست قبلی خانمه عزيزم رو که برای من گفته بود ترجمه نکنم :

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو
از تو به تو نزدیکتر من

( بنا بر آمار با دو بار خوندن اين بيت همچين من و توت قاطی می شه که نمی فهمی من کيه ؟ تو کدومه ؟ مقصود شاعر يه جور ادغام من و تو در قالب ماست يا همون مزدوج شدن زورکی خودمون . گل چيدن و گلاب گيری و اين قرتی بازیها هم ممنوع )

باور نکن تنهاییـــت را
تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر میگذاریم

( خانم صحنه ها رو بزن بره جلو ... من فکر می کردم فقط کامنت های پست های ماست که صحنه داره  غافل از شعر خانومه خودم . یعنی آدم ته دلش قنج می ره ... تو کوچه ! ... سر رو دوش هم ! ... من و تو ! ... برادر خواهر های منکرات هم که لابد برامون سبد سبد گل اميد ميارن . اما عبور از کوچه رو هستم .)

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

( يکی از بديهای شعر فارسی اينه که کاما نداره توش . من اينجاش رو درست نفهميدم که تو با منی ، تنهای تنها . يا تو با من تنها تنها هستی ؟ يعنی شانس که نداريم ... حالا که با هميم از در و ديوار مهمون مياد . گفته باشم ... من تو راه پله نمی خوابماااا . الهی که هيچ عروس نديده ای درد بی کامايی رو نکشه )

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یـــک لحظه یــــک روز
با هم در این عالم نبــــــــــاشیم

( می دونم ، می دونم ... منظور شاعر اينه که خاک بر ... ساده ات  کنن ، شما به درد هم نمی خورين . زور نزن يک لحظه هم نمياد . بقيش هم باشه در آن عالم )

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

( همه ماه عسل می رن آنتاليا ، ازمير ... اونوقت ما بايد بريم مکه . مگه من رضازاده ام خانم ؟ یا فهد عبد الله ؟ مگه کيش چه عيبی داره ! چيزی که همه جا زياده و در حال ساخت ، امامزاده ... تازه سوغاتي هاش هم بيشتره . بيت اخر هم شاعر آواره خونه به خونه مدينه شد . تا اون باشه به حرف آقاهه گوش کنه )

فعلا .

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 12:27  توسط آقاهـــه  | 

آقاهه از دستت ناراحتم

آخه اون اس ام اس چی بود دیشب بهم دادی ؟ من چکار کنم که خونه شما هم شده بود مثل خونه ما . اگه اصرار کردم بری خونه چون فکر میکردم  اونجا بهتر از شرکته برات . اما خوب....

اگه بدونی چند بار خوندمش که حسابی یادم بمونه چی بهم گفتی٬ بعد هم  Lock اش کردم که حالا حالا ها بمونه برام . اما خدایی حرفت بی انصافی بود.

ماه رمضون که میشه ٬ مخصوصا تو این هوا ( که اصلا به روی خودش نمیاره که داره پاییز میاد ) هممون اعصاب روانمون رو یه جورایی میفرستیم مرخصی ٬ انگار این ضعف و تشنگی  آستانه تحمل آدم رو حسابی پایین میاره .

ولی خوب نباید کار بجایی برسه که آدم ها حالشون اینطوری بد بشه ...دلم خیلی از دستت گرفته...

 

دلم گرفته

 

پ . ن . ۱ : کاش واقعا اینطور بود :

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو
از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییـــت را
تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یـــک لحظه یــــک روز
با هم در این عالم نبــــــــــاشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل

 

پ . ن . ۲ : چرا بی انصافی میکنی میگی میخوام گمت کنم؟؟؟؟

 پ . ن . ۳ : من نمیدونم چرا هر چی گفتمان میکنیم هی یه جوره دیگه میشه   آقاهه افتاده تو لوپ هی ...حالا نمیخوام بگماااااااااا

پ . ن . ۴ : میخواهم برم کادوی تولدم رو از حلقومش بکشم بیرون ( آخه طبق عادتی که بعد از کادو دادن داره کادوهه رو میزنه زیر بغلش میبره خونشون بعد با یه سری درگیـــــــــــــری پسش میده) مگه یه آدرس درست درمون میده ....معلوم نیست چه فکرایی تو اون سرشه!!!! بابا گوشیمو  ور دار بیــــــــــــــار من اصفهانیم این نمیتونه دل از مال دنیا بکنه

 

در پناه حق

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت 11:31  توسط خانمـــه  | 

سلام به روی ماهت ت ت ت . تولددددددت ... ( ااااا تولد تموم شد ؟ دير رسيدیم کميته همه رو برد ؟ ) ببين خانم جان اين قرتی بازيها مال پست قبل بود . اونم همش اثر اين نوشابه های گاز دار صفر درصد ساخت وطنه که آدم رو می گیره نمی فهمه چی می گه . باشه پس می نویسیم به سلامتی سه تن ... ( آها ... نمی گم ) .

