همه ما تو زندگيهای متفاوتمون چندین فصل مشترک داريم :
۱۲ سال درس می خونيم ( سيکلم رديها به دل نگيرن )
کنکور می ديم
کار می کنيم
يکی رو پيدا می کنیم ، دوستش داریم و برو تا آخر ...
حالا اينکه من خانومه رو تو کدوم فصل پيداش کردم ... خوب معلومه ... هيچ کدوم .
اااا پس یعنی یه فصل جدید : یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا عین مور و ملخ آدم بود که يکیشون خانومه
بود ، اون یکی هم آقاهه.
یه روز خانومه ( خودش ميگه دسته گلم ، البته روزهای خوبشاااا . روزهای دنده چپش يه عسلیه که بیا و
ببین ) که خیلی خانوم بود اومد پیش آقاهه . برای چی ؟ معلومه ... کلاس داشت . اونجا بود که برای
اولين بار آقاهه خانومه رو ديد ( البته خانومه حالا حالا ها آقاهه رو نديد )
یه دو سالی گذشت . آقاهه و خانومه هیچ ربطی به هم نداشتن تا اینکه یه روز آقاهه به خودش گفت :
مممممممممممم ... دقت کردی چقدر خانومه شبیه اون چیزیه که همیشه می خواستی ؟ ... خوب یه
کم که شبیه هست ... یعنی ... یه چیزاییش شبیه ... خوب آدم هیچوقت نمی دونه چی پیش میاد ...
اصلا مگه آدم می تونه اعتماد کنه به خواسته هاش ... حالا کی گفته حتما باید شبیه اونی که فکر می
کنی باشه ؟
آره می دونم ، مثلا همیشه فکر می کردم از آرایش يک خانم خوشم میاد . لباسهای به روز ، مانی کور ،
شنیون مو ، با کلی از این مخلفات ... خوب خانومه دقیق دقیق شبیه اینایی که گفتم نبود .مقنعه ( تا
روی ابرو ) + مانتو گشاد + چادر مشکی + نماز ( حداقل ۱۷ رکعت در هر روز ) + زيارت عاشورا + دعای
ندبه + زیارت شاه عبدالعظیم + ....
یه چیز جالب ... اختلافات مذهبی یا حتی ۷ سال اختلاف سنیمون هیچ کدوم دلیل موجهی برای اینکه
نتونیم دوست باشیم نبود ... نشد ... یعنی بی خود از این دلیلها نیار ... پس ... دوست بوديم .
حالا اون خانومه شده و من آقاهه ... چی ؟ ازدواج ؟؟؟؟؟ چه حرفهایی می زنن مردم ؟ ازدواج چیه اصلا ؟
ادامه تحصیل مگه چه عیبی داره ؟ اصلا کی از ازدواج خوشش میاد ؟
خوب حقیقتش اینه که ... بسوزه پدرش ... اما من آقاهم و اون هم فقط خانومه . یعنی یه دوست یا بهتر
بگم نزدیکترین دوست ( تبصره : تا اطلاع ثانوی ، همینی که هست )
عجبش در اینه که محض رضای خدا یه طرفدار هم ندارم . آره ، نا امید کنندست ... همه مخالفن ، حتی
همین خانومه رو می بینی ؟ خیلی وقتها بهم می گه : آقاهه ، چرا من ؟ ما که هیچیمون شبیه هم
نیست ؟!!
حالا بیا و بشین از معیارها و علایق شخصی و زندگی زناشویی و ارزشهای اشتراکی و هدفهای هم سو
و روحیه حفظ زندگی و صد تا فلسفه شعار گونه دیگه بگو تا برسی به مارکس و هگل و میمونهای انسان
نمای فروید ...که چی ؟ که ملت غیور زحمت بکشن و قبول کنن که ... دل دیگه ... اونی که از همه پاکتره٬
اونی که براش عزیزتره ، اونی که از همه بهش نزدیکتره می شه عزیزش و دوستش داره . اینطور نیست؟
واقعا دوست داشتن دلیل می خواد ؟ اگه دلیل بیارم حله ؟ اگه شما گفتین حل! یعنی اینکه دلایل من
ضامن خوشبختیه ؟ یعنی زندگی انقدر سادست ؟
عرف می گه یه پسر ۲۶ ساله بی خود می کنه با یه خانوم ۳۳ ساله دوست بشه . اما از شما چه پنهون
آقاهه و خانومه کلی با هم دوستن . حالا فکر هم نکنین که به همین آسونیها بوده ها. از کلی حرف و
حدیث و این چی گفت و اون چی گفت و مریضی و بیمارستان و سفر و امام رضا و دو تا کامیون ماجرا
دیگه گذشتیم . ( شاید خانومه خودش تعریف کرد )
راستی می دونی همیشه تصویر من از خانومه چیه ؟ یه دختر تو یه چادر مشکی اتو کشیده با یه پرنده
بالای چشماش ( که البته پرندهه تو یکی از این میک آپ ها رفت که رفت )
خلاصه اینکه ... فصل آشنایی ما به زندگی تو این خونه نو و مشترک رسیده . فعلا که زورمون به دنیای
حقیقیش نرسیده ، پس مجازیش رو خوش است .
فعلا .
آقاهه