یعنی مريضی بد درديه ... اساســــی .

چند وقتیه که حس می کنم یه جورایی مریضم . یعنی می دونی ... یه وقتهایی می شه که فکر می کنی خوابیدی اما خواب نیستی ... خوب ... فکر کنم اون مرضه رو گرفتم ، ( ت - ر - و - ن - ض - ک ) تجلی رویای واقعيت ناگرايانه ضمير کودکی . ( بفرما ... یه خواستگار چسبون ، گیر بده  هم که داشتی اینم درد بی درمون گرفت و جوون مرگ شد . می بینی روزگاروووو  )

اما مریضیم ... یه وقتهایی فکر می کنی خانمه هست اما نیست . اون وقتهایی که نیست  فکر می کنی هست .

فکر می کنی با هاش داری می ری بیرون اما اینجوری نیست . فکر می کنی بهت می گه میشه دستم رو بگیری نرم زیر ماشین . فکر می کنی بهت می گه ببین موهام رو ، این مدل بهم میاد ؟

فکر می کنی بهت می گه دلم می خواد امروز فقط بهت بگم "چشم" .

فکر می کنی بهت می گه امروز من رو ببر سینما ، بعدش هم سون سو  غذا بخوریم . من یه عالم سالاد چینی و باواریا می خواماااااا

خوب آره ... منم چشمام چهار تا می شه وقتی اینا رو می بینم ( بد درد يه ) اما بقیش رو گوش کن .

می گه اگه دستم رو ول کنی فحشت می دم .

باید وقتی باهام حرف می زنی فقط تو چشمام نگاه کنی .

ببین گردنبندم چقدر رو پوستم قشنگه .

دکمه پیرهنت رو باز کن . خوشم میاد یقت رو زیاد باز می کنی .

می شه امشب دیر بریم خونه . بریم جمشیدیه ، برام یکی از فیلمهای رومن پولانسکی رو تعریف کن . اونم بدون سانسور هااااا .

اصلا می خوام از این به بعد روزی ۱۰ بار بهت بگم دوست دارم . ۵ تا هم قربون صدقه متفاوت به سلیقه خودت .

راستی برات چند تا از عکسام رو آوردم ... پیشت باشه .

اگه به دختر های دیگه چپ نگاه کنی من می دونم و تـــــــــــو اااا

اگه درسهات تموم شد و قصد ازدواج داشتی ، فقط با من ازدواج می کنی ، مفهومـــــــــــه ؟

فقط دلم می خواد بشنـــوم کسی بهت گفته آقاهه عزیزم ...

شبها تا نصف شب ( نه ... تمام شب ) با من تلفنی حرف می زنی تا بخوابم .

ما از این به بعد به هم متعهدیم . یعنی جناب عالی رو به غلامی می پذیریم و خودمونم کلفتیتون رو می کنیم . اسم خواستگار و این زنگ زد و اون چی گفت رو هم دیگــــــــــــــــه ... نمی یاریـــــــــــــــم .

یعنی فقط دلم می خواد از هر ۳ تا جمله ای که با خانوادت حرف می زنی یکیش در مورد من نباشه !

اگه زياد حرف بزنی اونوقت بوس ...

 

نه دیگه از این جا به بعدش رو نمی تونم بگم . اینها بخش خصوصیه این مریضیه . می بینی ؟ میگن عمر دو روزه .... برای من خیلی روز شد . اما دیگه همینه ... حالا من موندم و این توهمات روزانه درد بی درمون .

نه . الان خوبم . فکر کنم این مرض از وقتی شروع شد که ... نمی دونم کی بود . راستی تو دیروز چی گفتی ؟ می خوای برام زن بگیری ؟ تو ؟ برا من ؟ وای نمی دونم چرا حس می کنم باز دلم توهمات مرضم رو می خواد ....

+ نوشته شده در  86/06/25ساعت 13:33  توسط آقاهـــه  | 

 ســـــلام . احوال شما ؟ شما چطوری آقاهه ؟ اومدم برای تشکر اول از شما بعد هم از بقیه دوستام.

خدا رو شکر میکنم که با شما عزیزان میذاره تنهایی و غصه هام برن دنبال کارشون.دیروز که تولدم بود از صبح تا شب مرتب آقاهه و دوستای دیگه کنارم بودن و من خوشحال که چه دنیا امروز قشنگ شده.

از صبح که اس ام اس و تماس دوستام ٬ بعد  هم همکارام برام تولد بازی راه انداختن و کیک و کادو هدیه گرفتم . بعد از ظهر هم که نوبته آقاهه بود .

از دور که دیدمش٬ وای کلی خندیدم ٬ فکر کنم داشته میرفته عروسی عمه طلعتش  سر راه یه سر هم به من زد ٬ فکـر کــــــــــــــــــن تیپ زده بود اساسی .

 بهش میگم ببخشـــــــــــــید ٬ شمــــــــــــــا ؟؟؟؟   

میگه : من ساقدوشم !!!!

اما کلک آخرش منو پیچوند خودش تنهایی رفت عروسی .... خلاصه بعد از یه گفتمان کاملا کاملا منطقی تصمیم گرفت منو ببره کاکا ٬ منم که حرف گوش کن  ٬ گفتم چشـــــــــم!

حالا بماند که تا اونجا جیگرم ورم کرد از بس اون کادوش رو به رخ من کشید اما نذاشت من حتی بهش دست بزنم...خیلی نامرده...با احساسات آدم بازی میکنه...اما بالاخره یه کادوی خوشگل ازش گرفتم وکلی حالشو بردم. بعد هم رفتیم پاساژ اندیشه سر قرار با فامیلمون چون این بانوی موسیقی و گل ( نگاه به اسمش نکنین...بزور ۴۸ کیلو میشه اما اشتهاش مثل گل مرادِ و اعصابش هم مثل پرستو ٬ خوب بذار بگم که لهجه و قدرت تخیلش هم مثل دوست شنبه میمونه...  ) هر جوری بود باید وارد ماجرا میشد.

شب هم با بخش کثیری از فامیل رفتیم پارک یه چهار تا تولد (دو تاش به روز دو تاش هم با تاخیر ) هم اونجا گرفتیم...کلی کادو هم اونجا نصیبم شد از قبیل لباس و شال و.... آخه فامیل من بدجوری عضو انجمن حمایت همه جانبه از سرطانی های مقیم مرکز هستن ٬ منم حالشو میبرم این وسط ( آخه تا حالا سر دو موضوع شبیه مصیبت من کلی ازشون سو استفاده کردم ٬ یکیش مریضیم ٬ یکیش رو هم بعدا میگم )

خوب دیگه چی بگم ٬ هیچی دیگه نصفه شب شد نخود نخود هر کی رفت خونه اش بعد هم لالا دیگه.

از همه دوستای وبلاگیمون هم  ممنونم که برام کامنت گذاشتین و دلم رو شاد کردین٬ بقول آقاهه انشا الله بحق پنج تن آل عبا ...آمیـــــــــــــن

 کادوی آقاهه عزیز :

یه گوشی  Qtek با کلیه تجهیزات ...کلـــــــــــــــــی ذوق مرگ شدم.

 راستی گیلاسی خانم  دیروز برای خرید بند موبایل ییهو آقاهه شبیه شلیل خان شما شد منم یادت افتادم

 

در پناه حق

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 9:29  توسط خانمـــه  | 

 

 

سلام سلام سلام سلام ، یه دنیا سلام به روی ماهت .

یعنی می دونی ؟ باور کن امروز تولدته ... آررررره ه ه ه ه  ... یادت نبود ؟  آخی ... ( ارواح دلمون ، همه آدم و عالم یک ماه که شب و روز ندارن از دست بوق بوقای من )

یعنی دلم می سوزه برای همه اون طفلکیهایی که فکر کردن دل تو برای چهار تا لنفوم کج و کوله مایل به سرطان ، ابری می شه  ، برات کامنتهای "تو رو خدا سرت رو بزار رو شونم    میخوام برات بخونم " ( بجای اسلو با ریتم ۸/۶ خونده بشه لطفن ) نوشتن . یعنی واقعا خانمه ... روزهای منتهی به تولدش؟ ... ابری ؟ دلگرفته ؟ عمرن ن ن ن .  به جون تو اگه بزارم یک ذره غبار محلی داشته باشه چه برسه به ابر . من که می دونم دلت برای من تنگ شده بود .

واووووووو ... یعنی دستم مي لرزه ؟ خوب تولدته امروووووز . اين يعني چي ؟ يعني تولددددددد . یعنی چی ؟ يعني متولد مي شه خانمه . يعني آي عالم ، آي هوااااااار تولدشه ه ه ه ه ه ه امروز . امروز بچمون به دنیا ... تولدشه امروووووووووووووز .

يعني انقدر بدم مياد هي ميگن هيس  داد نزن . آدم داره از هيجان مي ترکه هي ميگن هيس  . بابا امروز تولدشه ه ه ه ه ه .... آها ، چشم ... لگد نزنید بی زحمت ، فهمیدم . ساکتم

خوب معلومه ... چي معلومه ؟ خوب معلومه که نمي تونم خوش خط بنويسم ( آخه نه که هميشه نستعليق مايل به ثلث مي نويسم ) اما الان ... هيجان دارم خانم ، مفهومه ؟ آخه امروز تولد يه نوزاد کوچولو ، کچل ، زشت ، ونگ ونگو که لنگشو ( کسره رو بالای گ گذاشتم ، نمی بینی ؟ درست بخون ) ندیدی ی ی ی .  من گفته بودم که چقدر بچه دوست دارم ؟ مخصوصا که از نوع خانمه هم باشه ... خوردني ...  ( بچگيش رو مي گم ، اينجوري نگاه نکن ... عيبه ) ماماني ...  ( بچگيش رو مي گم ، اينطوري نگاه نکن ... عيبه ) با شعوووور  ( نکنه واقعا فکر کردي بچگيش رو مي گم ) ... خلاصه هر چي بگم کم گفتم . اما خداییش بچگیهات زشت بودی خانمه . بوی شیر خشک هم می دادی ( این رو جهت مقدمه چینی برای وقتی که شیر خشک یک قرونی رو با شیر نایاب اسب دریایی اشتباه می گیرن گفتم ، شیر بها رو عرض می کنم )

از شوخی که به زور بگذریم یه دنیا خوشحالم که عنقریب متولد می شی . یه دنیا خوشحالم که امسال یه شمع بیشتر فوت می کنی . یه دنیا خوشحالم که تولدت تنها نیستی . یه دنیا خوشحالم که کادو می گیری ... وااااای کادوووو  ... جان هر کی دوست داری ( از من کمتر ) حدس بزن چی برات کادو گرفتم

جان آقاهه ... یه کوچولو فکر ... چی ؟ آها ... ساکتم .

نه نه ... روسری ؟ ( نیست )

... تخته سنگ ؟ ( اگه منظورت همون سنگ تزیینی ، با اینکه دوست داشتم اما اونم نیست )

... گردنبند ؟ ( هیچ سالی تکراری نمی شه )

... گوشواره ( آخه آدم گوشی رو که نتونه ببینه براش گوشواره می خره ؟ )

... لباس شب ؟ ( خیلی لختی بود ، گفت به مجردها نمی دیم ، مردونش رو برای خودم گرفتم )

... لباس نه اونقدر شب ؟ ( یه حریر دیدم ... خیلی خوشگل بود اما به فکر فشار خون مامانت افتادم )

... سرویس قابلمه ؟ ( گفتم جوگیر می شم ، فکر می کنم جهازه ، خودم هم میام ... منم که عشق عروسی )

... کفش ؟ ( یعنی تو خجالت نمی کشی ؟ کفش فروشی می خوای باز کنی ؟ ولی اگه ۳۸ سفید چرم میش ببینم می گیرم )
... بوس ؟ (  خوب ... خوب می دونی ... با اجازه بزرگترها ... ا ا ا ا ا نه خانوم  مگه ما محرمیم ؟ )

... یه بوس دیگه ؟ ( اون نگاهه که می گن یه نظر حلاله خانم ... ولی خداییش بوس هم تو همون مایه هست هااااا ... نیست ؟ ای بر پدر نفس اماره ... خودم می دونستم که نیست )

... کتاب با پازل ؟ (  می دونم مدرسه ها نزدیکه )

... خونه ؟ ( لابد من رو هم رو خونهه باید به غلامی قبول کنید ؟ کادو کردنش سخته عزیزم )

خوب نمی تونی حدس بزنی ... می دونم ... می دونم ... باید صبر کنی  ( در ضمن می خواستم رسمن تشکرم رو از همه اونهایی که باعث شدن بنده با همه التماسها خانمه رو تو روز تولدش بیشتر از یکی دو ساعت نتونم ببینم اعلام کنم . ایشالا که به حق پنج تن آل عبا ... الهی آمین  ) فقط من نمی دونم تو چجوری می تونی تا عصر صبر کنی ... می دونم که خیلی هیجان داری و در پوست خود نمی گنجی . من که می دونی ... بی تفاوت ت ت ت  ... یعنی تولدشه ه ه ه ه ه ه ه .

جای همه دوستان ( حتی سایر بستگان ) خالی . متاسفم که نخواستن به جمع دو نفره ما ملحق بشن . متاسفم که مجبور شدم کمی منطقی باهاشون حرف بزنم که اگه خواستن بیان قدمشون رو چشم . متاسفم که به این نتیجه رسیدن که نیان و ما رو تو جمع دو نفرمون تنها بذارن . ( ایشالا دفعه بعد بدون نیاز به منطق به این نتیجه برسیم )

باشه باشه ، بیشتر از این پر حرفی نمی کنم . اما امروز تولدته ه ه ه ه ه ... آها قرار شد سر و صدا ...

بی نهایت خوشحالم از اینکه هستی و هستی من هستی .

 یه عالم تولدت مبارک خانمه عزیزم  . با آرزوی اینکه همیشه رنگی ببینمت ( فقط آقاهه ) 

 

پ . ن - ۱ : این عکس رو هم گذاشتم چون تولدته ها وگرنه حالا حالا ها می ذاشتم حرف تو درست باشه که نمی تونه . حالا یعنی واقعا تولدته ؟

پ . ن - ۲ : وای ی ی ی ی چه کنیم ما با این تولددددددد  ... یعنی مگه دیگه می شه از وسط مجلس جمعمون کرد !

+ نوشته شده در  86/06/20ساعت 0:0  توسط آقاهـــه  | 

 بازم سلام آقاهه.

سری نمیزنی پس من میام و از نوبت خودم استفاده میکنم.

 

امروز صبح (البته الان هم صبحه)داشتم پست ویولت رو میخوندم , تولدش بوده ودر این مورد مطلب نوشته.من هم یاد تولد خودم افتادم , اما هیچ حسی ندارم اصلا احساس شادی ندارم که باز دارم این روز رو می بینم.

 

راستش بیشتر دلم گرفته تا اینکه بخواد شاد باشه , عین گیج و منگ ها همش دنبال آرامشی میگردم که خیلی وقته گمش کردم. این سال سومی است که اطرافیانم سعی میکنن دلم رو شاد کنن تا یادم بره خیلی از تلخی ها  رو و تو بیشتر از همه برام تلاش میکنی تا دلم رو شاد کنی.

 

تا بحال کسی رو نداشتم که به اندازه تو این روز براش اهمیت داشته باشه واین طور از صمیم قلب برام انرژی بذاره . من ناسپاس نیستم چون باور دارم که آدم شبیه تو کم پیدا میشه اما خوب دست خودم  نیست خیلی تهی و تلخ هستم .

 

راستش دیروز که چند ساعتی رو تو بیمارستان بودم که دکتر ویزیتم کنه باز هم واقعیت زندگیمو دیدم . باور کن وقتی مریضهایی رو دیدم که یا روی تخت خوابیدن یا بر اثر شیمی درمانی موهاشون ریخته یا بشدت لاغر و رنگ پریده شده بودن به زور خودم رو سر پا نگه داشته بودم که روی زمین نیوفتم . دیگه تحمل درد و بیماری ندارم . وقتی دکتر بهم گفت که ممکنه بنا بدلایلی یکسال دیگه بیماریت عود کنه و تو باید این ریسک ده درصد رو قبول کنی وجودم پر از تلخی شد.

 

خدا شاهد است که اصلا تحمل این درمانهای کشنده رو ندارم , کاش اگه بیماریم برگشت اینبار کارم رو یکسره کنه چون من دیگه نمی تونم .

 

بهم نگو حرف بیخود نزن , اینطوری نیست و تو خوب شدی و.....واقعیت من چیزه دیگه ایست...زندگیم تلخ شده و دست بردار هم نیست تا همه وجودم رو به باد بده. نمیدونم چطور این تلخی ها و سختی ها رو فراموش کنم تا بلکه یه کم آروم بشم.

 

آقاهه خیلی شنیدم از کسی که زندگیم بود که "زندگیم رو  از بین بردی" تو رو خدا تو این از این حرفها بهم نزن چون اصلا توان شنیدنش رو ندارم...

 

 میگن " همیشه یادتون باشه کسانی هستن که شما رو مشتاقانه دوست دارن ٬ اما هنوز نمیدونن که چطور احساساتشون را بیان کنن یا نشون بدن "

 

  

 

                      میشه افسانه ها رو زندگی کرد

                                                   اگه حق با من دیوانه باشه

 

 

                                                                                در پناه حق

                                                                              

 

 

+ نوشته شده در  86/06/18ساعت 9:8  توسط خانمـــه  | 

سلام آقاهه . خوبی

به من میگی چرا ذهن و تخیلاتت مثل سرزمین عجایب می مونه ؟ البته من تیراژه نرفتم ولی تا بحال حسابی مهمون سرزمین عجایبت بودم کلی هم کیف کردم اما اعتراف میکنم اگه آدم دست و پاش رو هم به دست مادر و پدرش زنجیر کنه باز اون تو گم میشه . آخه چه خبر هست توش؟( مثلا یکیش همون چیزاییه که تو  تخیلاتت تو اون پست قبلیه نوشتی ٬ معلوم نیست چه وقتی بوده  که هی من حرف زدم و هی معلوم نبوده تو کجا بودی که صدات در نیومده )...بگذریم.

هفته دیگه که تولد منه و دیگه .....  

آقاهه هی از من میپرسه "  آخه میخواهی  من برات چکار کنم ؟ " راستش من نمیدونم چه جوابی بدم . شما کمکم کنید . بگم چی که هم خدا رو خوش بیاد هم بنده خدا رو

 اصلا آقاهه بگو تو سرزمین عجایبت چه تولدی  میخواهی بگیری برام؟

یه اعتراف بکنم ٬ هر چی این آقاهه اهل خلاقیت و نوآوریه جاتون خالی من یه آدم معمولی و استاد انجام کارهای بدون هیجان ( آخه همیشه به فکر قلب طرفم هستم ).

مثلا آقاهه عاشق سورپرایز کردن و مهمونیه به موقع دادن و این حرفها.... منم همیشه یه عالمه زودتر هدیه هاشو میدم و مثلا براش یه هفته زودتر تولد میگیرم . طفلی همیشه ذوق مرگ میشه  . به هر زبونی که میگه نمی خواد این طوری خوشحالم کنی ٬ کوتاه نمیام که ٬ آخه میدونم کشتزار کشتزار نیشکر آب میشه تو دلش از بس بی موقع این کارهارو انجام میدم.

چیه !!!! چرا نگاه می کنی ؟خودش کلی هنره! مگه خودت چطوری سورپرایز میکنی آدمو...هی میری یه تخته سنگ که هر دفعه هم از قبلیه بزرگتره واسه آدم میخری بعد هم ادعا داری شفا بخشه ( از نوع سرطان زا ) ٬ از آدم محافظت میکنه و .....کسی هم نیست ادعاهاتو پیگیری کنه.

فقط دلم میخواد باز یه تخته سنگ بزنی زیر بغلت و بیایی تولد بازی  اونوقته که با همون صخره یه حالی به سر و کله ات میدم  اساسی ٬ گفته باشم . آخه یه ذره احساس به خرج بده  وقتی برا یه خانمه هدیه میخری.

 

آقاهه

آمتیست جون گفتی "آزمون سنجش عشق ٬ دوست داشتن کسی است که علی رغم توقع تو ٬ پاسخ تو را با عشق نمی دهد." حالا این آقاهه کلی مشکل پیدا کرده با این جمله ٬ خیر ببینی خودت بیا براش توضیح بده .

 

در پناه حق

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 11:29  توسط خانمـــه  | 

مطالب قدیمی‌تر